نور پنهان

نورِ پنهان
پارت 1
صدای بوق ماشین‌های لوکس و دودِ شیکی که از پنجره‌ی مطبِ «کانگ اسمایل» به داخل می‌آمد، نشان می‌داد یونا در جای درستی قرار گرفته. یا حداقل، جایی که قرار بوده باشد.

یونا، با یک پیراهنِ کرم‌رنگِ کمی چروکیده و کیفِ دستیِ کهنه‌اش، جلوی درِ شیکِ مطب ایستاد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بوی عطرِ گران‌قیمتِ اطراف را نادیده بگیرد.

«خب، یونا. این یکی رو خراب نکن. فقط سه ماه… سه ماه دوام بیاری، بعدش می‌ری یه جای دیگه.»

با مکث، در را باز کرد.

داخل مطب، سکوتِ سنگینی حکم‌فرما بود.

یونا هنوز یک قدم داخل نرفته بود که پایش به لبه‌ی فرشِ روشنِ ورودی گیر کرد و تقریباً با صورت آمد زمین.

دستش را به دیوار گرفت و با زحمت صاف ایستاد.

از پشت میز پذیرش، خانم کیم سئو-یون با آن لبخند نازک و مصنوعی‌اش نگاهش کرد؛

از آن نگاه‌هایی که آدم را نه می‌کُشد، نه می‌بخشد — فقط از درون خالی می‌کند.

«شما… خانم چوی یونا هستید؟»

یونا سریع صاف ایستاد.

«بله! خودمم. یعنی… بله، چوی یونا.»

خانم کیم پوشه را از دستش گرفت، نگاهی کوتاه به برگه‌ها انداخت و گفت:

«سه دقیقه دیر رسیدید.»

یونا چشم‌هایش را گرد کرد.

«سه دقیقه؟ واقعاً؟»

خانم کیم بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، جواب داد:

«در اینجا، سه دقیقه یعنی بی‌مسئولیتی.»

یونا زیر لب زمزمه کرد:

«وای… اینجا مطب دندونه یا ارتش؟»

خانم کیم شنید.

لبخندش کمی عمیق‌تر شد، اما نه از نوع مهربانش.

«اگر می‌خواهید اینجا کار کنید، بهتر است صداهای درونی‌تان را خیلی بلند بیان نکنید.»

یونا با خجالت لبخند زد.

«متوجه شدم… صداهای درونی‌مو می‌فرستم مرخصی.»

خانم کیم واکنشی نشان نداد، اما گوشه‌ی لبش تکان کوچکی خورد.

در همان لحظه، درِ اتاق انتهای راهرو باز شد.

مردی با روپوش سفید از داخل بیرون آمد؛ بلندقد، مرتب، با موهای کاملاً آراسته و نگاهی که انگار حتی نور هم جرأت نمی‌کرد زیاد به آن نزدیک شود.

دکتر کانگ جی-هون.

یونا ناخودآگاه صاف‌تر ایستاد.

دکتر کانگ فقط یک نگاه کوتاه به او انداخت و بعد رو به خانم کیم گفت:

«بیمار ساعت یازده در اتاق شماره دو.»

صدایش آرام بود، اما طوری حرف می‌زد که همه مجبور می‌شدند گوش کنند.

خانم کیم با احترام گفت:

«بله، دکتر.»

اما یونا هنوز به او خیره مانده بود.

این همون آدمیه که انگار از شوخ‌طبعی متنفره؟

دکتر کانگ متوجه نگاهش شد و مستقیم به او برگشت.

«شما کی هستید؟»

یونا یک لحظه خشک شد.

انگار تازه یادش افتاده بود برای چه آمده.

«من؟ من… دستیار جدیدم.»

«من این را نپرسیدم.»

یونا مضطرب شد.

«آه… خب… چوی یونا.»

دکتر کانگ نگاهش را از روی او برداشت.

«یک ساعت دیگر، گزارش پرونده‌های ناتمام را از بایگانی بیاورید.»

یونا پلک زد.

«ببخشید؟ من هنوز حتی میزمو پیدا نکردم.»

او بدون اینکه بایستد، گفت:

«پس سریع‌تر پیدا کنید.»

و رفت.

یونا همان‌جا ماند و با دهان نیمه‌باز به پشت سرِ او نگاه کرد.

«اومد، یه جمله گفت، رفت…

آدم بود این؟»

خانم کیم در حالی که مدارک را مرتب می‌کرد، گفت:

«اگر می‌خواهید اینجا دوام بیاورید، بهتر است سوالاتتان را کمتر و سرعتتان را بیشتر کنید.»

یونا نفسش را بیرون داد.

«فهمیدم. اینجا مطبِ “دوام بیار یا بمیر”ه.»

یونا در انبارِ باریکی میان قفسه‌های پر از پرونده و جعبه‌های وسایل ایستاده بود و سعی می‌کرد بفهمد کدام پوشه مربوط به پرونده‌های ناتمام است.

زیر لب گفت:

«بایگانی… بایگانی… چرا همه‌چیز اینجا مثل رمز گنج پنهان شده؟»

دستش را دراز کرد تا یکی از پوشه‌ها را بردارد، اما جعبه‌ی بالایی تکان خورد.

«آخ—»

پیش از اینکه جعبه روی سرش بیفتد، دستی آن را گرفت.

یونا خشکش زد.

نه…

این دست، دستِ خانم کیم نبود.

صدای مردانه‌ای از بالای سرش آمد:

«اگر در روز اول می‌خواهی کشته شوی، حداقل در مسیر من نباش.»

یونا آرام سرش را بالا برد.

دکتر کانگ بود.
دیدگاه ها (۰)

🥲

عشق چیه اصلا؟😂

شبنم کوچولو: 6

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط