عشق رسوآ پارت ۴

عشق رسوآ پارت ۴

ویو فردا توی شرکت
روشا:امروز اصلا حالم خوب نیست سر گیجه و سردرد دارم وقتی قدم برمیدارم می افتم چشمام باز نمیشه گرمه توی بدنم احساس آتیش میکنم رفتم از کنار شرکت قهوه بگیرم و خوردم اما بازم حالم سر جاش نیومد با همون سرگیجه تلو تلو داشتم میرفتم تو دفترم که دست کسی رو روی مچ دستم احساس کردم

ویو تهیونگ
دلم برای روشا تنگ شده بود داشتم میرفتم خانم کوچولو رو ببینم که دیدم خانم کوچولو تلو تلو جوری که انگار داره می افته و مسته اما روشا که الکل نمیخوره رفتم سمتش و دستش رو گرفتم افتاد رو بغلم بدنش پر حرارت و گرم بود انگار آتیش تو بغلم بود اما اون آتیش آتیشی بود که من سال ها میخواستم تو بغلم باشه با صدایی که از ته چاه میومد گفت
روشا:ت.تهیونگ تویی؟
اینو گفت و از بغلم میخواست بیاد بیرون که دستاش رو گذاشت روی سرش و بیهوش شد بغضم گرفت نمیدونستم چی بگم
تهیونگ:روشیم...بیدارشو...روشا...روشا...
دیدم هیچ واکنشی نشون نمیده برآید بغلش کردم و بردم بیمارستان و گذاشتنش روی ورانکارد و بردن هرچی تلاش کردم که باهاش برم نزاشتن و دکتر اومد از اتاق بیرون و گفت
دکتر:آقای کیم شما کیِ این خانم میشین؟
تهیونگ:شوهرشم
دکتر:ایشون بی خوابی شدید و فشار کار دارن و این باعث سرگیجه و سردرد شدید میشه که باید جلوش رو گرفت
ذهن تهیونگ:مگه این روشا گوش میده که جلوش رو بگیریم
دکتر:خب الان میتونید برید ببینینشون
رفتم توی اتاقی که روشا بود دیدم خودش آماده شده و داره میاد به طرفم گونه هاش سرخ شده بود معلوم بود چقدر خجالت کشیده بود
روشا:ببخشید از کارت تورو عقب انداختم
تهیونگ:الان واقعا این ببخشید از دهن تو اومد بیرون باورم نمیشه
روشا:م.من میرم شرکت

ویو روشا
داشتم میرفتم که تهیونگ مثل دیشب دستم رو کشید و منو چسبوند به خودش بهم زل میزد انگار غرق قهوه‌ای بودن چشمای خمارش شدم تک تک نفس های گرمش به من می‌خورد اروم و با صدای بم گفت
تهیونگ:کوچولو نیومده به خودت داری فشار میاری و سخت میگیری اما من این اجازه رو نمیدم
روشا:و تو کی باشی؟
تهیونگ:اینو خیلیییی زود میفهمی
روشا:خواهش میکنم اذیتم نکن باور کن هنوز نمیتونم روی پاهام وایستم تهیونگ
تهیونگ:م.من میبرمت خونه خانم کوچولو
دستش رو پس زدم و گفتم
روشا:خودم میرم نمیخوام بقیه فکر بدی کنن
اصلا به من اهمیت نداد دستم رو گرفت و برد تو ماشین خواستم بیام بیرون از ماشین اما سریع قفلش کرد و من موندم و اون از بچگی هروقت کنار هم تنها می‌شدیم انگار من معذب بودم اما اون نه تهیونگ هر کاری دوست داشت میکرد بدون خجالت اینکه فکر کنه کسی اشتباه برداشت میکنه
منو رسوند خونه و پیاده شد
تهیونگ:از اونجایی که میدونم تو لجباز تر از اون حرف هایی باید و عمو و خاله حرف بزنم
حرصی داد زدم
روشا:تهیونگگگگگگگگگگ
خندید و محو نگام میکرد
روشا:تهیونگ نخند...میگم نخند...
تهیونگ:باشه خانم کوچولو بریم داخل
رفتم داخل تهیونگ همه چی رو گفت و به من چشمک زد و گفت
تهیونگ:امشب قراره خونه شما بمونیم چون فردا قراره بریم مسافرت
روشا:دست از این لاشی بازی هات برندار باشه؟
تهیونگ:چشممم
و رفت

ویو شب


ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۶)

عشق رسوآ پارت ۳ویو ساعت شیشروشا:بیدار شدم و کارامو انجام دا...

عشق رسوآ پارت ۲ویو فردا صبح روشا:بیدار شدم رفتم دستشویی و ک...

پارت ۲ازدواج اجباری 💗 ویو تهیونگدخترک داشت از ترس میلیزید رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط