که یکهو جینا اومد تو اتاق و دوباره با خشم و حسادت توی چشماش ...

#۱۸


که یکهو جینا اومد تو اتاق و دوباره با خشم و حسادت توی چشماش به هانا نگاه کرد و دستگیره در رو محکم تر گرفت، منم کمی بلند شدم و بهش با سردی همیشگی نگاه کردم.


جیمین:"اینجا چیکار میکنی؟"
جینا:"داریم شام میخوریم"
جیمین:" گفتم منو هانا بیرون خوردیم"
جینا:"مادرت بهم گفت بگم"
جیمین:" لااقل میتونستی در بزنی"
جینا:"فکر کردم سرت شلوغ نیست"
جیمین:" بازم باید در میزدی، چون من تنها نیستم توی اتاق"


جینا با شدت در رو میبنده که باعث میشه هانا با ترس بیدار میشه، منم از شونه هاش میکیرم و سعی میکنم آرومش کنم که داشت نفس نفس میزد.


هانا:"ا...اون دیگه چی بود؟!"
جیمین :"هیچی، آروم باش صدای در بود"
هانا:"کی اینجوری بست؟"
جیمین:"جینا. اهمیت نده، بگیر بخواب"
هانا:"چرا اینطوری ؟"
جیمین:"دیوونست، ولش کن، بیا بخوابیم."


کشیدمش توی بغلم و شروع به نوازش موهاش کردم، که دیدم دوباره چشماش رو بست و آروم خوابید، از بس این بشر کیوته، همینطور داشتم نوازشش میکردم که دیدم یه نفر بهش پیام داد.


سیو شده بود [Best Bro] این کیه دیگه یکم با تعجب به هانا خیره شدم و بعد دوباره به گوشی خیره شدم و تصمیم گرفتم به تلفنش جواب بدم.


جیمین:"بله"
...:"سلام خوشگل خانوما!"
جیمین:"ببخشید؟"
...:"وایسا مگه این گوشی هانا نیست؟اشتباه زنگ زدم؟"
جیمین:"گوشیه هاناعه ولی الان خوابیده"
...:"پس تو کی هستی دیگه؟"
جیمین:"نامزدش"
...:"چی؟! اون کوچولو دوست پسر داره؟!"
جیمین:"این هفته عروسیه"
...:"پس بهم نگفته؟ عجیبه"
جیمین:"چرا؟"
...:"ناسلامتی دوست صمیمیشم"
جیمین:"دوست صمیمیش؟"
...::اره، نکنه از من بهت نگفته؟"
جیمین:"نه، بهشمیگم بیدار شدنی زنگ بزنه"
...:"باشه ممنون، خدافط"
جیمین:"بای"


جیمین تلفن رو قطع کرد، یجورایی از هانا دلخور بود گوشی رو گذاشت روی پاتختی کنار تخت و به سقف خیره شد چشماش گرم شده بود اما کمی مقاومت میکرد که بلاخره تسلیم شد و به خواب رفت.
《صبح》
#Hana


صلح از خواب بیدار شدم و دیدم که توی بغل جیمینم، بغلش خیلی گرم بود و بهم آرامش میداد و باعث می‌شد که احساس امنیت کنم توی آغوشش.


برای همین به خودمو بیشتر توی آغوشش فرو بردم و از گرماش لذت بردم و دوباره داشت چشمام گرم میگرفت که اهمیت ندادم و دوباره توی خوابه عمیقی فرو رفتم.


دوباره بیدار شدم و دیدم بغل جیمین نیستم پرده ها کشیده شده بود و بیرون داشت بارون میبارید، و از این ور هم از حموم صدای آب می‌اومد و لباسای تمیز، راحتی مردونه روی تخت بود.


جیمین رفته بود حموم منم بلند شدم و لباس های تازه برداشتم، نیاز نبود برم حموم چون دیروز رفته بودم، پس لباسای تمیز تر و همینطور راحتی.


همینطور که داشتم بیرون میرفتم سرم به یه چیز خیلی سفت برخورد کرد و داشتم می افتادم که جیمین سریع منو گرفت و به سینه ی برهنه اش چسبوند.


جیمین:"حالت خوبه؟"
هانا:"آره خوبم"
جیمین:" داشتی چیکار میکردی؟"
هانا:"لباس هام رو عوض میکردم"
جیمین:"حموم کی رفتی؟"
هانا:"دیروز"
جیمین:"آها، باشه، تو ام برو بشین منم الان لباس میپوشم میام"
هانا:"باشه"


رفتم نشستم روی کاناپه که بعد از یه دقیقه در باز شد یه نگاهی کردم و دیدم همون دخترس، جینا، که بهم یه نگاه انداخت و با حسادت بهم نگاه کرد.


جینا:"اینطوری میخوای بیای برای صبحونه؟"
هانا:" برای استایلم از کسی نظر نخواستم"
جینا:"پس اسکل از کجا میخوای بدونی استایل خوبه؟"
هانا:"اولا اسکل خودتی، دوما به خودم مربوطه، سوما همینکه جیمین نظر میده برام کافیه."
جینا:" تو هیچ شانسی نداری"
هانا:"فعلا که من بُردَم"
جینا:"می‌بینیم دختره ی هرزه!"
هانا:" عا عا؟ مگه شوهرم بهت نگفته بود که هرزه صدام نکنی؟ چه دختر بی تربیتی"
جینا:" یجور میزنمت صدا سگ بدی"


یهو هانا بلند شد و روبه‌روی جینا ایستاد و توی چشماش زل زد، توی چشمای خاکستریش هیچ احساسی تبود، فقط بی حسی و سردی توی چشمای دخترک دیده میشد‌.


هانا:" بزن،البته اگه جرئت داری"


جینا دستش بلند کرد و دستش رو فرود آورد که یکهووووو.......


ببخشید دیر شد🥺🤍✨️
شرایط
لایک :۲۵❤️
کامنت:۲۵💌
دیدگاه ها (۳۱)

پروف تغییر کرد😐🤌نمیدونم چرا، فازم چیه من نمیدونم😑ولی خب تغیی...

سلاااااااام بچه ها ببخشید نت نداشتم تا ببینم شرطا رسیده پس ا...

بچه ها امروز دارم میرم تولد شاید شب پارت بزارم، بای بایییییی...

بچه ها رفتیم اکسپلور🫠🤍✨️

۸#۱۳جیمین همونطوری لبای هانا رو تسخیر کرده بودو ازطعم شیرین ...

#۱۷هانا همونطور به صندل تکیه داده بود و بیرون نگاه میکرد ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط