پدربزرگ من

_ پدربزرگِ من...
چیز زیادی ازش یادم نمیاد
جز این‌که شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد.
هر بار که بازی‌مون تموم می‌شد
و مهره‌ها رو توی جعبه ش می‌گذاشتیم،
یه چیز بهم می‌گفت،
هنوز صدای آرومش توی گوشمه:
" می‌بینی کرول! زندگی مثل شطرنجه،
وقتی بازی تموم می‌شه
همه مهره‌ها، پیاده‌ها، شاه‌ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمی‌گردن."
دیدگاه ها (۱)

رابطه‌هاتونو جار نزنید، شاید به ظاهر ذوق نشون بدن و تظاهر کن...

هر آدمی بالاخره یه جا دست میکشه از توضیح دادناز ثابت کردن خو...

میخوای ثروتمند باشی، ببخشمیخوای در آرامش باشی، بیخیالشوعشق م...

با خنده میگفت فراموشش کردم؛ کیف پولشو که باز میکرد ی عکس سه ...

ری اکشن پسرای HP چه جوری خواستگاری می کنند(درخواستی)

خون آشام عزیز (88)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط