امروز صبح نشسته بودم و دختر بچه ای برای فروختن دستمال وار

امروز صبح نشسته بودم و دختر بچه ای برای فروختن دستمال وارد فروشگاه شد، چن سوال کردم و یکی از سوالاتم ، چن سالته بود و در پاسخ چیزی عجیبی شنیدم که مامان بزرگم گفته امروز ۱۰ ساله شدم و با همکار عزیزان خوش قلب مجتمع آبان تونستیم نقشی در خوشحال کردن این دختر خانم زیبا داشتیم ❤🫂
.
.
دیدگاه ها (۸۶)

🍂تمامِ این پاییز را🔸صرف گردآوری کلمه🍂خواهم کرد 🔸که وقتی زمست...

عاشق کسی بشو که مراقبت باشه...عشق یعنی در میان غصه‌های زندگی...

ارزش تو رو چه کسی یا چه چیزی تعیین میکنه؟ همسرت؟ پارتنرت؟ مد...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱۵#جونگکوکویو جون...

𝑷𝒍𝒂𝒚𝒊𝒏𝒈 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝒊𝒏 𝑺𝒆𝒐𝒖𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝑫𝒊𝒔𝒄𝒐𝒗𝒆𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝑻𝒓𝒖𝒕𝒉part 3فردا...

″Desirée″Part:۴تهیونگ:بابا خودش مطمعن باش بلده مخ بزنه چشمک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط