Thirsty for touch
Thirsty for touch
Pt 2
پسرک کلاهشو دراورد که تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
یه پسر مو بلوند کت چشاش طوسی روشن بود. لبای قرمز و خوش فرم داشت. خلاصه تهیونگ با دیدنش دست و پاش خشک شد ولی این باعث نشد ضعف کنه.
=تو کی هستی؟ نگهبااانن
+خاهش میکنم به کسی چیزی نگو. تروخدا منو نجات بده.
=چیشده مگه؟ نجات چرا؟
+الان وقت توضیح ندارم لطفا. ببین اینا رو....(بلیزشو میزنه بالا و تمام زخم ها و کبودیا رو به ته نشون میده)
=ای وایی. اینا چین؟
+یکی اینجا هست که بهم تج. اوز میکنه. کمکم کن.
=امم(نگاش میفته به لباسای کارگری که گوشه ای افتاده) بیا اینا رو بپوش. یدونه جعبه بگیر دستت و تظاهر کن کارگری بعد برو تو اون ماشین بزرگ توی ساحل و پشت جعبه ها قایم شو. میبرمت خونم.
+وایی مرسی چشم.
پسرک سریع لباسو پوشید و کلاهو گذاشت رو سرش و جعبه رو برداشت و رفت. تهیونگ پوزخندی زد و رفت بیرون. دید سانگ وو داره داد میزنه.
٪زود باشیننن پیداش کنیددد.
=آقای سانگ وو؟ چیشده؟
٪خدمت کارایخونم زنگ زدن میگن بردم فرار کرده. داخل همین کشتیه. باید پیداش کنم تا در نرفته.
=مشخصاتشو میدید؟
٪یه پسر مو یلوند یا چشای طوسی. جثه ی ریز و اندام لاغر.
=اوه اوه. دیدمش بهتون میگم. من رفتم همه ی جعبه ها رو گذاشتن داخل ماشین باربری. منم میرم بای.
٪ خداحافظ. بگردیدددد پارک عوضی پیدات کنم میکشمتتتت.
تهیونگ که فهمیده بود جریانو رفت سمت ماشین بابری.
وایساد و گفت:
=اوی. پسر. اونجایی؟
+آره اینجام.
=حواست باشه. سانگ وو فهمیده
و رفت سمت ماشین خودش و سوار شد و حرکت کرد ماشین باربری هم پشت سرش. گوشیشو برداشت و زنگ رد به کوک.
_جانم ته؟
=کوک من میرم خونه. یه مهمون داریم. تو هم زود بیا.
_باشه بیبی. خداحافظ.
قطع کرد. بعد یه ربع رسیدن دم در. راننده جلوی امارت ایستاد و تهیونگ پیاده شد و رفت داخل پارکینگ. ماشین بار بری هم رفت به سمت انبار عمارت. تهیونگ رفتپشتش و درو باز کرد.
=اوی پسر. بیا بیرون. امنه.
پسرک اومد بیرون و جلوی تهیونگ ایستاد.
=بیا بریم داخل. کامل تعریف کن چیشده.
رفتن داخل. پسرک تعجبی از بزرگ و باشکوه بودن اون عمارت نکرد چون قبلا تو بهتراز این ها هم زندگی کرده بود. رفتن داخل ورفتن بالا به سمت اتاق نشیمن. تهیونگ به خدمتکار گفت قهوه بیارن و نشست رو مبل.
=خب ؟ میشنوم
+خب من......
ادامه دارد.......
Pt 2
پسرک کلاهشو دراورد که تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
یه پسر مو بلوند کت چشاش طوسی روشن بود. لبای قرمز و خوش فرم داشت. خلاصه تهیونگ با دیدنش دست و پاش خشک شد ولی این باعث نشد ضعف کنه.
=تو کی هستی؟ نگهبااانن
+خاهش میکنم به کسی چیزی نگو. تروخدا منو نجات بده.
=چیشده مگه؟ نجات چرا؟
+الان وقت توضیح ندارم لطفا. ببین اینا رو....(بلیزشو میزنه بالا و تمام زخم ها و کبودیا رو به ته نشون میده)
=ای وایی. اینا چین؟
+یکی اینجا هست که بهم تج. اوز میکنه. کمکم کن.
=امم(نگاش میفته به لباسای کارگری که گوشه ای افتاده) بیا اینا رو بپوش. یدونه جعبه بگیر دستت و تظاهر کن کارگری بعد برو تو اون ماشین بزرگ توی ساحل و پشت جعبه ها قایم شو. میبرمت خونم.
+وایی مرسی چشم.
پسرک سریع لباسو پوشید و کلاهو گذاشت رو سرش و جعبه رو برداشت و رفت. تهیونگ پوزخندی زد و رفت بیرون. دید سانگ وو داره داد میزنه.
٪زود باشیننن پیداش کنیددد.
=آقای سانگ وو؟ چیشده؟
٪خدمت کارایخونم زنگ زدن میگن بردم فرار کرده. داخل همین کشتیه. باید پیداش کنم تا در نرفته.
=مشخصاتشو میدید؟
٪یه پسر مو یلوند یا چشای طوسی. جثه ی ریز و اندام لاغر.
=اوه اوه. دیدمش بهتون میگم. من رفتم همه ی جعبه ها رو گذاشتن داخل ماشین باربری. منم میرم بای.
٪ خداحافظ. بگردیدددد پارک عوضی پیدات کنم میکشمتتتت.
تهیونگ که فهمیده بود جریانو رفت سمت ماشین بابری.
وایساد و گفت:
=اوی. پسر. اونجایی؟
+آره اینجام.
=حواست باشه. سانگ وو فهمیده
و رفت سمت ماشین خودش و سوار شد و حرکت کرد ماشین باربری هم پشت سرش. گوشیشو برداشت و زنگ رد به کوک.
_جانم ته؟
=کوک من میرم خونه. یه مهمون داریم. تو هم زود بیا.
_باشه بیبی. خداحافظ.
قطع کرد. بعد یه ربع رسیدن دم در. راننده جلوی امارت ایستاد و تهیونگ پیاده شد و رفت داخل پارکینگ. ماشین بار بری هم رفت به سمت انبار عمارت. تهیونگ رفتپشتش و درو باز کرد.
=اوی پسر. بیا بیرون. امنه.
پسرک اومد بیرون و جلوی تهیونگ ایستاد.
=بیا بریم داخل. کامل تعریف کن چیشده.
رفتن داخل. پسرک تعجبی از بزرگ و باشکوه بودن اون عمارت نکرد چون قبلا تو بهتراز این ها هم زندگی کرده بود. رفتن داخل ورفتن بالا به سمت اتاق نشیمن. تهیونگ به خدمتکار گفت قهوه بیارن و نشست رو مبل.
=خب ؟ میشنوم
+خب من......
ادامه دارد.......
- ۶۴۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط