چشمانم باز هستند و سیاهی و سوگ بر من چیره گشته، من هرگز خ

چشمانم باز هستند و سیاهی و سوگ بر من چیره گشته، من هرگز خود نخواستم بدین گونه زیست کنم و وانیده‌ی تاریکی شوم، مرگ را آسوده تر دانم تا چنین سامان که انگار در در لجن‌زاری درآمایه‌ی ناغوشیده شدن هستم سان به سبزه هرزی در گلدان دلکش بانوی خانه‌داری که به سختی فَردرگیری می‌کند و هر چیز نازیبایی را شوردست میداند، من همان گربه‌ی سیاهی هستم که در خانه‌ی پاپ گریگوری برای خوراک می‌نالد یا آن ماهیِ قرمزی که به روزبه نرسیده میمیرد. سَربهایم بگذار بمیرم! خواهش میکنم دست به دامانت میشوم و با درماندگی لابه میکنم که بگذار بمیرم، دارم رنج میکشم، هر دم آزاری بر من فروفرستاده می‌شود گویی خود دادار گرچه اگر هستی داشته باشد خود از من بیزار است، در کرانه‌ی درونم جایی میان شکم و دولاب سینه‌ام درد میکند،
شمشیری به من بده تا آن را آرام کنم، مادر اگر اینجا بود می‌گفت که برای چنین کاری شمشیر کم است چاقوی کندی بیاورید که موژ را به شیوه ای ماژ بخش بیرون بکشد، دلم میخواهد بد جوری برایت بمیرم، افسوس که دوستم داری و دوستت دارم وگرنه لیبرا به اشق سوگند من به جز تو چیزی ندارم.
دیدگاه ها (۴۸۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط