کوک سرشو از روی سینهی ات برداشت مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد اون نگاه ...
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟖
کوک سرشو از روی سینهی ات برداشت، مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. اون نگاه سنگینش باعث شد نفس ات بند بیاد.
دستای اتو گرفت و محکم توی دستای خودش قفل کرد.
ـ «چرا اینقدر میلرزی؟ مگه من ترسناکم؟»
ات با صدای لرزون:
ـ «نـ… نه… فقط… نمیدونم چرا اینجوری میشم.»
کوک لبخند زد، همون لبخند نصفهنیمهای که همیشه بیشتر از هر چیزی دل اتو میلرزوند. بعد آروم خم شد و لبهاشو گذاشت روی لبهای ات… این بار طولانیتر، عمیقتر، مثل اینکه نمیخواست جدا بشه.
ات اولش خشک شد، ولی بعد آروم چشمهاشو بست و اشکاش از گوشهی چشمش سر خورد. کوک حسش کرد، بدون اینکه چیزی بگه فقط بوسهشو عمیقتر کرد و دستاشو فشار داد.
وقتی جدا شد، پیشونیشو چسبوند به پیشونی ات:
ـ «میبینی؟ همینقدر سادهست… فقط من و تو.»
(این چرا دست از سر لبای ات بر نمیداره😐)
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟖
کوک سرشو از روی سینهی ات برداشت، مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد. اون نگاه سنگینش باعث شد نفس ات بند بیاد.
دستای اتو گرفت و محکم توی دستای خودش قفل کرد.
ـ «چرا اینقدر میلرزی؟ مگه من ترسناکم؟»
ات با صدای لرزون:
ـ «نـ… نه… فقط… نمیدونم چرا اینجوری میشم.»
کوک لبخند زد، همون لبخند نصفهنیمهای که همیشه بیشتر از هر چیزی دل اتو میلرزوند. بعد آروم خم شد و لبهاشو گذاشت روی لبهای ات… این بار طولانیتر، عمیقتر، مثل اینکه نمیخواست جدا بشه.
ات اولش خشک شد، ولی بعد آروم چشمهاشو بست و اشکاش از گوشهی چشمش سر خورد. کوک حسش کرد، بدون اینکه چیزی بگه فقط بوسهشو عمیقتر کرد و دستاشو فشار داد.
وقتی جدا شد، پیشونیشو چسبوند به پیشونی ات:
ـ «میبینی؟ همینقدر سادهست… فقط من و تو.»
(این چرا دست از سر لبای ات بر نمیداره😐)
- ۵.۵k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط