پارت 9
پارت 9
داشتم میرفتم داخل حیاط که یکی صدام کرد برگشتم دیدم تهیونگ با کت شلوار جلوم ایستاده ( عکسشو میزارم)
تهیونگ : ات
ات:ب.. بله
تهیونگ : بیا اتاقم کار های که امروز باید انجام بدی بهت بگم (سرد)
ات :ها مگه باید کار خاصی انجام بدم
تهیونگ : آره بیا دنبالم
تهیونگ رفت و پشت سرش ات رفت داخل اتاق
تهیونگ : خب کار اول شب مهمون دوستام میان میخوام خونرو خیلی تمیز کن دوم لباس مرتب بپوش سوم به عنوان دوست دخترم تورو معرفی میکنم به دوستام
ات: خب.. به من اولی و دومیو قبول میکنم ولی سومی نه
تهیونگ : من ازت اجازه نگرفتم گفتم که این کار هارو باید انجام بدی فهمیدی
ات: بب.. باشه
تهیونگ : بیرون
ات رفت بیرون و هرچی از دهنش در اومد به تهیونگ گفت( بچه ها ناراحت نشین فقط فیکه همین)
ات: پسره دیوونه از خودراضی خر و........
ات و لنا یونا و اجوما و بقیه خدمت کارا خونرو خیلی تمیز کردن و تهیونگ اومد و چک کرد( نکته ساعت 3 بعدظهر هست و دوستایی تهیونگ ساعت 7 شب
میان)
تهیونگ اومد و گفت : ات میتونی بری خونه و استراحت کنی و آماده بشی فهمیدی
ات: بله با اجازه
ات از عمارت اومد بیرون و به سمت خونه حرکت کرد که......
دستم منفجر شد
______________________
بچه ها امشب یک پارت دیگه میزارم یعنی پارت 10 میزارم دیگه شرطارو میگم 😑😄
___________________
بوس بوس ❤️❣️
_____________________________
داشتم میرفتم داخل حیاط که یکی صدام کرد برگشتم دیدم تهیونگ با کت شلوار جلوم ایستاده ( عکسشو میزارم)
تهیونگ : ات
ات:ب.. بله
تهیونگ : بیا اتاقم کار های که امروز باید انجام بدی بهت بگم (سرد)
ات :ها مگه باید کار خاصی انجام بدم
تهیونگ : آره بیا دنبالم
تهیونگ رفت و پشت سرش ات رفت داخل اتاق
تهیونگ : خب کار اول شب مهمون دوستام میان میخوام خونرو خیلی تمیز کن دوم لباس مرتب بپوش سوم به عنوان دوست دخترم تورو معرفی میکنم به دوستام
ات: خب.. به من اولی و دومیو قبول میکنم ولی سومی نه
تهیونگ : من ازت اجازه نگرفتم گفتم که این کار هارو باید انجام بدی فهمیدی
ات: بب.. باشه
تهیونگ : بیرون
ات رفت بیرون و هرچی از دهنش در اومد به تهیونگ گفت( بچه ها ناراحت نشین فقط فیکه همین)
ات: پسره دیوونه از خودراضی خر و........
ات و لنا یونا و اجوما و بقیه خدمت کارا خونرو خیلی تمیز کردن و تهیونگ اومد و چک کرد( نکته ساعت 3 بعدظهر هست و دوستایی تهیونگ ساعت 7 شب
میان)
تهیونگ اومد و گفت : ات میتونی بری خونه و استراحت کنی و آماده بشی فهمیدی
ات: بله با اجازه
ات از عمارت اومد بیرون و به سمت خونه حرکت کرد که......
دستم منفجر شد
______________________
بچه ها امشب یک پارت دیگه میزارم یعنی پارت 10 میزارم دیگه شرطارو میگم 😑😄
___________________
بوس بوس ❤️❣️
_____________________________
- ۱۵۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط