من ته کوچه ی آغوش تو سرگردانم

تو سفر کردی و من منتظرت می‌مانم
کارِ من نیست فراموشیِ تو، می‌دانم

به تماشای من از دور قناعت کردند
یک کلیسا وسط شهر مسلمانانم

من به یک جنگل خشکیده شباهت دارم
کوه هم باشم اگر، گردنه‌ی حیرانم

آدمی نیست در این شهر که دورم نزده
مثل تندیس بزرگی وسط میدانم

تو خیابان به خیابانِ جهان را گشتی
من تهِ کوچه‌ی آغوشِ تو سرگردانم

تو همان عاقلِ یک‌دنده‌ی آینده‌نگر
من اگر حوصله‌ای بود غزل می‌خوانم

منطقی نیست که دیوانه شوی برگردی
منطقی نیست ولی منتظرت می‌مانم.

.#عمران_بهروج
#جلسه_شعر
#شب_شعر
#شعرخوانی
#تهران
#غزل_معاصر
#شعر_عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

من به این زودی نخواهم گفت از احساس خویش

آخرین فرصت جمع وجور کردن دل

ماجرای رهایی بنی اسرائیل از چنگ فرعون#اسماعیل_رمضانی #شیخ_اس...

غمی نباشد اگر عاشق از معاش بیفتدولی مباد که یک لحظه از تلاش ...

♡جوجه کوچولو من♡part 1

the relic of the past part1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط