White Lotus | Part 14
White Lotus | Part 14
سوآ برای چند لحظه به صفحهی تبلت خیره ماند.
دهها خبر...
صدها مقاله...
هزاران کامنت...
همه دربارهی یک موضوع حرف میزدند.
کیم سوآ و جونگکوک.
سوآ آهی کشید و تبلت را روی میز گذاشت.
سوآ: «مگه ما کار اشتباهی کردیم؟»
مدیر برنامه چند ثانیه سکوت کرد.
مدیر سوآ: «نه... اما تو آیدلی. مردم حتی به یه نگاه ساده هم معنی میدن.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
مدیر سوآ: «فقط میخوام تا مدتی، یکم فاصلهتون رو حفظ کنید.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط آرام سرش را تکان داد.
چند دقیقه بعد...
وقتی سوآ به اتاق تمرین برگشت، جونگکوک هنوز همانجا بود.
همین که سوآ را دید، از جایش بلند شد.
جونگکوک: «همهچی خوبه؟»
سوآ لبخند کمرنگی زد.
سوآ: «آره... چیز مهمی نبود.»
جونگکوک حس کرد چیزی را پنهان میکند.
اما تصمیم گرفت اصرار نکند.
جونگکوک: «اگه یه روز خواستی حرف بزنی... من گوش میدم.»
سوآ فقط لبخند زد.
سوآ: «ممنون.»
شب همان روز...
سوآ وارد خوابگاهش شد.
کیفش را روی مبل انداخت و خودش را روی تخت رها کرد.
گوشیاش را برداشت.
دهها پیام از دوستان، اعضای تیم و حتی چند آیدل دیگر برای تبریک اجرای امشب داشت.
در میان همهی پیامها...
یک اعلان جدید توجهش را جلب کرد.
Jeon Jungkook
سوآ روی پیام زد.
جونگکوک:
«امیدوارم ناراحت نباشی.»
سوآ چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
سوآ:
«چرا باید ناراحت باشم؟»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«چون از وقتی از اتاق رفتی... دیگه مثل قبل نخندیدی.»
سوآ بیاختیار لبخند زد.
عجیب بود...
از بین این همه آدم، فقط جونگکوک متوجه تغییر حالش شده بود.
سوآ:
«یه کم خسته بودم.»
جونگکوک:
«دروغگو.»
سوآ با دیدن آن پیام خندید.
سوآ:
«از کجا فهمیدی؟ 😂»
جونگکوک:
«چون وقتی خستهای، اینقدر کوتاه جواب نمیدی.»
سوآ چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد آرام نوشت:
سوآ:
«یه کم بابت خبرهای امروز ذهنم درگیره.»
جونگکوک تقریباً بلافاصله جواب داد.
جونگکوک:
«بهشون اهمیت نده.»
جونگکوک:
«مردم همیشه حرف میزنن.»
جونگکوک:
«مهم اینه که ما حقیقت رو میدونیم.»
سوآ برای چند ثانیه به آخرین جمله خیره ماند.
بعد فقط یک کلمه نوشت.
سوآ:
«ممنون. 🤍»
صبح روز بعد...
سوآ زودتر از همه به سالن تمرین رسید.
هنوز کسی نیامده بود.
او هدفونش را روی گوشش گذاشت و آرام شروع به تمرین کرد.
چند دقیقه بعد، در سالن باز شد.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار...
قبل از اینکه چیزی بگوید، فقط از دور برای سوآ دست تکان داد.
سوآ هم لبخند زد...
اما هر دو، ناخودآگاه فاصلهای را که از آنها خواسته شده بود، حفظ کردند.
و همین فاصلهی چند قدمی...
برای هر دویشان، عجیبتر از همیشه به نظر میرسید.
سوآ برای چند لحظه به صفحهی تبلت خیره ماند.
دهها خبر...
صدها مقاله...
هزاران کامنت...
همه دربارهی یک موضوع حرف میزدند.
کیم سوآ و جونگکوک.
سوآ آهی کشید و تبلت را روی میز گذاشت.
سوآ: «مگه ما کار اشتباهی کردیم؟»
مدیر برنامه چند ثانیه سکوت کرد.
مدیر سوآ: «نه... اما تو آیدلی. مردم حتی به یه نگاه ساده هم معنی میدن.»
سوآ نگاهش را پایین انداخت.
مدیر سوآ: «فقط میخوام تا مدتی، یکم فاصلهتون رو حفظ کنید.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط آرام سرش را تکان داد.
چند دقیقه بعد...
وقتی سوآ به اتاق تمرین برگشت، جونگکوک هنوز همانجا بود.
همین که سوآ را دید، از جایش بلند شد.
جونگکوک: «همهچی خوبه؟»
سوآ لبخند کمرنگی زد.
سوآ: «آره... چیز مهمی نبود.»
جونگکوک حس کرد چیزی را پنهان میکند.
اما تصمیم گرفت اصرار نکند.
جونگکوک: «اگه یه روز خواستی حرف بزنی... من گوش میدم.»
سوآ فقط لبخند زد.
سوآ: «ممنون.»
شب همان روز...
سوآ وارد خوابگاهش شد.
کیفش را روی مبل انداخت و خودش را روی تخت رها کرد.
گوشیاش را برداشت.
دهها پیام از دوستان، اعضای تیم و حتی چند آیدل دیگر برای تبریک اجرای امشب داشت.
در میان همهی پیامها...
یک اعلان جدید توجهش را جلب کرد.
Jeon Jungkook
سوآ روی پیام زد.
جونگکوک:
«امیدوارم ناراحت نباشی.»
سوآ چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
سوآ:
«چرا باید ناراحت باشم؟»
چند ثانیه بعد...
جونگکوک:
«چون از وقتی از اتاق رفتی... دیگه مثل قبل نخندیدی.»
سوآ بیاختیار لبخند زد.
عجیب بود...
از بین این همه آدم، فقط جونگکوک متوجه تغییر حالش شده بود.
سوآ:
«یه کم خسته بودم.»
جونگکوک:
«دروغگو.»
سوآ با دیدن آن پیام خندید.
سوآ:
«از کجا فهمیدی؟ 😂»
جونگکوک:
«چون وقتی خستهای، اینقدر کوتاه جواب نمیدی.»
سوآ چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
بعد آرام نوشت:
سوآ:
«یه کم بابت خبرهای امروز ذهنم درگیره.»
جونگکوک تقریباً بلافاصله جواب داد.
جونگکوک:
«بهشون اهمیت نده.»
جونگکوک:
«مردم همیشه حرف میزنن.»
جونگکوک:
«مهم اینه که ما حقیقت رو میدونیم.»
سوآ برای چند ثانیه به آخرین جمله خیره ماند.
بعد فقط یک کلمه نوشت.
سوآ:
«ممنون. 🤍»
صبح روز بعد...
سوآ زودتر از همه به سالن تمرین رسید.
هنوز کسی نیامده بود.
او هدفونش را روی گوشش گذاشت و آرام شروع به تمرین کرد.
چند دقیقه بعد، در سالن باز شد.
جونگکوک وارد شد.
اما این بار...
قبل از اینکه چیزی بگوید، فقط از دور برای سوآ دست تکان داد.
سوآ هم لبخند زد...
اما هر دو، ناخودآگاه فاصلهای را که از آنها خواسته شده بود، حفظ کردند.
و همین فاصلهی چند قدمی...
برای هر دویشان، عجیبتر از همیشه به نظر میرسید.
- ۴.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط