فیک_ماه زیباست
Moon is beautiful
part12
کمی فاصله گرفتم ولی کامل ازش جدا نشدم به صورت زیبا و پرستیدنیش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم
فاصله ی بینمون رو کم کردم طوری که اگر پسرکم چیزی میگفت لب هامون به هم برخورد میکرد......
ویو کوک
فاصله رو خیلی کم کرده بود داشتم اذیت میشدم ولی کنار این اذیت شدنه نمیدونم چرا احساس میکردم بوی عطرش بهم ارامش میده
با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم
ک. ت.. تهیونگ لطفا برو عقب داری... داری اذیتم میکنی
تهیونگ تا اینو شنید رفت عقب
خدای من چرا اینطوری میکنه؟
خیلی عجیب شده
سریع پاشدم و از اتاق زدم بیرون و سمت اتاق خودم رفتم
درو باز کردم و تو تختم رفتم
سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد به سقف خیره شدم به اون بوسه ای که حتی نمیدونم دلیلش چی بود فک میکردم که در زده شد اروم و زیر لب گفتم
ک. بیا تو
و جیمین وارد شد
کنارم رو تخت نشست
ج. هی پسر چیشد باهاش حرف زدی؟
ک. اتفاق خاصی نیفتاده
ج. قشنگ از قیافت معلومه
حس کردم صورتم داغ شد
ج. بگو چی شد رفتی تو اتاقش چه اتفاقی افتاد که الان سرخ شدی
ک. جیمین، لطفا
ج. باشه.. صبر میکنم خودت بگی ولی بیخیالت نمیشم، تلاش نکن از زیرش در بری
جیمین با اینکه میخواست بدونه ولی به جونگکوک فضا داد رفت و درو پشت سرش بست ، جونگکوک چشماشو بست و سعی کرد اتفاقات امشب رو هزم (نمیدونم درسته یانه) کنه... چشماشو بست و کم کم خوابش برد
ویو تهیونگ
سرم درد میکرد، فکر کنم تند رفته بودم.... هوفففف نمیدونم نمیدونم
خوابم نمیومد رفتم تا قرص بردارم که نامجون اومد پیشم
ن. چیشد
ت. هیچی
ن. یعنی چی؟
ت. تند رفتم... خیلی
ن. باید بهش بگی اینجوری هر دوتون اذیت میشین
ت. نمیتونم نامی اگه دست رد به سینم بزنه چی؟
ن. هوفففف تهیونگ یه بار امتحان کن شاید اونم دوست داشته باشه
ت. نمیدونم نمیدونم ذهنم کار نمیکنه شاید باید با توجه زیادم بهش بفهمونم هوم؟
ن. هعی فقط بدون اگه کمک خواستی من هستم
ت. باشه هیونگ ممنون
ن. وظیفمه الانم یه کم بخواب
ت. هوم باشه
نامجون حرفی نزد و از اتاق خارج شد
منم چشامو رو هم گذاشتم سخت بود ولی بلاخره خوابم برد
فردا صبح
ویو کوک
از خواب بیدار شدم، با یاد اوری دیشب یه حس عجیبی بهم دست داد تو همین فکرا بودم که در اتاق زده شد ولی خودمو زدم به خواب.
در اتاق باز شد.. چند ثانیه بعد نفسای گرمی کنارم احساس کردم و دستی موهامو نوازش کرد که از دستاش فهمیدم تهیونگه.
ت. جونگکوک، جونگکوک
ک. هومم
ت. بیدار شو بریم پایین صبحونه بخوریم
چشمامو باز کردم و با لحن خوابالودی گفتم
ک. برو منم میام
ت. باشه
رفت و درو پشت سرش بست، بعد از اینکه مطمئن شدم دور شده کار های لازمو انجام دادم و در اتاقو باز کردم... همینطور که از پله ها پایین میومدم به اتفاقات دیشب هم فکر میکردم... فکرم خیلی درگیر اون بوسه بود...
پله های اخر بودم یکدفعه سُر خوردم و پاهام رو هوا معلق شد. کاری از دستم بر نمی اومد، چشمامو بستم که دستی منو توی آغوشش گرفت. هنوز چشمام بسته بود و قلبم تند میزد.
ویو تهیونگ
رفتم پایین ولی همونجا منتظر جونگکوک موندم، چند دقیقه گذشت و در اتاقش باز و بسته شد.. توفکر بود که پاش لیز خورد... رفتم سمتش و گرفتمش، چشماش بسته بود تو همون حالت بودیم که یهو...
ادامه دارد....
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی🥳
خب خب خب من دوباره شروعش کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
لطفا حمایت کنید فعلا شرت نمیزارم ولی حمایت یادتون نره
با کامتای زیباتون خوشحالم کنید 😘😊
@Liana89
@989034_148۱
part12
کمی فاصله گرفتم ولی کامل ازش جدا نشدم به صورت زیبا و پرستیدنیش نگاه کردم و نفس عمیقی کشیدم
فاصله ی بینمون رو کم کردم طوری که اگر پسرکم چیزی میگفت لب هامون به هم برخورد میکرد......
ویو کوک
فاصله رو خیلی کم کرده بود داشتم اذیت میشدم ولی کنار این اذیت شدنه نمیدونم چرا احساس میکردم بوی عطرش بهم ارامش میده
با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم
ک. ت.. تهیونگ لطفا برو عقب داری... داری اذیتم میکنی
تهیونگ تا اینو شنید رفت عقب
خدای من چرا اینطوری میکنه؟
خیلی عجیب شده
سریع پاشدم و از اتاق زدم بیرون و سمت اتاق خودم رفتم
درو باز کردم و تو تختم رفتم
سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد به سقف خیره شدم به اون بوسه ای که حتی نمیدونم دلیلش چی بود فک میکردم که در زده شد اروم و زیر لب گفتم
ک. بیا تو
و جیمین وارد شد
کنارم رو تخت نشست
ج. هی پسر چیشد باهاش حرف زدی؟
ک. اتفاق خاصی نیفتاده
ج. قشنگ از قیافت معلومه
حس کردم صورتم داغ شد
ج. بگو چی شد رفتی تو اتاقش چه اتفاقی افتاد که الان سرخ شدی
ک. جیمین، لطفا
ج. باشه.. صبر میکنم خودت بگی ولی بیخیالت نمیشم، تلاش نکن از زیرش در بری
جیمین با اینکه میخواست بدونه ولی به جونگکوک فضا داد رفت و درو پشت سرش بست ، جونگکوک چشماشو بست و سعی کرد اتفاقات امشب رو هزم (نمیدونم درسته یانه) کنه... چشماشو بست و کم کم خوابش برد
ویو تهیونگ
سرم درد میکرد، فکر کنم تند رفته بودم.... هوفففف نمیدونم نمیدونم
خوابم نمیومد رفتم تا قرص بردارم که نامجون اومد پیشم
ن. چیشد
ت. هیچی
ن. یعنی چی؟
ت. تند رفتم... خیلی
ن. باید بهش بگی اینجوری هر دوتون اذیت میشین
ت. نمیتونم نامی اگه دست رد به سینم بزنه چی؟
ن. هوفففف تهیونگ یه بار امتحان کن شاید اونم دوست داشته باشه
ت. نمیدونم نمیدونم ذهنم کار نمیکنه شاید باید با توجه زیادم بهش بفهمونم هوم؟
ن. هعی فقط بدون اگه کمک خواستی من هستم
ت. باشه هیونگ ممنون
ن. وظیفمه الانم یه کم بخواب
ت. هوم باشه
نامجون حرفی نزد و از اتاق خارج شد
منم چشامو رو هم گذاشتم سخت بود ولی بلاخره خوابم برد
فردا صبح
ویو کوک
از خواب بیدار شدم، با یاد اوری دیشب یه حس عجیبی بهم دست داد تو همین فکرا بودم که در اتاق زده شد ولی خودمو زدم به خواب.
در اتاق باز شد.. چند ثانیه بعد نفسای گرمی کنارم احساس کردم و دستی موهامو نوازش کرد که از دستاش فهمیدم تهیونگه.
ت. جونگکوک، جونگکوک
ک. هومم
ت. بیدار شو بریم پایین صبحونه بخوریم
چشمامو باز کردم و با لحن خوابالودی گفتم
ک. برو منم میام
ت. باشه
رفت و درو پشت سرش بست، بعد از اینکه مطمئن شدم دور شده کار های لازمو انجام دادم و در اتاقو باز کردم... همینطور که از پله ها پایین میومدم به اتفاقات دیشب هم فکر میکردم... فکرم خیلی درگیر اون بوسه بود...
پله های اخر بودم یکدفعه سُر خوردم و پاهام رو هوا معلق شد. کاری از دستم بر نمی اومد، چشمامو بستم که دستی منو توی آغوشش گرفت. هنوز چشمام بسته بود و قلبم تند میزد.
ویو تهیونگ
رفتم پایین ولی همونجا منتظر جونگکوک موندم، چند دقیقه گذشت و در اتاقش باز و بسته شد.. توفکر بود که پاش لیز خورد... رفتم سمتش و گرفتمش، چشماش بسته بود تو همون حالت بودیم که یهو...
ادامه دارد....
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی🥳
خب خب خب من دوباره شروعش کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
لطفا حمایت کنید فعلا شرت نمیزارم ولی حمایت یادتون نره
با کامتای زیباتون خوشحالم کنید 😘😊
@Liana89
@989034_148۱
- ۳.۳k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط