·.¸¸.·♩♪♫

·.¸¸.·♩♪♫
single part

نامـہ خوـבکشے ـבر سال1989:
متاسـ؋ـم کهِ من عاشق بوـבم..عاشق چشمانت..عاشق وجوـבت..
بعضے اوقات انسان ها בر בریا غرق میشونـב פּ میمیرنـב،و من בر چشمان تو
درست نبود..عاشقت باشم..به هیچ وجه،دنیا قبول نخواهد کرد!عاشقتم ویکتور
امیداورم اخرین چیزی که قبل مرگ میبینم تو باشی.امیداورم عاشق شی..ازدواج کنی،میدانم بی ادبانه است ولی میتوانم خواهشی کنم؟میتوانی من را فراموش نکنی؟هیچ وقت به عشقم اعتراف نکردم،زیرا میدانستم حتی اگر توهم با دیدن من احساسات من را داشته باشی دنیا قبول نخواهد کرد.
هر کاری کردم به خاطر تو بود..میشه فراموشم نکنی
چیز هایی بود که میخواستم بهت بگم،ولی گذاشم به زندگیت برسی،به رویاهات..
دیدگاه ها (۱۱)

🖤پارت سی و هشتم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: فیلم ک گزاشت خیره بودم ...

💦رمان زمستان💦 پارت 37

قسمت صفرچهارده ساله بودم که عاشق پستچی محل شدم. تا مدتها فکر...

گس لایتر/پارت ۲۹۸

‌ ‌ ‌Я хочу, чтобы ты была со мной вечно, и‌ ‌ ‌ ‌ пусть зем...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط