" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۰
ویو راوی
مینار و لارا و نورا با تعجب بهم نگاه کردن که سربازی جلو اومد و با صدای بلند به همه گفت
سرباز : سریعتر متفرق شید ......سریع
همه از تابلوی اعلانات فاصله گرفتن و برگشتن سر خونه و زندگیشون ، نورا و مینار و لارا هم برگشتن شیرینی فروشی
+باورم نمیشه این دیگه چی بود
÷ هعی خدا ......من برم خونه باید زنگ بزنم آرتور بگم بره فرمانداری کوپن ها رو بگیره
+باشه منم یه ذره کار دارم بعدش مغازه رو تعطیل کنم دیگه
× چرا تعطیل کنی شاید مشتری داشتی
+ خنگ خدا تازه اگه الان همه برن کوپن بگیرن نهایتا فردا میرن خرید الان من به کی شیرینی بفرشم ها ؟
× ها ....راست میگی ها
÷ خدافظ دیگه من رفتم
+ خدافظ
× برو به سلامت
مینار از شیرینی فروشی خارج شد و نورا موند و لارا
+ببینم تو نمیخوای بری ؟
× نچ( خنده ) ......همینجا ور دلت نشستم
+خب پاشو به جای نشستن ور دلم بیا کمک کن یه ذره شیرینی بپزیم برای فردا
× چشمم ( خنده )
لارا و نورا از جاشون بلند شدن و نورا پیشبندی اورد و به لارا داد و لارا هم بعد از اینکه پیشبند رو پوشید رفت پیش نورا تا بهش کمک کنه
هر دو باهم شروع کردن به ورز دادن خمیر و باهم مواد و خامه رو توی خمیر گذاشتن و شیرینی ها رو وارد فر کردن تا کم کم برای فردا پخته بشن
هر دو روی صندلی ولو شدن و نفس عمیقی از خستگی کشیدن
+خسته شدم دیگه
×منم همینطور .........ببینم ساعت چنده؟
+تقریبا ساعت ۵:۳۰
× اوههه نزدیک ۶ ساعت داشتیم کار میکردیم
+اره
لارا از روی صندلی بلند شد و پیشبند رو دراورد و کیفش رو برداشت و گفت
× من دیگه برم میترسم بخورم به این سربازا زودتر برم بهتره
+ باشه عزیزم برو
× خدافظ.....به تهیونگ سلام برسون
+باشه.........مراقب باش
× باشهههه
بعد از اینکه لارا رفت نورا هم منتظر موند تا شیرینی حاضر بشن بعد مغازه رو تعطیل کنه ، تا اونموقع یه ذره چشماشو بست تا استراحتی کنه ولی چشماش که گرم شد خوابش برد.........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۳۰
ویو راوی
مینار و لارا و نورا با تعجب بهم نگاه کردن که سربازی جلو اومد و با صدای بلند به همه گفت
سرباز : سریعتر متفرق شید ......سریع
همه از تابلوی اعلانات فاصله گرفتن و برگشتن سر خونه و زندگیشون ، نورا و مینار و لارا هم برگشتن شیرینی فروشی
+باورم نمیشه این دیگه چی بود
÷ هعی خدا ......من برم خونه باید زنگ بزنم آرتور بگم بره فرمانداری کوپن ها رو بگیره
+باشه منم یه ذره کار دارم بعدش مغازه رو تعطیل کنم دیگه
× چرا تعطیل کنی شاید مشتری داشتی
+ خنگ خدا تازه اگه الان همه برن کوپن بگیرن نهایتا فردا میرن خرید الان من به کی شیرینی بفرشم ها ؟
× ها ....راست میگی ها
÷ خدافظ دیگه من رفتم
+ خدافظ
× برو به سلامت
مینار از شیرینی فروشی خارج شد و نورا موند و لارا
+ببینم تو نمیخوای بری ؟
× نچ( خنده ) ......همینجا ور دلت نشستم
+خب پاشو به جای نشستن ور دلم بیا کمک کن یه ذره شیرینی بپزیم برای فردا
× چشمم ( خنده )
لارا و نورا از جاشون بلند شدن و نورا پیشبندی اورد و به لارا داد و لارا هم بعد از اینکه پیشبند رو پوشید رفت پیش نورا تا بهش کمک کنه
هر دو باهم شروع کردن به ورز دادن خمیر و باهم مواد و خامه رو توی خمیر گذاشتن و شیرینی ها رو وارد فر کردن تا کم کم برای فردا پخته بشن
هر دو روی صندلی ولو شدن و نفس عمیقی از خستگی کشیدن
+خسته شدم دیگه
×منم همینطور .........ببینم ساعت چنده؟
+تقریبا ساعت ۵:۳۰
× اوههه نزدیک ۶ ساعت داشتیم کار میکردیم
+اره
لارا از روی صندلی بلند شد و پیشبند رو دراورد و کیفش رو برداشت و گفت
× من دیگه برم میترسم بخورم به این سربازا زودتر برم بهتره
+ باشه عزیزم برو
× خدافظ.....به تهیونگ سلام برسون
+باشه.........مراقب باش
× باشهههه
بعد از اینکه لارا رفت نورا هم منتظر موند تا شیرینی حاضر بشن بعد مغازه رو تعطیل کنه ، تا اونموقع یه ذره چشماشو بست تا استراحتی کنه ولی چشماش که گرم شد خوابش برد.........................
- ۲۸۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط