شبی مهتابی بود و با او به تماشای ماه نشسته بودم، ناگهان چ

شبی مهتابی بود و با او به تماشای ماه نشسته بودم، ناگهان چشم هایمان روی هم قفل شد و چیزی که گفت قلبم را لرزاند: وقتی مُردم و درحال رفتن به بهشت بودم، اگر صداتو از جهنم بشنوم قید بهشتو میزنم:)
دیدگاه ها (۰)

زندگی هنوز هم زیباست! فقط کافیست جور دیگر آن را بنگری... 인생은...

گفت: می‌دانی فرق«دوستت دارم»با«عاشقتم» چیه؟ وقتی گلی رو دوست...

و خیابان‌ها چه بسیار به خود دیده اند عاشقانی را که از درد عش...

هستیم اما نیستیم!.. «چه آدم هایی که آدم بودند اما حسابشان نک...

مجنون سرچ چشم پارت ۳۵

پارت ۲۳:ویو دازای: حدود چهار ماهی میشه که ندیدمش دیگه حتی صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط