p.1
✦درخواستی✦
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم. صبح که نه ظهر. یه دوش اب سرد گرفتم چون توی تابستان میچسبید.
بعد موهاما خشک نکردم تا همینجوری خنکم باشه. و رفتم پایین پیش پدرم. اصلا حوصله اون زنشا ندارم.
و به خصوص اون پسرش تهیونگا. بله درسته پدرم بعد از سالها مه از مرگ مادرم گذشته استین بالا زده...
+میگم بابا من میخام یه چند وقتی برم بیرون.
~کجا میخای بری؟
+به تو چه تهیونگ من دارم با بابام حرف میزنم.
=باشه دخترم برو. کی میری؟
+چطور؟
=امشب اقای جعون میخاد بیاد.
~اون جعون ع..وضی چرا باید بیاد اینجا؟
=تهیونگ درست برخورد کن. دلیل نمیشه که چون تو با ما دوتا رقیبی اون نیاد اینجا یا بارهم رفت امد نداشته باشیم.
+خب من چرا باید اینجا باشم؟
=باهات کار داریم.
+باشع ولی بعدش میرم.
=باشه بعد شام هرجا میخای برو قشنگم.(سر ات را بوس میکنه)
بلند شدم رفتم توی اتاقم موهام خشک شده بود. شونشوت کردم و گوجه ای بستم بالا.
امشب جعون میاد باید خوب به نظر برسم. اصلا با شنیدن اسمش دستاپاما گم میکنم دیگه چه بخاد برسه که شب بیاد اینجا.
یه شلوار جاگر و یه کراپ قرمز پوشیدم. گوشیما و ارپادم را برداشتم سوار ماشین شدم که یکم برم توی خونه خودم یکم تمیز کاری احتیاج داشت.
دیدم بابام داره زنگ میزنع. جواب دادم.
=دخترم پس قرار بود نری پس کجا رفتی!؟
+نگران نباش تا قبل از اینکه اقای جعون بیاد میرسم خونه.
=باشه دیر نکنی ها.
+فقط بابا حواسم نبود امشب باید برم تولد لویی
=ساعت چند؟
+ساعت ده
=باشه اقای جعون ساعت ۶میاد ۹هم میره.
+باشه من فقط دیگه همینجا لباس تولدا میپوشم که نخام دوباره بیام خونه عوض کنم جون میدونی اونجا زیاد لباس ندارم.
=هرجور راحتی.
+میبینمت
=همچنین
ساعت دو بود. یه دس غذا و کلی خوراکی برای خونم خریدم و رفتم خونه. توی حیاط ماشینا پارک کردم و رفتم تو.
ویو جونگکوک
ساعت پنج بود. چون راه طولانی نبود تا خونشو.
بلند شدم اماده شدم. یه بسه شیرینی و گل خریدم و رفتم. زنگا زدم و اقای پارک درا باز کرد.
رفتم تو و با اقای پارک شروع کردیم به حرف زدن. ولی اصلا ات کجاست؟ اون باید اینجا باشه.
ولی نه جاش این تهیونگ عو..ضی اینجاس.
_اقای جعون پس ات کجاست!
~رفته خونه خودش اینجا اصلا وسیله و لباس نداره. تا یکم دیگه باید بیاد.
_اها
همینجوری که منتظر ات بودیم یکم حرف زدیم این تهیونگم مثل بز فقط داشت نگاه میکرد(خدایا ببخشید😭) که یهووووو
برای دریافت پارت بعد فقط کافیست ۶٠لایک داشته باشیم عشقام😂🌊🫐
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابعیت
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم. صبح که نه ظهر. یه دوش اب سرد گرفتم چون توی تابستان میچسبید.
بعد موهاما خشک نکردم تا همینجوری خنکم باشه. و رفتم پایین پیش پدرم. اصلا حوصله اون زنشا ندارم.
و به خصوص اون پسرش تهیونگا. بله درسته پدرم بعد از سالها مه از مرگ مادرم گذشته استین بالا زده...
+میگم بابا من میخام یه چند وقتی برم بیرون.
~کجا میخای بری؟
+به تو چه تهیونگ من دارم با بابام حرف میزنم.
=باشه دخترم برو. کی میری؟
+چطور؟
=امشب اقای جعون میخاد بیاد.
~اون جعون ع..وضی چرا باید بیاد اینجا؟
=تهیونگ درست برخورد کن. دلیل نمیشه که چون تو با ما دوتا رقیبی اون نیاد اینجا یا بارهم رفت امد نداشته باشیم.
+خب من چرا باید اینجا باشم؟
=باهات کار داریم.
+باشع ولی بعدش میرم.
=باشه بعد شام هرجا میخای برو قشنگم.(سر ات را بوس میکنه)
بلند شدم رفتم توی اتاقم موهام خشک شده بود. شونشوت کردم و گوجه ای بستم بالا.
امشب جعون میاد باید خوب به نظر برسم. اصلا با شنیدن اسمش دستاپاما گم میکنم دیگه چه بخاد برسه که شب بیاد اینجا.
یه شلوار جاگر و یه کراپ قرمز پوشیدم. گوشیما و ارپادم را برداشتم سوار ماشین شدم که یکم برم توی خونه خودم یکم تمیز کاری احتیاج داشت.
دیدم بابام داره زنگ میزنع. جواب دادم.
=دخترم پس قرار بود نری پس کجا رفتی!؟
+نگران نباش تا قبل از اینکه اقای جعون بیاد میرسم خونه.
=باشه دیر نکنی ها.
+فقط بابا حواسم نبود امشب باید برم تولد لویی
=ساعت چند؟
+ساعت ده
=باشه اقای جعون ساعت ۶میاد ۹هم میره.
+باشه من فقط دیگه همینجا لباس تولدا میپوشم که نخام دوباره بیام خونه عوض کنم جون میدونی اونجا زیاد لباس ندارم.
=هرجور راحتی.
+میبینمت
=همچنین
ساعت دو بود. یه دس غذا و کلی خوراکی برای خونم خریدم و رفتم خونه. توی حیاط ماشینا پارک کردم و رفتم تو.
ویو جونگکوک
ساعت پنج بود. چون راه طولانی نبود تا خونشو.
بلند شدم اماده شدم. یه بسه شیرینی و گل خریدم و رفتم. زنگا زدم و اقای پارک درا باز کرد.
رفتم تو و با اقای پارک شروع کردیم به حرف زدن. ولی اصلا ات کجاست؟ اون باید اینجا باشه.
ولی نه جاش این تهیونگ عو..ضی اینجاس.
_اقای جعون پس ات کجاست!
~رفته خونه خودش اینجا اصلا وسیله و لباس نداره. تا یکم دیگه باید بیاد.
_اها
همینجوری که منتظر ات بودیم یکم حرف زدیم این تهیونگم مثل بز فقط داشت نگاه میکرد(خدایا ببخشید😭) که یهووووو
برای دریافت پارت بعد فقط کافیست ۶٠لایک داشته باشیم عشقام😂🌊🫐
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابعیت
- ۱.۱k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط