سلام
سلام، ببخشید نبودم، هی منم داستان دارم ها با این زندگی کی*ری، نمیدونم کسی نفرینم کرده یا چیز دیگه ای.
لباس سیاه رفیقم رو درآوردم جمعه 2 هفته پیش رفتم تهران 8 شب بهمون زنگ زدن که مادر بزرگ مامانم فوت کرده، فرداش برگشتیم و تا یک هفته فقط مراسم داشتیم منم هم ناراحت هم خسته نتونستم بقیه رمان رو بنویسم.
خب دیگه همین رو خواستم بگم، بقیه رمان هم انشالا بعدا مینویسم
فعلا 🥀🌫️
لباس سیاه رفیقم رو درآوردم جمعه 2 هفته پیش رفتم تهران 8 شب بهمون زنگ زدن که مادر بزرگ مامانم فوت کرده، فرداش برگشتیم و تا یک هفته فقط مراسم داشتیم منم هم ناراحت هم خسته نتونستم بقیه رمان رو بنویسم.
خب دیگه همین رو خواستم بگم، بقیه رمان هم انشالا بعدا مینویسم
فعلا 🥀🌫️
- ۱۲۲
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط