#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

حکایت جوان و پیرمرد در ماه رمضان


در ماه رمضان چند جوان،پیرمردی را دیدند کـه دور از چشم مردم غذا می‌خورد.
بـه او گفتند:اي پیرمرد مگر روزه نیستی؟

پیرمرد گفت:چرا روزه ام،فقط آب و غذا می‌خورم.
جوانان خندیدند و گفتند:واقعا؟

پیرمرد گفت: بلی، دروغ نمیگویم، بـه کسی بد نگاه نمیکنم،کسی را مسخره نمیکنم

با کسی با دشنام سخن نمی‌گویم، کسی را آزرده نمیکنم چشم بـه مال کسی ندارم و…


ولی چون بیماری خاصی دارم متاسفانه نمی‌توانم معده را هم روزه دارش کنم.

بعد پیرمرد بـه جوانان گفت: آیا شـما هم روزه هستید؟

یکی از جوانان در حالی‌که سرش را از خجالت پایین انداخته بود بـه آرامی گفت: خیر ما
فقط غذا نمی‌خوریم!!



💯
دیدگاه ها (۰)

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

•یک نشــان روی لبـاس و سـه پیـــامی که آقامصطفی می‌رساند!.رو...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹³فارغ از هر چه که ناراحتم می‌کنداز بابت داشتنِ...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

در ماه رمضان چند جوان، پیر مردی را دیدند که دور از چشم مردم،...

حکایتدر ماه رمضان چند جوان، پیر مردی را دیدند که دور از چشم ...

در ماه رمضان چند جوان پیر مردی را دیدند که یواشکی غذا میخورد...

ماه رمضان چند جوان پیر مردی را دیدند که یواشکی غذا میخوردبه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط