꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦

꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦

ꫂৎدوران تاریکی زندگی جی و کیفرꫂৎ


✨️پارت اول✨️

جی جی بعد از حرفهای سنگین کیفر از کلاس خارج شد و رفت بیرون نفسش بالا نمیومد چون زیاد گریه کرده بود کل بخش ای هم بخاطر کار کیفر ناراحت بودن..

جی جی:دیگه اشکی نمونده بود که از چشام بیاد پایین سعی کردم یکم آروم بشم داشتم روانی میشدم اونا دیگه چه مار هایی بودن و من نمیشناختمشون از جام که بلند شدم انگار با چکش زده بودن تو سرم با سختی تونستم راه برم که از مدرسه خارج بشم،،رفتم خارج از مدرسه تو راه بودم دیگه قدمی برای راه رفتن نداشتم افتادم زمین..

یه ماشینی به چشمم خورد رنگش مشکی بود اما ماشین کیفر نبود اصلا انتظارش رو ندارم که خودش باشه داشتم اشک می ریختم و با خودم حرف میزدم علت اون نقشه چی بود یعنی واقعا از اولش منو بازی داد؟اون حرفاش دروغ بود؟حق با آریس بود؟
یکی صدام میزد...بالا سرم رو نگاه کردم پرسی بود؟اون اینجا چیکار می کنه؟درد این ضربه‌ی بخش ای کم بود حالا سوالات جا مونده تو قلبم رو هم که باید به پرسی میزدم به یاد آوردم
پرسی:جی حالت خوبه چرا اینجا افتادی؟مگه تو نباید الان مدرسه باشی؟
جی جی:نمی‌خوام دیگه مدرسه برم،پرسی کمکم کرد بلند شم
پرسی:چرا؟بیا بریم تو ماشین توضیح بده
جی:با پرسی سوار ماشین شدیم که پرسی ازم خواست ماجرا رو تعریف کنم
پرسی:جی خب بگو چی شده کسی باهات کاری کرده؟یوری می‌دونم یوری پشت ماجراس
جی جی:چرا فقط یوری رو گفتی؟دلیلی داره؟
پرسی:عامم نه همینطوری آخه قرار بود با اون ازدواج کنی
جی جی:من با کسی ازدواج نمیکنم،انتخاب خودمو دارم
پرسی: کارت کاملا درسته بیخود نمی‌خواد سخت بگیری،حالا بگو چرا از مدرسه بیرون اومدی؟
جی:اول از تو توضیح می‌خوام
پرسی:منظورت چیه
جی: اول تو باید توضیح بدی که واقعا کی هستی و چرا با پدر من زندگی میکنی؟
پرسی:تو از کجا میدونی با پدرت زندگی میکنم؟
جی:من احمق نیستم
پرسی:جی منظورم این نبود،می‌خوام برام توضیح بدی من الان نمیتونم چیزی بگم چون وقتش نرسیده،اما بهت قول میدم وقتی ماجرا رو شد همه چیز رو بهت بگم باشه؟
جی جی:پرسی من نمیتونم صبر کنم دیگه سوالات منو گیج کردن
پرسی:اول آروم باش بعدش هم آخر صبر سبزه پس نگران نباش همه چیزو میگم،،حالا کجا میخوای بری برسونمت؟
جی:نمی‌دونم،برو خونه
پرسی منو رسوند خونه منم وارد شدم و بدون هیچ حرف و جوابی مستقیم رفتم اتاقم اصلا حوصله نداشتم چشام هم مثل آسمونی شده بود که کلا ازش بارون میاد رو تخت دراز کشیدم اشک هام سرازیر بود داشتم به ماجرای امروز فکر میکردم ته وابستگی همینه!خیانت
یک نفر نه بلکه کل کلاس که من فکر میکردم بهترین دوست ازشون در میاد و کیفرر که فکر میکردم مثل سایروس و بقیه نیست اما حق با راکی بود!آریس!آنجلو همشون راست میگفتن این فقط شبیه یه فیلم بود که پایان یافت!فیلم بازی کردن تموم شد الان نوبت زندگی کردنه!

✨️پایان پارت اول✨️

نویسنده: هاوژین🛐✨️

꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦
دیدگاه ها (۰)

جوننننن😍😍

من تا حالا با این لباساشون ندیدمشون 😂😍

سی ان فنا!!!

دلم خاست 😂😂😂

دوست داشتن،چیزی شبیه به گم شدنه،توی یه آدم دیگه.حالا هرچی کس...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط