در دنیای سلطنت
P²⁹
لحظه به لحظه مادربزرگ پسرک خشمگین تر از قبل میشد
``یادت ندادن تعظیم کنی.داد
پسرک ناخودآگاه لرزی کرد حس کرد تنها مقابل گله گرگ ها قرار دارد که منتظرند فقط یک لحظه از جایش تکان بخورد تا از هم بدرنش
پسرک که لبخندش پر کشیده بود سرش را پایین انداخت و سپس خواست برای تعظیم خم شود که مادربزرگ فرشته مانندش از بالای پله ها رسید و پسرک سر پایین افتاده اش را بلند کرد و با ذوق به مادربزرگش خیره شد
▪︎جیمین!
▪︎بلخره برگشتی! با خوشحالی
▪︎پارک جیمین فقط جرعت کن خم شی تا خفت کنم
زن فرشته مانند چنان باسرعت ادا کرد که پسرک حس کرد مادربزرگش از قبل تمرین کرده است تا اینگونه حرف هایش را بیان کند
اما زنی که دست کمی از شیطان نداشت چوب دستی نازکش را بلند کرده و بر بازوی پسرک نشاند قسمتی از بدن پسرک به پشت برگشت آهی از بین دهان پسرک در رفت
``چطور جرعت میکنی ازم اطاعت نکنی
پسر عموی ناتنی اش که تازه از راه رسیده بود دستانش را محکم مشت کرد و سمت دوست صمیمی اش راه افتاد که با خوردن جسمی نرم به صورتش که مانند سیلی محکم بود سرجایش ایستاد
●جرعت نکن حتی یک قدم دیگه نزدیکش شی
``سربازا بگیرنش و کنار نگهش دارین
سرباز ها به سمت پسر عموی پسرک حرکت کرده و بازو هایش را اسیر کردند
×بهم دست نزنین ولم کن
//دست های کثیفتون رو از بدن پسرم دور کنین.عربده
همین صدای عربده کافی بود تا.........
ادامه دارد...........
زیاد خوندن واسه چشماتون ضرر داره😉😉
یکم استراحت کنین چند ساعت بعد میزارم
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
لحظه به لحظه مادربزرگ پسرک خشمگین تر از قبل میشد
``یادت ندادن تعظیم کنی.داد
پسرک ناخودآگاه لرزی کرد حس کرد تنها مقابل گله گرگ ها قرار دارد که منتظرند فقط یک لحظه از جایش تکان بخورد تا از هم بدرنش
پسرک که لبخندش پر کشیده بود سرش را پایین انداخت و سپس خواست برای تعظیم خم شود که مادربزرگ فرشته مانندش از بالای پله ها رسید و پسرک سر پایین افتاده اش را بلند کرد و با ذوق به مادربزرگش خیره شد
▪︎جیمین!
▪︎بلخره برگشتی! با خوشحالی
▪︎پارک جیمین فقط جرعت کن خم شی تا خفت کنم
زن فرشته مانند چنان باسرعت ادا کرد که پسرک حس کرد مادربزرگش از قبل تمرین کرده است تا اینگونه حرف هایش را بیان کند
اما زنی که دست کمی از شیطان نداشت چوب دستی نازکش را بلند کرده و بر بازوی پسرک نشاند قسمتی از بدن پسرک به پشت برگشت آهی از بین دهان پسرک در رفت
``چطور جرعت میکنی ازم اطاعت نکنی
پسر عموی ناتنی اش که تازه از راه رسیده بود دستانش را محکم مشت کرد و سمت دوست صمیمی اش راه افتاد که با خوردن جسمی نرم به صورتش که مانند سیلی محکم بود سرجایش ایستاد
●جرعت نکن حتی یک قدم دیگه نزدیکش شی
``سربازا بگیرنش و کنار نگهش دارین
سرباز ها به سمت پسر عموی پسرک حرکت کرده و بازو هایش را اسیر کردند
×بهم دست نزنین ولم کن
//دست های کثیفتون رو از بدن پسرم دور کنین.عربده
همین صدای عربده کافی بود تا.........
ادامه دارد...........
زیاد خوندن واسه چشماتون ضرر داره😉😉
یکم استراحت کنین چند ساعت بعد میزارم
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
- ۷۶۶
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط