قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.15
هوپی:خودتو اذیت نکن
کوک:باشه..تو دیگه برو به کارات برس بعدا بهت خبر میدم
هوپی:خب....خیل خب ولی بهم خبر بده
کوک:باشه
هوپی:فعلا
کوک:فعلا
و رفت
....
کوک:پس چرا بیداری نمیشی پرنسس داری منو میترسونی دیگه نزدیک 12شبه
صدای دستگاه تو اتاق پیچیده بود کوک کنار تخت ا.ت نشسته بود و منتظر به هوش اومدنش بود
کوک:...منو میبخشی دیگه نه تو دختر مهربونی هستی...نمیدونم چطور تونستم این کارو باهات بکنم چرا زودتر درباره بیماریت نفهمیدم....آه لعنتی کاش زمان به عقب برگرده...من واقعا متاسفم
اروم سرشو گذاشت رو تخت که کم کم خوابش برد
.....
با احساس تکون خوردن ا.ت چشاشو باز کرد
کوک:ا.ت؟
ا.ت:ک..کوک
کوک:ا.ت...بلاخره...دکترر
...
دکتر:خانم حالشون خوبه ولی مراقبش باشین از استرس و فشار دور نگهشون دارین تا بیماریشون زود درمان بشه
کوک:چشم ممنون
دکتر:خواهش میکنم
و از اتاق رفت بیرون که کوک برگشت سمت ا.ت
کوک:..حالت خوبه؟
ا.ت:...مگه مهمه
کوک:معلومه که مهمه
ا.ت:هه تا همین دیروز که مهم نبود یهو چیشد نکنه باز میخوای گولم بزنی
کوک:اینطور نیست....من...من متاسفام
ا.ت:ها؟*متعجب
کوک:اشتباه کردم ...خنگ بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم عقلمو از دست داده بودم...من یه عوضیم میدونم...ولی..ولی لطفا منو ببخش قول میدم جبران کنم همشو جبران میکنم زندگیتو تغییر میدم...فقط یه فرصت دیگه بهم بده دورت بگردم*بغض
ا.ت:.....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.15
هوپی:خودتو اذیت نکن
کوک:باشه..تو دیگه برو به کارات برس بعدا بهت خبر میدم
هوپی:خب....خیل خب ولی بهم خبر بده
کوک:باشه
هوپی:فعلا
کوک:فعلا
و رفت
....
کوک:پس چرا بیداری نمیشی پرنسس داری منو میترسونی دیگه نزدیک 12شبه
صدای دستگاه تو اتاق پیچیده بود کوک کنار تخت ا.ت نشسته بود و منتظر به هوش اومدنش بود
کوک:...منو میبخشی دیگه نه تو دختر مهربونی هستی...نمیدونم چطور تونستم این کارو باهات بکنم چرا زودتر درباره بیماریت نفهمیدم....آه لعنتی کاش زمان به عقب برگرده...من واقعا متاسفم
اروم سرشو گذاشت رو تخت که کم کم خوابش برد
.....
با احساس تکون خوردن ا.ت چشاشو باز کرد
کوک:ا.ت؟
ا.ت:ک..کوک
کوک:ا.ت...بلاخره...دکترر
...
دکتر:خانم حالشون خوبه ولی مراقبش باشین از استرس و فشار دور نگهشون دارین تا بیماریشون زود درمان بشه
کوک:چشم ممنون
دکتر:خواهش میکنم
و از اتاق رفت بیرون که کوک برگشت سمت ا.ت
کوک:..حالت خوبه؟
ا.ت:...مگه مهمه
کوک:معلومه که مهمه
ا.ت:هه تا همین دیروز که مهم نبود یهو چیشد نکنه باز میخوای گولم بزنی
کوک:اینطور نیست....من...من متاسفام
ا.ت:ها؟*متعجب
کوک:اشتباه کردم ...خنگ بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم عقلمو از دست داده بودم...من یه عوضیم میدونم...ولی..ولی لطفا منو ببخش قول میدم جبران کنم همشو جبران میکنم زندگیتو تغییر میدم...فقط یه فرصت دیگه بهم بده دورت بگردم*بغض
ا.ت:.....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۲.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط