یه زمانی بهم میگفتن بیشتر از سنت میفهمی

یه زمانی بهم میگفتن بیشتر از سنت میفهمی
خیلی خوشحال میشدم
اما مدتهاست دیگه خوشحال نیستم

چون فهمیدم تو سن خودم زندگی نکردم
همیشه غم و گرفتی بیش از حد توانم بود

چیزایی شنیدم و دیدم
اونم از کسایی که کم نزاشتم براشون
اما الان خبری از حال چشام ندارن

عیبی نداره، ما هم خدایی داریم
میگذره 😊💔

#ابوالفضل_رجبی
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۶ {Fake love}... ولی اون از من چی میخوااد...

بعد از شام پسرا شروع کردن سربه سر هیرسا گذاشتن که باید بلند ...

تازه داشتم گرم میشدم و میرفتم تو بهر داستان که یه صدایی شنید...

جوجه اردک زشت پارت۹ بخش دوم

رمان عشق من و تو پارت:۳۶راشا زل زده بود به منمادر جون تبریک ...

p3

قسمت 1و2واخمت مال من خندت واسه دیگران= نویسندشم خودمم وب هم ...

رمان

★پارتـ ۱★از باشگاه اومدم بیرون حالم زیاد درست نبود سر گیجه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط