casino8
(با آهنگ پست بخونید)
+۱۰ سالگی از خواهرش جدا شد خانواده جدید پیدا کرد تا ۱۸ سالگی پیششون موند و از اونام جدا شد...دو ماه پیش اومد کازینو و نظرمو جلب کرد...یه گوشه با صورت اشکی نشسته بود لحظه ای که دیدمش...
کلافه دستشو فرو کرد تو موهاش
+لحظه ای که اشکاشو دیدم حس کردم مروارید داره گریه میکنه و برام ارزش داشت که اون مرواریدارو حروم نکنه...حس عجیبی بود اما گذاشتمش پای اینکه دلم سوخته که تک و تنها بود...فرداش اومد پس فرداش اومد روز بعدشم حتی اومد...یروز ساعت ۱۰:۳۰ بود منتظرش بودم گهکاهی به ورودی خیره میموندم و بعضی وقتا چشمام بین جمعیت میچرخید دنبالش...اون شبن صبح شد و یک هفته پیداش نشد...کم کم نگرانش شدم ...با خودم کلنجار رفتم رفتم باشگاه و تمام کلافگیمو سر بوکس خالی کردم منگ بودم نمیدونستم چمه و چرا انقدر نگران این دختر شده بودم...روزا میگذشت خودمو گول میزدم که یه هوس زود گذره...بعد یک ماه پیداش شد دنبال من بود بهم دستبند داد و گفت ازش مراقبت کنم چون این یه تشکر بابت روزایی بود که کنارش بودم...خریت کردم و خب...بوسش کردم اما قبل اینکه معذرت خواهی کنم رفت و بعد از اون روز کمتر میومد کازینو و هنوز دارم با خودم کلنجار میرم
کل مدت بهش خیره شده بودم تاحالا همچین شخصیتی از تهیونگ ندیدم مهربون و در عین حال محکم بود ولی الان...
-تجربه ای از عشق ندارم...ولی تکلیفتو باهاش روشن کن
دستی رو شونش گذاشتم و رفتم تو اتاق
-بریم...دیره
"میکا"
رژمو تمدید کردم و با عجله زدم بیرون منتظر آسانسور نموندم و با عجله از پله ها رفتم پایین صدای پاشنه کفشم تو راه پله اکو میشد به طبقه اول رسیدم و خودمو تو آیینه لابی نگاه کردم لباسم کوتاه بود و پایینش کمی پف داشت و دامن طور بود بالاش حالت دکلته بود و پاپیون متوسطی پشت کمرم داشت خط تقریبا کلفتی بالای دکلتم بود که سفید بود و آخر لباسم که پف داشت سفید بود دستی به کفشای پاشنه دارم که تا زیر زانوم بود کشیدم جنسش مثل پارچه بود و بخاطر گشاد بودن ساق بلندش رو هم دیگه مچاله شده بود و خیلی قشنگش کرده بود کشیدم و اما مثل همیشه موهامو باز بود با عجله رفتم بیرون
"۸:۴۵ شب کازینو"
با گذاشتن پام تو کازینو بوی الکل خورد به بینیم همه جا رو نگاه کردم و سعی در پیدا کردن جونگکوک داشتم با حس کردن دستی روی شونم لحظه ای ترسیدم و با دیدن چهره جونگکوک نفسمو دادم بیرون سر تا پاشو آنالیز کردم مثل دفعه پیش اما ایندفعه لباسش مشکی بود
-دیر کردی
بدون اینکه بزاره حرفی بزنم دستمو گرفت و منو کشوند یجای خلوت تر حالت راهرو بود جمعیت بازم رو به رومون بود راهرو آنچنان بزرگ نبود به دیوار تکیه دادم با دیدن پسر و دختر رو به روم هنگ کردم...پسرو خوب میشناسم همونی که با جونگکوک بود دور میز اما دختر...
+۱۰ سالگی از خواهرش جدا شد خانواده جدید پیدا کرد تا ۱۸ سالگی پیششون موند و از اونام جدا شد...دو ماه پیش اومد کازینو و نظرمو جلب کرد...یه گوشه با صورت اشکی نشسته بود لحظه ای که دیدمش...
کلافه دستشو فرو کرد تو موهاش
+لحظه ای که اشکاشو دیدم حس کردم مروارید داره گریه میکنه و برام ارزش داشت که اون مرواریدارو حروم نکنه...حس عجیبی بود اما گذاشتمش پای اینکه دلم سوخته که تک و تنها بود...فرداش اومد پس فرداش اومد روز بعدشم حتی اومد...یروز ساعت ۱۰:۳۰ بود منتظرش بودم گهکاهی به ورودی خیره میموندم و بعضی وقتا چشمام بین جمعیت میچرخید دنبالش...اون شبن صبح شد و یک هفته پیداش نشد...کم کم نگرانش شدم ...با خودم کلنجار رفتم رفتم باشگاه و تمام کلافگیمو سر بوکس خالی کردم منگ بودم نمیدونستم چمه و چرا انقدر نگران این دختر شده بودم...روزا میگذشت خودمو گول میزدم که یه هوس زود گذره...بعد یک ماه پیداش شد دنبال من بود بهم دستبند داد و گفت ازش مراقبت کنم چون این یه تشکر بابت روزایی بود که کنارش بودم...خریت کردم و خب...بوسش کردم اما قبل اینکه معذرت خواهی کنم رفت و بعد از اون روز کمتر میومد کازینو و هنوز دارم با خودم کلنجار میرم
کل مدت بهش خیره شده بودم تاحالا همچین شخصیتی از تهیونگ ندیدم مهربون و در عین حال محکم بود ولی الان...
-تجربه ای از عشق ندارم...ولی تکلیفتو باهاش روشن کن
دستی رو شونش گذاشتم و رفتم تو اتاق
-بریم...دیره
"میکا"
رژمو تمدید کردم و با عجله زدم بیرون منتظر آسانسور نموندم و با عجله از پله ها رفتم پایین صدای پاشنه کفشم تو راه پله اکو میشد به طبقه اول رسیدم و خودمو تو آیینه لابی نگاه کردم لباسم کوتاه بود و پایینش کمی پف داشت و دامن طور بود بالاش حالت دکلته بود و پاپیون متوسطی پشت کمرم داشت خط تقریبا کلفتی بالای دکلتم بود که سفید بود و آخر لباسم که پف داشت سفید بود دستی به کفشای پاشنه دارم که تا زیر زانوم بود کشیدم جنسش مثل پارچه بود و بخاطر گشاد بودن ساق بلندش رو هم دیگه مچاله شده بود و خیلی قشنگش کرده بود کشیدم و اما مثل همیشه موهامو باز بود با عجله رفتم بیرون
"۸:۴۵ شب کازینو"
با گذاشتن پام تو کازینو بوی الکل خورد به بینیم همه جا رو نگاه کردم و سعی در پیدا کردن جونگکوک داشتم با حس کردن دستی روی شونم لحظه ای ترسیدم و با دیدن چهره جونگکوک نفسمو دادم بیرون سر تا پاشو آنالیز کردم مثل دفعه پیش اما ایندفعه لباسش مشکی بود
-دیر کردی
بدون اینکه بزاره حرفی بزنم دستمو گرفت و منو کشوند یجای خلوت تر حالت راهرو بود جمعیت بازم رو به رومون بود راهرو آنچنان بزرگ نبود به دیوار تکیه دادم با دیدن پسر و دختر رو به روم هنگ کردم...پسرو خوب میشناسم همونی که با جونگکوک بود دور میز اما دختر...
- ۱۰.۵k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط