برادر سختگیر و وحشی من...
p42_f2
کوک کنار هانا نشست و صورتش رو به سمت خودش اورد و یهو نزدیک شد...!
هرچقدر کوک نزدیک میشد هانا دورتر میشد یهو پسر سر هانا رو محکم گرفت و چشمای هانا از بشقاب تبدیل به سینی شد
هانا: چیکار میکنی؟
کوک: وایسا...تکون نخور
پسر اینقدر نزدیک شد که تقریبا چیزی تا بوسه نمونده بود..ایا کوک میخواست بزاره هانا طعم بوسه رو هم تجربه کنه؟حس کنه؟ نگاه کاملی که روی لبای دختر بود داشت اونو اب میکرد...هانا چشماشو بست که یهو کوک گفت..
جونگکوک: چرا لبت زخمه
هانا متعجب چشماشو باز کرد...پسر هنوز تکون نکرده بود اما انگار به یه نقطه از صورت هانا(لبش)خیره بود...
هانا: عا...عا..میخواستم گلا رو بو کنم که یه آقا از کنارم رد شد تا..
کوک: کاریت کردن؟!
هانا: نه نه میخواستم یه سوال ازش بپرسم اما دقت نکردم لبم جلو خار گله
کوک دستی به لب هانا کشید که هانا اخماش گره خورد
هانا: دستتو بکش
کوک یهو به خودش امد و دختر رو ول کرد
کوک: قصد جسارت نداشتم فقط میخواستم ببینم که خارش سمی بوده یا نه
هانا نفسی کشید و قیل از اینکه چیزی بگه کوک حرفی زد که نتنها باعث تعجب شد بلکه قلبی که رو هزار داشت میتپید رو برای چند ثانیه از حرکت وایسوند
"کوک: فقط چیزای خوب رو تجربه کن..نزار چیز بدی سراغت بیاد..چیز بدی هم اگر سر راهت بیاد، من ازت محافظت میکنم هانا"
چه لحظه ای بود! کوک عادی بود اما خب یه دلسوزی برای هانا داشت
هانا طبیعی نبود و صدای قلبش نوی گوشاش مثل هشدار یه چیز جدید بود
هانا: چ..چطوری ازم محافظت میکنی(اروم)
کوک: اینجوری(اروم)
پسر دستای کوچیک سرد هانا رو بین معنای قویش گرفت و به آسمون نگاه کرد
کوک: قول دادم که مراقبتم...به ا.ت...به هان...به تو...به خودم
دختر با گرمای دستای پسر احساس امنیت گرفت و قبل از اینکه بفهمه چطوری،..سرشو روی شونه کوک گذاشت و به خواب رفت
...
اون غروب لعنتی بوی خون میداد...بوی خونه خالیای که قرار بود بعد از مرگ تهیونگ خانوادهای دیگر به اونجا بیان
کیم تهیونگ ۳۸ ساله صاحب ۳ شرکت عطر در ظهر روز ۶ ژوئیه ۲۰۲۶ از دنیای فانی گذشت؟!
ا.ت ویو
نگاه ساعت کردم نمیدونم چرا یونگی نیم ساعته نیومده...تا حالا دیر نیومده بود!
یهو صدای در امد و صدای دختر کوچولو که داد میزد بابااااا پنجرها رو میلرزوند در رو باز کردم و یونگی امد تو اما قبل از اینکه سلام بدم صحنه ای رو دیدم که کل کودکی در حسرتش بزرگ شدم
بغل پدرانهای که یونگی به دخترش میداد بوی امنیت داشت جوری که اون دختر هر جا بره بازم میتونه حسش کنه
ا.ت: سلام خسته نباشی
یونگی: سلام ممنون چطوری
ا.ت: بخوبیت...بیا تو
از جلوی در کنار رفت تا یونگی وارد شه
ا.ت: بیا پایین بابا خستس
یونگی: اوه نه...دختر بابا منبع انرژی مگه نه دخترم؟
دختر کوچولو سرشو تکون داد و باز چسبید به پدرش
کوک کنار هانا نشست و صورتش رو به سمت خودش اورد و یهو نزدیک شد...!
هرچقدر کوک نزدیک میشد هانا دورتر میشد یهو پسر سر هانا رو محکم گرفت و چشمای هانا از بشقاب تبدیل به سینی شد
هانا: چیکار میکنی؟
کوک: وایسا...تکون نخور
پسر اینقدر نزدیک شد که تقریبا چیزی تا بوسه نمونده بود..ایا کوک میخواست بزاره هانا طعم بوسه رو هم تجربه کنه؟حس کنه؟ نگاه کاملی که روی لبای دختر بود داشت اونو اب میکرد...هانا چشماشو بست که یهو کوک گفت..
جونگکوک: چرا لبت زخمه
هانا متعجب چشماشو باز کرد...پسر هنوز تکون نکرده بود اما انگار به یه نقطه از صورت هانا(لبش)خیره بود...
هانا: عا...عا..میخواستم گلا رو بو کنم که یه آقا از کنارم رد شد تا..
کوک: کاریت کردن؟!
هانا: نه نه میخواستم یه سوال ازش بپرسم اما دقت نکردم لبم جلو خار گله
کوک دستی به لب هانا کشید که هانا اخماش گره خورد
هانا: دستتو بکش
کوک یهو به خودش امد و دختر رو ول کرد
کوک: قصد جسارت نداشتم فقط میخواستم ببینم که خارش سمی بوده یا نه
هانا نفسی کشید و قیل از اینکه چیزی بگه کوک حرفی زد که نتنها باعث تعجب شد بلکه قلبی که رو هزار داشت میتپید رو برای چند ثانیه از حرکت وایسوند
"کوک: فقط چیزای خوب رو تجربه کن..نزار چیز بدی سراغت بیاد..چیز بدی هم اگر سر راهت بیاد، من ازت محافظت میکنم هانا"
چه لحظه ای بود! کوک عادی بود اما خب یه دلسوزی برای هانا داشت
هانا طبیعی نبود و صدای قلبش نوی گوشاش مثل هشدار یه چیز جدید بود
هانا: چ..چطوری ازم محافظت میکنی(اروم)
کوک: اینجوری(اروم)
پسر دستای کوچیک سرد هانا رو بین معنای قویش گرفت و به آسمون نگاه کرد
کوک: قول دادم که مراقبتم...به ا.ت...به هان...به تو...به خودم
دختر با گرمای دستای پسر احساس امنیت گرفت و قبل از اینکه بفهمه چطوری،..سرشو روی شونه کوک گذاشت و به خواب رفت
...
اون غروب لعنتی بوی خون میداد...بوی خونه خالیای که قرار بود بعد از مرگ تهیونگ خانوادهای دیگر به اونجا بیان
کیم تهیونگ ۳۸ ساله صاحب ۳ شرکت عطر در ظهر روز ۶ ژوئیه ۲۰۲۶ از دنیای فانی گذشت؟!
ا.ت ویو
نگاه ساعت کردم نمیدونم چرا یونگی نیم ساعته نیومده...تا حالا دیر نیومده بود!
یهو صدای در امد و صدای دختر کوچولو که داد میزد بابااااا پنجرها رو میلرزوند در رو باز کردم و یونگی امد تو اما قبل از اینکه سلام بدم صحنه ای رو دیدم که کل کودکی در حسرتش بزرگ شدم
بغل پدرانهای که یونگی به دخترش میداد بوی امنیت داشت جوری که اون دختر هر جا بره بازم میتونه حسش کنه
ا.ت: سلام خسته نباشی
یونگی: سلام ممنون چطوری
ا.ت: بخوبیت...بیا تو
از جلوی در کنار رفت تا یونگی وارد شه
ا.ت: بیا پایین بابا خستس
یونگی: اوه نه...دختر بابا منبع انرژی مگه نه دخترم؟
دختر کوچولو سرشو تکون داد و باز چسبید به پدرش
- ۳۴۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط