which one
which one
part7
در طی مدتی که دنبالش میکردم انگار داشتیم از اون محوطه اصلی امارت خارج میشدیم و یه جورایی داشتیم به پشت امارت میرسیدیم
در حین راه رفتن انقدر که جونگ کوک تند میدوید من مجبور بدوم
آخه یکی نیست به این بشر بگه یکم آرومتر مگه سگ دنبالش کرده
رسیدیم به یک در که هیچ دستگیره ای نداشت مشکی بود معلوم بود با همه در های اونجا فرق داره رفتیم
جونگ کوک دستش رو روی یک قسمتی از در قرار داد و بعد چند مدت در باز شد
در که باز شد فقط یک پله رو دیدم که حالت مارپیچ به پایین رفته بود جونگ کوک نگاه به من کرد گفت
ک. به چی نگاه میکنی بیا دیگه
من هم به خودم اومدم و انگار از تو شک بیدار شدم دنبالش رفتم
از پله ها پایین میرفتیم تا اینکه رسیدیم به یک راه رو که هردو طرف راهرو یک اتاق بود اما ما به سمت راستیه رفتیم وارد اتاق شدیم
واوووووووووو😲 چقدر خفن
اتاق رو که دیدم چشمام برق زد کلی از صلاح های خفن اینجا بود من داشتم به سمت یکیشون میرفتم که
ک. هی کجا میری مگه من بهت اجازه دادم (لحن جدی و عصبی ولی اروم)
اولش ترسیدم ولی آخه مگه اون کیه که اینجوری با من حرف میزنه اون نوه پدربزرگه خب منم نوه پدربزرگم
ن. مگه تو باید به من اجازه بدی بعدشم من نرفتم که دست بزنم فقط خواستم نگاهشون کنم
ک. ببین اینجا آمریکا نیست و من هم رفیقات نیستم اوکی پس حرف منو گوش میکنی و فقط میگی چشممممم ( تیکه آخر با داد)
رگ ایرانیم زد بالا نمیتونستم ( اگه یادتون باشه مامان نیلا ایرانی بوده ) زورگویی هاشو تحمل کنم چند قدمی نزدیک تر شدم بهش
ن. چرا مثلا من باید به حرف های تو گوش کنم جنابعالی؟
یه لبخند تلخی زد و اومد جلو هی میومد جلو و من هم هی میرفتم عقب انقدر که رسیدم به دیوار یک دستش به دیوار بود تو چشمای من نگاه کرد و خندید
میخواستم چیزی بگم که یک چاقویی رو گذاشت زیر گلوم و خیلی آروم در گوشم گفت
ک. فقط میگی چشم
دست خودم نبودم اشک هام همینجوری سرازیر میشدن اون رفت و چراغ های همین اتاق رو روشن کرد حالا میفهمم چقدر اتاق بزرگ تر بوده رفت و روی یک میز نشست و اشاره کرد که من هم رو به روش بشینم من هم نشستم داشت یکی یکی دشمنانمون دوستامون و کلا سربسته یه چیز های توضیح میداد که من واقعا هیچی نفهمیدم و فقط از ترسم سر تکون میدادم
بعد از گذشت یکی دو ساعت که من دیگه تقریبا تیراندازی رو یاد گرفته بودم ولی هنوز اونقدر حرفه ای نشده بودم
با این حال تمرین رو تموم کرد خیلی خسته بودم و دوباره بعد از طی کلی مسیر بالاخره به اتاقم رسیدم
همین که داشتم در اتاق رو باز میکردم اجوما اومد جلو و گفت
او. خوبی دخترم
ن . مرسی شما خوبی
او. منم خوبم شما خوبی
او. شکر دخترم میخواستم بگم که وسایل های اتاق رسیدن فقط نمیدونیم چه شکلی بچینیم
ن. اجوما من العان واقعا خستم یکم دیگه استراحت کنم چشم میام اونجا هم درست میکنم
او. خسته نباشی چیزی نمیخوای
ن. نه ممنون
رفتم تو اتاق و در رو بستم
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
من آمده ام
بعد از کلی مدت باز هم معذرت میخوام بابتش😔
شرط نداریم ولی حمایت کنید خوشگلا
part7
در طی مدتی که دنبالش میکردم انگار داشتیم از اون محوطه اصلی امارت خارج میشدیم و یه جورایی داشتیم به پشت امارت میرسیدیم
در حین راه رفتن انقدر که جونگ کوک تند میدوید من مجبور بدوم
آخه یکی نیست به این بشر بگه یکم آرومتر مگه سگ دنبالش کرده
رسیدیم به یک در که هیچ دستگیره ای نداشت مشکی بود معلوم بود با همه در های اونجا فرق داره رفتیم
جونگ کوک دستش رو روی یک قسمتی از در قرار داد و بعد چند مدت در باز شد
در که باز شد فقط یک پله رو دیدم که حالت مارپیچ به پایین رفته بود جونگ کوک نگاه به من کرد گفت
ک. به چی نگاه میکنی بیا دیگه
من هم به خودم اومدم و انگار از تو شک بیدار شدم دنبالش رفتم
از پله ها پایین میرفتیم تا اینکه رسیدیم به یک راه رو که هردو طرف راهرو یک اتاق بود اما ما به سمت راستیه رفتیم وارد اتاق شدیم
واوووووووووو😲 چقدر خفن
اتاق رو که دیدم چشمام برق زد کلی از صلاح های خفن اینجا بود من داشتم به سمت یکیشون میرفتم که
ک. هی کجا میری مگه من بهت اجازه دادم (لحن جدی و عصبی ولی اروم)
اولش ترسیدم ولی آخه مگه اون کیه که اینجوری با من حرف میزنه اون نوه پدربزرگه خب منم نوه پدربزرگم
ن. مگه تو باید به من اجازه بدی بعدشم من نرفتم که دست بزنم فقط خواستم نگاهشون کنم
ک. ببین اینجا آمریکا نیست و من هم رفیقات نیستم اوکی پس حرف منو گوش میکنی و فقط میگی چشممممم ( تیکه آخر با داد)
رگ ایرانیم زد بالا نمیتونستم ( اگه یادتون باشه مامان نیلا ایرانی بوده ) زورگویی هاشو تحمل کنم چند قدمی نزدیک تر شدم بهش
ن. چرا مثلا من باید به حرف های تو گوش کنم جنابعالی؟
یه لبخند تلخی زد و اومد جلو هی میومد جلو و من هم هی میرفتم عقب انقدر که رسیدم به دیوار یک دستش به دیوار بود تو چشمای من نگاه کرد و خندید
میخواستم چیزی بگم که یک چاقویی رو گذاشت زیر گلوم و خیلی آروم در گوشم گفت
ک. فقط میگی چشم
دست خودم نبودم اشک هام همینجوری سرازیر میشدن اون رفت و چراغ های همین اتاق رو روشن کرد حالا میفهمم چقدر اتاق بزرگ تر بوده رفت و روی یک میز نشست و اشاره کرد که من هم رو به روش بشینم من هم نشستم داشت یکی یکی دشمنانمون دوستامون و کلا سربسته یه چیز های توضیح میداد که من واقعا هیچی نفهمیدم و فقط از ترسم سر تکون میدادم
بعد از گذشت یکی دو ساعت که من دیگه تقریبا تیراندازی رو یاد گرفته بودم ولی هنوز اونقدر حرفه ای نشده بودم
با این حال تمرین رو تموم کرد خیلی خسته بودم و دوباره بعد از طی کلی مسیر بالاخره به اتاقم رسیدم
همین که داشتم در اتاق رو باز میکردم اجوما اومد جلو و گفت
او. خوبی دخترم
ن . مرسی شما خوبی
او. منم خوبم شما خوبی
او. شکر دخترم میخواستم بگم که وسایل های اتاق رسیدن فقط نمیدونیم چه شکلی بچینیم
ن. اجوما من العان واقعا خستم یکم دیگه استراحت کنم چشم میام اونجا هم درست میکنم
او. خسته نباشی چیزی نمیخوای
ن. نه ممنون
رفتم تو اتاق و در رو بستم
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
من آمده ام
بعد از کلی مدت باز هم معذرت میخوام بابتش😔
شرط نداریم ولی حمایت کنید خوشگلا
- ۴۶۱
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط