عشق پنهان
#عشق پنهان
پارت ۴
جونگکوک آروم خندید، یه خندهی تلخ. «میدونم دوست نداری. اگه دوست داشتی که الان اینجوری نبودی.» یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر میکرد.
جونگ کوک: «ببین ا.ت... منم دیگه خسته شدم از مخفیکاری. این دیگه چه زندگیه؟ ما همو دوست داریم. باید یه کاری کنیم.»
ا.ت: «چه کاری؟ بریم فرار کنیم؟ با چی؟ مامانم منو میکُشه.»
جونگکوک دستمو فشرد. «فرار نه . میخوام باهاش حرف بزنم. با مامانت، با پدرت، با خود سوهو. نمیذارم اینجوری شه. من بهت قول میدم.»
ا.ت: «نمیتونی! اون فقط حرف خودشو میزنه.»
جونگ کوک: «پس بذار ثابت کنم میتونم.» چشمهاش برق عجیبی داشت. «تو فقط بهم اعتماد کن. تا وقتی من هستم، سوهو نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
اون شب، با حرفای جونگکوک کمی آروم شدم. فکر میکردم اگه اون کنارمه، شاید بتونم از این باتلاق نجات پیدا کنم. **غافل از اینکه بزرگترین شوک زندگیام هنوز راه خودش رو پیدا نکرده بود تا زندگیمو از این رو به اون رو کنه.
پارت ۴
جونگکوک آروم خندید، یه خندهی تلخ. «میدونم دوست نداری. اگه دوست داشتی که الان اینجوری نبودی.» یه لحظه ساکت شد، انگار داشت فکر میکرد.
جونگ کوک: «ببین ا.ت... منم دیگه خسته شدم از مخفیکاری. این دیگه چه زندگیه؟ ما همو دوست داریم. باید یه کاری کنیم.»
ا.ت: «چه کاری؟ بریم فرار کنیم؟ با چی؟ مامانم منو میکُشه.»
جونگکوک دستمو فشرد. «فرار نه . میخوام باهاش حرف بزنم. با مامانت، با پدرت، با خود سوهو. نمیذارم اینجوری شه. من بهت قول میدم.»
ا.ت: «نمیتونی! اون فقط حرف خودشو میزنه.»
جونگ کوک: «پس بذار ثابت کنم میتونم.» چشمهاش برق عجیبی داشت. «تو فقط بهم اعتماد کن. تا وقتی من هستم، سوهو نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
اون شب، با حرفای جونگکوک کمی آروم شدم. فکر میکردم اگه اون کنارمه، شاید بتونم از این باتلاق نجات پیدا کنم. **غافل از اینکه بزرگترین شوک زندگیام هنوز راه خودش رو پیدا نکرده بود تا زندگیمو از این رو به اون رو کنه.
- ۴۶۳
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط