#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۰: فکرهایی که ول نمی‌کنند
باشگاه کوچک محله مثل همیشه پر از سر و صدا بود.
بوی عرق، صدای برخورد دستکش‌های بوکس با کیسه‌ها و موسیقی آرامی که از بلندگو پخش می‌شد، فضای آشنایی ساخته بود.
نامجون روی نیمکت نشسته بود و حوله‌ای روی گردنش انداخته بود.
جین بطری آبش را برداشت و گفت:
— من هنوزم میگم اون نقشه جواب نمیده.
یونگی که روی صندلی لم داده بود، بدون اینکه نگاهشان کند گفت:
— نقشه‌ات اصلاً از اول هم منطقی نبود.
جین با اعتراض گفت:
— هی! حداقل من یه نقشه داشتم.
جیمین خندید.
— بیشتر شبیه فاجعه بود تا نقشه.
آن طرف‌تر، جی‌هوپ و میرا هم مشغول حرف زدن بودند و سوهیون با گوشی‌اش چیزی نشانشان می‌داد.
اما وسط همه این سر و صداها…
جونگ‌کوک ساکت نشسته بود.
آرنج‌هایش روی زانوهایش بود و دست‌هایش در هم قفل شده بود.
نگاهش به زمین دوخته شده بود، اما ذهنش اصلاً آنجا نبود.
فقط یک فکر مدام در سرش می‌چرخید.
— الان توی قصر چه خبره؟ سوآ حالش خوبه؟ اونجا اذیتش نمی‌کنن؟
بعد یک فکر دیگر هم اضافه شد.
— تهیونگ…امیدوارم اون احمق دردسر درست نکرده باشه.
جونگ‌کوک آه آرامی کشید.
در همان لحظه صدای یونگی بلند شد.
— هوی.
جونگ‌کوک تکان نخورد.
یونگی ابرو بالا انداخت.
— هوی!
این بار جونگ‌کوک سرش را بلند کرد.
— ها؟ چی؟
یونگی با نگاه مشکوک گفت:
— حواست کجاست؟
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— چی شده؟
جی‌هوپ با لبخند شیطنت‌آمیز گفت:
— فکرش پیش خواهر منه.
جونگ‌کوک سریع گفت:
— چی؟!
جیمین خندید.
— لو رفت.
جین هم خندید.
— ما داریم ده دقیقه درباره یه موضوع حرف می‌زنیم، این حتی یه کلمه هم نشنیده.
نامجون آرام گفت:
— جونگ‌کوک، ما داشتیم درباره باشگاه حرف می‌زدیم.
جونگ‌کوک کمی گیج گفت:
— اوه…
یونگی دست به سینه شد.
— دقیقاً و تو اصلاً اینجا نبودی.
جی‌هوپ با شیطنت گفت:
— ذهنش رفته قصر.
جونگ‌کوک اخم کرد.
— چرت نگو.
جی‌هوپ خندید.
— داداش، من تو رو می‌شناسم الان صد در صد دلت براش تنگ شده.
جیمین گفت:
— نه فقط تنگ نشده این یکی کامل رفته تو فاز نگرانی.
جین با خنده گفت:
— الان توی سرش داره تصور می‌کنه سوآ وسط قصر گیر افتاده و همه دارن اذیتش می‌کنن.
جونگ‌کوک با اخم گفت:
— خب ممکنه همچین چیزی هم باشه.
یونگی آرام گفت:
— یا ممکنه کاملاً حالش خوب باشه.
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جی‌هوپ با شیطنت گفت:
— یه سوال؟
جونگ‌کوک با بی‌حوصلگی گفت:
— چی؟
جی‌هوپ خندید.
— اگه همین الان بگم سوآ پشت اون در وایساده…چند ثانیه طول می‌کشه بدوی سمتش؟
همه خندیدند.
جونگ‌کوک هم بالاخره لبخند کوچکی زد.
— شما ها خیلی بیکارید.
جیمین گفت:
— نه فقط سرگرمی نداریم.
در همان لحظه در باشگاه باز شد.
چند نفر ناخودآگاه سرشان را برگرداندند.
اما هنوز کسی نمی‌دانست…
کسی که وارد شده، خبری آورده که قرار است همه چیز را عوض کند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۹: یک روز عادی… شایدآشپزخانه قصر هنوز شلو...

#تاج_و_طوقانپارت ۱۸۸: دروغ نصفه‌نیمهتهیونگ چند لحظه در راهرو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۷: بازجویی مرحله دومچند ثانیه بعد از جمله...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط