قلب سرخ سایه ها
پارت ۲
#قلب.سرخ.سایه.ها
پارت 2
جهت یاد آوری:
جونگ کوک:_
ا.ت: +
تا وقتی رسیدم به مسافرخانهی قدیمی که رزرو کرده بودم، تمام بدنم از خستگی و لرزیدن از هم میپاشید. اتاقم کوچک و دنج بود، با یه تخت چوبی قدیمی و یه شومینه که صدای جلز و ولزِ همیشگی رو میداد. سعی کردم قبول کنم که اون اتفاق توی کوچه فقط یه توهم بود؛ شاید یه شوخیِ سنگین از طرف مردم محلی، یا شاید اثرِ خستگیِ سفر باشه.
اما وقتی داشتم دستام رو با آب گرم میشستم، متوجه شدم... روی بازوم، جایی که اون من رو گرفته بود، یه ردِ قرمز و کبود به شکل انگشتهاش مونده بود.
+آره... حتماً توهم بود... فقط توهم...
زیر لب این رو میگفتم که یهو صدای ضربهای از پشت در شنیدم. مثل اینکه کسی با چیزی سنگین به در زده باشه. قلبم دوباره شروع کرد به کوبیدن.
+کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد. فقط سکوت. با احتیاط به سمت در رفتم. دستم رو جلو بردم که در رو باز کنم، ولی قبل از اینکه لمسش کنم، صدای پچپچِ خیلی آرومی از پشت در شنیدم. انگار چند نفر داشتن با هم حرف میزدن، ولی صداشون خیلی بم و غیرانسانی بود.
در رو باز کردم، ولی هیچکس اونجا نبود. راهرو تاریک و خالی بود. اما وقتی خواستم در رو ببندم، یه تیکه کاغذ کوچیک که روی زمین افتاده بود رو دیدم. با دستهای لرزون برداشتمش.
روی کاغذ، با خطی خیلی تمیز و سیاه، فقط یه جمله نوشته شده بود
نوشته روی کاغذ:
*سایهها رو نبین، ا.ت. چون وقتی میبینیشون، اونا هم تو رو میبینن.*
یهو حس کردم یه بادِ سرد از توی راهرو به صورتم خورد. برگشتم و دیدم انتهای راهرو، اون سایهی بلند و آشنا، دوباره ایستاده و داره نگام میکنه. اما این بار، چشمهای قرمزش فقط به من خیره نشده بود؛ اون داشت به چیزی که پشتِ سرِ من بود، نگاه میکرد.
اون از دور، با صدایی که انگار از زیر زمین میاومد
_اونا رو دیدی؟
+کی؟ کی رو؟
یه قدم به سمت من برداشت و توی اون تاریکی، چشماش مثل دو تا آتیش میدرخشید.
_اونهایی که منتظرن تا اولین اشتباهت رو بکنی... تا بیان و قلبِ قرمزت رو از سینه بیرون بکشن....
ادامه دارد.......💫
نظرتون رو داخل کامنتا بگید کیوتاممم🎀💫
🎀💫حمایت یادتون نره💫🎀
#قلب.سرخ.سایه.ها
پارت 2
جهت یاد آوری:
جونگ کوک:_
ا.ت: +
تا وقتی رسیدم به مسافرخانهی قدیمی که رزرو کرده بودم، تمام بدنم از خستگی و لرزیدن از هم میپاشید. اتاقم کوچک و دنج بود، با یه تخت چوبی قدیمی و یه شومینه که صدای جلز و ولزِ همیشگی رو میداد. سعی کردم قبول کنم که اون اتفاق توی کوچه فقط یه توهم بود؛ شاید یه شوخیِ سنگین از طرف مردم محلی، یا شاید اثرِ خستگیِ سفر باشه.
اما وقتی داشتم دستام رو با آب گرم میشستم، متوجه شدم... روی بازوم، جایی که اون من رو گرفته بود، یه ردِ قرمز و کبود به شکل انگشتهاش مونده بود.
+آره... حتماً توهم بود... فقط توهم...
زیر لب این رو میگفتم که یهو صدای ضربهای از پشت در شنیدم. مثل اینکه کسی با چیزی سنگین به در زده باشه. قلبم دوباره شروع کرد به کوبیدن.
+کی اونجاست؟
هیچ جوابی نیومد. فقط سکوت. با احتیاط به سمت در رفتم. دستم رو جلو بردم که در رو باز کنم، ولی قبل از اینکه لمسش کنم، صدای پچپچِ خیلی آرومی از پشت در شنیدم. انگار چند نفر داشتن با هم حرف میزدن، ولی صداشون خیلی بم و غیرانسانی بود.
در رو باز کردم، ولی هیچکس اونجا نبود. راهرو تاریک و خالی بود. اما وقتی خواستم در رو ببندم، یه تیکه کاغذ کوچیک که روی زمین افتاده بود رو دیدم. با دستهای لرزون برداشتمش.
روی کاغذ، با خطی خیلی تمیز و سیاه، فقط یه جمله نوشته شده بود
نوشته روی کاغذ:
*سایهها رو نبین، ا.ت. چون وقتی میبینیشون، اونا هم تو رو میبینن.*
یهو حس کردم یه بادِ سرد از توی راهرو به صورتم خورد. برگشتم و دیدم انتهای راهرو، اون سایهی بلند و آشنا، دوباره ایستاده و داره نگام میکنه. اما این بار، چشمهای قرمزش فقط به من خیره نشده بود؛ اون داشت به چیزی که پشتِ سرِ من بود، نگاه میکرد.
اون از دور، با صدایی که انگار از زیر زمین میاومد
_اونا رو دیدی؟
+کی؟ کی رو؟
یه قدم به سمت من برداشت و توی اون تاریکی، چشماش مثل دو تا آتیش میدرخشید.
_اونهایی که منتظرن تا اولین اشتباهت رو بکنی... تا بیان و قلبِ قرمزت رو از سینه بیرون بکشن....
ادامه دارد.......💫
نظرتون رو داخل کامنتا بگید کیوتاممم🎀💫
🎀💫حمایت یادتون نره💫🎀
- ۱.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط