ادامهp58 قسمت2

ادامهp58 قسمت2
حدود یک ساعت از اومدن جی‌یون به کلاب گذشته بود،اون هیاهوی اول، کم‌کم جاش رو به یه فضای راحت‌تر داده بود، حالا ی موسیقی بلند درحال پخش شدن بود داخل اتاق، نورهای رنگی هر چند ثانیه روی صورت آدم‌ها می‌لغزیدن و دوباره ناپدید می‌شدن، دو هیون و سوک‌مین وسط فضای خالی اتاق، همراه دو تا از دخترها با خنده مشغول رقص بودن.
سوک‌مین هر چند ثانیه یه حرکت مسخره انجام می‌داد و باعث می‌شد بقیه از خنده هر کی به یک طرف پخشو پلا بشن.
هیونگ‌وون گوشه‌ی مبل لم داده بود، سیگار بین لب‌هاش بود و برای پنجمین بار سعی می‌کرد فندکش رو روشن کنه.
تق...
تق...
تق...
فندک فقط جرقه‌ی ضعیفی می‌زد و خاموش می‌شد، هیونگ‌وون با حرص زیر لب غر زد.
هیونگ وون:لعنتی... الان وقت خراب شدنته؟
جه‌مین کنار یکی از دخترها نشسته بود، لیوانش رو بالا آورد.
جه مین: به سلامتی اینکه بالاخره مادرخوانده بعد از هزار سال اومد بینمون.
همه لیوان‌هاشون رو بالا آوردن،صدای برخورد شیشه‌ها توی اتاق پیچید، جی‌یون فقط لبخند کوتاهی زد، جرعه‌ی کوچیکی از ویسکی داخل لیوانش نوشید.
تمام اون یک ساعت...بیشتر شنونده بود تا گوینده، هر از گاهی جواب کوتاهی می‌داد، گاهی لبخند می‌زد، گاهی فقط نگاه می‌کرد،انگار برای اولین بار بعد از مدت‌ها...داشت اجازه می‌داد چند دقیقه‌ای از نقش‌هاش فاصله بگیره.
هیونگ وون کمی سمت جی یون خم شد.
هیونگ وون:اولاش فکر میکردیم که همیشه قراره تو جعمای رسمی ببینیمت ولی نگاه کن الان کجاییم...
جی یون فقط لبخند زد و تایید کرد و متوه شد خیلی درگیر فندکشه دستشو برد سمت جیبش و فندک چه رین رو در اورد و داد دست کوک تا سیگار هیونگ وون رو روشن کنه، کوک فندکو گرفت و سیگارشو روشن کرد و وقتی خواست برش گردونه توجهش به فندک جلب شد.
جونگ کوک:تو سیگار میکشی؟
جی یون:نه، مال تهیونگه...
کوک درحالی که به استیکر کیتی نگاه میکرد لبخند زد،
جونگ کوک:سلیقش انقدر نازه یا دوست دختر انقدر نازه؟
جی یون خندید و فندکو از دستش گرفت و درحالی که میزاشت داخل جیبش گفت:
جی یون:خودت چی فکر میکنی؟
و کوک فقط خندید... و بعدش یه شات برداشت و لیوان رو یک‌نفس سر کشید، چند ثانیه چشم‌هاش رو بست.
بعد با صورت جمع‌شده نفسش رو بیرون داد.
جونگ کوک:آخ...این یکی واقعاً تند بود...
جی یون خندید، اون هم با خنده لیوان خالی رو روی میز گذاشت.
بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه، سرش رو سمت جی‌یون برگردوند.
جونگ کوک: راستی...
جی‌یون نگاهش کرد.
جی یون: بگو.
جونگ‌کوک آرنجش رو روی زانوش گذاشت.
جونگ کوک: جیمین امروز بهم پیام داد، گفت فردا صبح داره میره لندن، یه مدت برای مأموریت... تو فرستادیش؟
جی‌یون حتی به اندازه‌ی پلک زدن هم مکث نکرد، خیلی طبیعی جواب داد.
جی یون:آره.
جونگ‌کوک سر تکون داد.
جونگ کوک: برای چی؟
جی‌یون لیوانش رو بین انگشت‌هاش چرخوند.
جی یون:چند تا سرمایه‌گذار جدید از لندن قصد دارن روی شرکت سرمایه‌گذاری کنن، خودم این چند روز سرم شلوغه، پس جیمین رو فرستادم جای من باهاشون جلسه بذاره، گفتم چند روز هم برای خودش بگرده، یلی وقته مرخصی درست‌وحسابی نرفته.
جونگ‌کوک با رضایت سر تکون داد، و درحالی که داشت سیع میکرد هسته گیلاسی که همین چند لحضه پیش خورده رو در بیاره گفت:
جونگ کوک:کار خوبی کردی...منم فردا صبح میرم فرودگاه...بدرقه‌ش کنم.
...
همین یک جمله...
لبخند محوی که چند دقیقه بود روی لب‌های جی‌یون نشسته بود...در همون لحظه محو شد، نه اون‌قدر که کسی متوجه بشه...فقط...برای کسری از ثانیه، چشم‌هاش بی‌حرکت موند، ذهنش با سرعت شروع کرد به کنار هم چیدن اتفاق‌ها، اگر جونگ‌کوک فردا صبح بره فرودگاه...
همه‌چیز...
قبل از اینکه نقشه کامل بشه، فرو می‌ریزه، اما وقتی دوباره لب‌هاش از هم باز شد...صداش همون‌قدر آروم بود، همون‌قدر مطمئن.
جی‌یون جرعه‌ی کوچیکی از ویسکی نوشید.
جی یون:حتماً برو.
جونگ‌کوک لبخند زد، انگار از تأییدش خوشحال شده باشه،چند ثانیه بعد، بی‌حوصله خودش رو روی مبل ول کرد، بعد خیلی آروم خم شد، و سرش رو روی شونه‌ی جی‌یون گذاشت، جی‌یون نگاه کوتاهی بهش انداخت، گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس تکون خورد،، دستش رو روی لبه‌ی مبل گذاشت تا جونگ‌کوک راحت‌تر تکیه بده، آروم پرسید:
جی یون:خوابت میاد؟
جونگ‌کوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه، چشم‌هاش رو بست.
جونگ کوک: اوهوم...
جی یون:بریم خونه؟
جونگ کوک:نه...(با صدایی گرفته ادامه داد)مود رفتن ندارم...یکم...همین‌جوری بمونیم...بعد بازم خوش میگذرونیم..
جی‌یون نگاهش کرد، این بار لبخندی زد...اون لبخندی که خودش هم شاید نمی‌فهمید چقدر واقعیه.
دیدگاه ها (۰)

ادامهp58 قسمت 3خیلی آروم...بدون اینکه سر جونگ‌کوک تکون بخوره...

ادامه58 قسمت 1نورهای بنفش و آبی کلاب هر چند ثانیه یک‌بار روی...

P58ماشین آروم بین خیابون‌های خیس سئول حرکت می‌کرد،نور چراغ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط