خیال میکردم عشق هرگز مرا نخواهد شناخت

‌ ‌  ‌ خیال میکردم عشق هرگز مرا نخواهد شناخت.

خیال میکردم پرنده‌ی خوشحالی هیچوقت روی شانه خمیده از غمم نمیشیند.
خیال میکردم نور هیچ‌گاه از میان پرده‌های ضخیم اتاق وارد مکان امنم نمیشود.
خیال میکردم تنهایی که دوست باوفای روزهای تاریکم بود، هیچوقت ترکم نمیکند.
خیال میکردم زخم‌های کهنه‌ام هیچ مرهمی ندارند.
همه این خیالات، قبل طلوع تو بود؛
از پشت ابرهای سیاه روزگارم، طلوع کردی و خیالاتی که روزی آن‌ها مانند جان در آغوش می‌فشردم، مانند قطرات ناچیز باران فرو ریختی. تو طلوع کردی و عشق اغاز شد

آیدن..
دیدگاه ها (۰)

عشق خیلی بده..! خیلی بده؛ دردناکه، ترسناکه، کاری میکنه که به...

دیگه نمی‌خوام دنبال چیزی بدوم که قرار نیست برگرده.یه روزی تم...

تو اشتباهی عزیز کرده، اشتباه محض، اشتباهی که قابل ببخش نیست،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط