مرگبار زیبا
part¹¹
در کمتر از ده دقیقه کلاسو تموم کردی,
یا حداقل چیزی که اسمش “کلاس” بود.
چون متیو عملاً روی هر چیزی تمرکز کرده بود جز درس..
هر بار که سعی میکردی درباره معجون حرف بزنی، نگاهش برمیگشت روی لبت,
روی دستات,
روی حالت اخمکردنت.
و بدتر اینکه—
انگار اصلاً خجالت هم نمیکشید,
+باشه تموم شد
متیو ابرو بالا انداخت:
_چی تموم شد؟
+جلسه
-ولی من هنوز هیچی یاد نگرفتم
کتابتو جمع کردی:مشکل خودته..
بلند شد و همزمان با تو شروع کرد راه رفتن
_پس فردا دوباره میای درس بدی؟
+نه
-پسفردا؟
+نه
-هفته بعد؟
ایستادی و برگشتی سمتش:
+متیو!
لبخندش فوراً عمیقتر شد,
لعنتی عاشق این بود که اسمشو اونجوری صدا بزنی.
_باشه باشه… عصبانی نشو، پرنسس.
ولی وقتی از کنارش رد شدی، آروم مچ دستتو گرفت
نه محکم,فقط به اندازهای که نگهت داره..
قلبت تند شد
_هانا؟
به سختی نگاهش کردی
اون نگاه عجیب دوباره توی چشماش بود،
نرمتر از همیشه وخطرناکتر از همیشه
_تو واقعاً داری از من فرار میکنی؟
نفست گیر کرد...
برای یه لحظه هیچ جوابی نداشتی و همین کافی بود تا گوشهی لبش بالا بره.
سریع دستتو کشیدی و بدون حرف ازش دور شدی..
وقتی رسیدی خوابگاه دخترا، مستقیم خودتو انداختی روی تخت و شروع کردی به فکر کردن
اشتباه..
اشتباه بزرگی بود.
چون هرچی بیشتر فکر میکردی، اوضاع بدتر میشد.
یعنی…
واقعاً عاشق متیو ریدل شده بودی؟
نه.
محال بود.
اون فقط زیادی جذاب بود،
زیادی نزدیک میشد،
زیادی خوب بلد بود چطوری مغزتو بهم بریزه.
این عشق نبود فقط هوس بود.
…مگه نه؟
پتو رو کشیدی روی صورتت و ناله خفهای کردی
پس چرا با بقیه اونطوری رفتار نمیکرد؟
چرا با همه سرد و بیحوصله بود…
ولی جلوی تو تبدیل میشد به یه پاپی لعنتی؟
یه پاپی خطرناک، اعصابخردکن و بیشازحد خوشگل..
ولی بازم.
یادت اومد چطور اون شب بدون غر زدن روی زمین خوابیده بود
چطور وقتی مست بودی ولت نکرد،
چطور حتی موقع اذیت کردنت، حواسش بهت بود..
قلبت دوباره تند زد،
نه نه نه.
سریع بالشو بغل کردی
_این فقط هوسه.
فقط هوسه.
فقط—
صدای آلیسون پرید وسط اتاق:
_داری با خودت حرف میزنی؟!
از جا پریدی...
+لعنتی آلی!!
امیلی پشت سرش خندید:
_اوه اوه… یکی داره به متیو ریدل فکر میکنه
+نمیکنم!
آریا فوراً روی تختت شیرجه زد:
_پس چرا صورتت قرمزه؟
+گرمه!
باز هر سهتاشون همزمان گفتن:
_دروغگو.
فردای اون روز—
برای اولین بار بعد مدتها قرار بود از هاگوارتز بزنین بیرون.
آلیسون از یک هفته قبل مغز همهتونو خورده بود چون “یه چیز خیلی مهم” توی دنیای ماگلها میخواست.
ولی حاضر نبود بگه چیه
الان جلوی در ورودی هاگوارتز ایستاده بودین و آلیسون داشت از هیجان منفجر میشد.
امیلی اخم کرد:
_اگه آخرش بخاطر یه رژلب مسخره ما رو کشوندی لندن، خودم خفهات میکنم..
آلیسون با قیافه مظلوم گفت:
_اولاً که تو قدر هنر رو نمیدونی، دوماً موضوع خیلی جدیه..
تو پالتوتو مرتب کردی و زیر لب گفتی:
+فقط امیدوارم امروز آروم بگذره
آریا و امیلی همزمان زدن زیر خنده..
آریا گفت:
_تو؟ آروم؟
امیلی ادامه داد:
_وقتی متیو ریدل هر روز مثل سگ دنبالته؟
+اون دنبال من نیست!
و درست همون لحظه—
صدای آشنایی از پشت سرت اومد:
_هستم، درواقع.
چشمات بسته شد..
نه.
نه نه نه.
دخترها همزمان برگشتن و پوزخند زدن
متیو با دست توی جیبهای پالتوش ایستاده بود.دراکو و انزو هم پشت سرش بودن.
دراکو با خونسردی گفت:
_چه برخورد تصادفی جالبی
امیلی زیر لب گفت:
_اینقدر تابلو نباشید حداقل
تو مستقیم به متیو خیره شدی:
+داری تعقیبم میکنی؟
اون بدون ذرهای شرمندگی شونه بالا انداخت
_اگه بگم آره، فرار میکنی؟
+احتمالاً.
لبخندش فوراً برگشت..
_پس ترجیح میدم بگم اتفاقی اینجایم، پرنسس.
خانوم های زیبا وقتی میخونید همزمان این آهنگی که تو هر تصویر گذاشتم گوش کنید فضا قشنگ تر میشه ...
و ممنون میشم بیشتر کامنت بزارید:)
در کمتر از ده دقیقه کلاسو تموم کردی,
یا حداقل چیزی که اسمش “کلاس” بود.
چون متیو عملاً روی هر چیزی تمرکز کرده بود جز درس..
هر بار که سعی میکردی درباره معجون حرف بزنی، نگاهش برمیگشت روی لبت,
روی دستات,
روی حالت اخمکردنت.
و بدتر اینکه—
انگار اصلاً خجالت هم نمیکشید,
+باشه تموم شد
متیو ابرو بالا انداخت:
_چی تموم شد؟
+جلسه
-ولی من هنوز هیچی یاد نگرفتم
کتابتو جمع کردی:مشکل خودته..
بلند شد و همزمان با تو شروع کرد راه رفتن
_پس فردا دوباره میای درس بدی؟
+نه
-پسفردا؟
+نه
-هفته بعد؟
ایستادی و برگشتی سمتش:
+متیو!
لبخندش فوراً عمیقتر شد,
لعنتی عاشق این بود که اسمشو اونجوری صدا بزنی.
_باشه باشه… عصبانی نشو، پرنسس.
ولی وقتی از کنارش رد شدی، آروم مچ دستتو گرفت
نه محکم,فقط به اندازهای که نگهت داره..
قلبت تند شد
_هانا؟
به سختی نگاهش کردی
اون نگاه عجیب دوباره توی چشماش بود،
نرمتر از همیشه وخطرناکتر از همیشه
_تو واقعاً داری از من فرار میکنی؟
نفست گیر کرد...
برای یه لحظه هیچ جوابی نداشتی و همین کافی بود تا گوشهی لبش بالا بره.
سریع دستتو کشیدی و بدون حرف ازش دور شدی..
وقتی رسیدی خوابگاه دخترا، مستقیم خودتو انداختی روی تخت و شروع کردی به فکر کردن
اشتباه..
اشتباه بزرگی بود.
چون هرچی بیشتر فکر میکردی، اوضاع بدتر میشد.
یعنی…
واقعاً عاشق متیو ریدل شده بودی؟
نه.
محال بود.
اون فقط زیادی جذاب بود،
زیادی نزدیک میشد،
زیادی خوب بلد بود چطوری مغزتو بهم بریزه.
این عشق نبود فقط هوس بود.
…مگه نه؟
پتو رو کشیدی روی صورتت و ناله خفهای کردی
پس چرا با بقیه اونطوری رفتار نمیکرد؟
چرا با همه سرد و بیحوصله بود…
ولی جلوی تو تبدیل میشد به یه پاپی لعنتی؟
یه پاپی خطرناک، اعصابخردکن و بیشازحد خوشگل..
ولی بازم.
یادت اومد چطور اون شب بدون غر زدن روی زمین خوابیده بود
چطور وقتی مست بودی ولت نکرد،
چطور حتی موقع اذیت کردنت، حواسش بهت بود..
قلبت دوباره تند زد،
نه نه نه.
سریع بالشو بغل کردی
_این فقط هوسه.
فقط هوسه.
فقط—
صدای آلیسون پرید وسط اتاق:
_داری با خودت حرف میزنی؟!
از جا پریدی...
+لعنتی آلی!!
امیلی پشت سرش خندید:
_اوه اوه… یکی داره به متیو ریدل فکر میکنه
+نمیکنم!
آریا فوراً روی تختت شیرجه زد:
_پس چرا صورتت قرمزه؟
+گرمه!
باز هر سهتاشون همزمان گفتن:
_دروغگو.
فردای اون روز—
برای اولین بار بعد مدتها قرار بود از هاگوارتز بزنین بیرون.
آلیسون از یک هفته قبل مغز همهتونو خورده بود چون “یه چیز خیلی مهم” توی دنیای ماگلها میخواست.
ولی حاضر نبود بگه چیه
الان جلوی در ورودی هاگوارتز ایستاده بودین و آلیسون داشت از هیجان منفجر میشد.
امیلی اخم کرد:
_اگه آخرش بخاطر یه رژلب مسخره ما رو کشوندی لندن، خودم خفهات میکنم..
آلیسون با قیافه مظلوم گفت:
_اولاً که تو قدر هنر رو نمیدونی، دوماً موضوع خیلی جدیه..
تو پالتوتو مرتب کردی و زیر لب گفتی:
+فقط امیدوارم امروز آروم بگذره
آریا و امیلی همزمان زدن زیر خنده..
آریا گفت:
_تو؟ آروم؟
امیلی ادامه داد:
_وقتی متیو ریدل هر روز مثل سگ دنبالته؟
+اون دنبال من نیست!
و درست همون لحظه—
صدای آشنایی از پشت سرت اومد:
_هستم، درواقع.
چشمات بسته شد..
نه.
نه نه نه.
دخترها همزمان برگشتن و پوزخند زدن
متیو با دست توی جیبهای پالتوش ایستاده بود.دراکو و انزو هم پشت سرش بودن.
دراکو با خونسردی گفت:
_چه برخورد تصادفی جالبی
امیلی زیر لب گفت:
_اینقدر تابلو نباشید حداقل
تو مستقیم به متیو خیره شدی:
+داری تعقیبم میکنی؟
اون بدون ذرهای شرمندگی شونه بالا انداخت
_اگه بگم آره، فرار میکنی؟
+احتمالاً.
لبخندش فوراً برگشت..
_پس ترجیح میدم بگم اتفاقی اینجایم، پرنسس.
خانوم های زیبا وقتی میخونید همزمان این آهنگی که تو هر تصویر گذاشتم گوش کنید فضا قشنگ تر میشه ...
و ممنون میشم بیشتر کامنت بزارید:)
- ۱.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط