گل های خونین
دوباره از خواب پريد.
باز هم همان خواب، همان کابوس و همان دختر. بسته قرص را برداشت و چند تا را بر دهان گذاشت و درجا قورت داد.
دوباره دراز کشید و سعی کرد کسانی را به یاد آورد که بخاطرشان باید زندگی کند. اما نه، زندگی اش را در یک لحظه از دست داده بود.
+ عشقم؟
صدایی آشنا، آنقدر که میترسید منبع آن را پیدا کند. با تکان دادن سرش به گوشه تخت خیره شد. شاید یک توهم باشد اما آن زیبا ترین توهمی است که یک انسان میتواند ببیند.
+ بازم خواب بد دیدی؟
صدایش آنقدر شیرین بود که نمیدانست شیرین تر از آن در این دنیای بزرگ وجود دارد یا نه؟ چشمانش پر از اشک هایی شد که آرام آرام همانند شبنم صورت رنگ پریده اش را نوازش میکرد.
دختر کنارش آمد و صورت خیسش را با دست هایش نوازش کرد و با نگرانی به عشقش نگاه کرد.
+چرا انقدر خودت رو اذیت میکنی؟
پسر بالاخره با صدای لرزانش گفت:
-چرا ما؟ چرا ما باید تاوان عاشق شدن رو بپردازیم؟ به خاطر عشق تورو از دست دادم. اگه میدونستم چنین اتفاقی برات میوفته احساسم رو داخل قلبم قفل میکردم.
دختر انگشت اشاره اش را بر روی لب های خشک پسر گذاشت و با چشمانی بسته گفت: +مو شکلاتی من، حتی اگه دوباره و دوباره به گذشته برگردیم من باز هم عاشق تو میشدم و....
چشم هایش را باز کرد و با نگاهی عاشقانه نگاهش کرد.
+جونم رو برای تو میدادم.
بوسه ای بر گونه پسر زد و بعد....بیداری.
دوباره دازای در دنیایی چشم باز کرد که تنها عشقش را از او گرفته بود. دیگر طاقت نداشت. بلند شد و از داخل حمام تیغی برداشت و دوباره به اتاق برگشت. به قاب عکس کنار تخت نگاه کرد. چویا خندان و شاد بود و در دستش گل هایی بود که در گلدان شیشه ای روی میز بود. همان رز های سفید که به رز های سرخ تبدیل شده بود، به رنگ خون. تنها چیز هایی که از چویا مانده بود. تیغ روی مچ دستش بود، دیگر طاقتی برایش نماده بود و بام، آن گل ها باری دیگر به رنگ قرمز در آمدند. بعد از چند دقیقه دازای در یک جهانی دیگر چشم باز کرد. خوشحال بود، چون بالای سرش فرشته ای با چشم های آسمانی و موهایی به رنگ برگ درخت های پاییز بود. شاید در آنجا، شاید در آنجا بتواند با عشقش خوشحال زندگی کند و دیگر کسی نتواند آن دو را از هم جدا کند.
آن گل های رز شدند سند عشق آنها. آنها رز های عادی ای نبودند، مدرک عشق آنها بودند. آنها گل های خونین بودند.
باز هم همان خواب، همان کابوس و همان دختر. بسته قرص را برداشت و چند تا را بر دهان گذاشت و درجا قورت داد.
دوباره دراز کشید و سعی کرد کسانی را به یاد آورد که بخاطرشان باید زندگی کند. اما نه، زندگی اش را در یک لحظه از دست داده بود.
+ عشقم؟
صدایی آشنا، آنقدر که میترسید منبع آن را پیدا کند. با تکان دادن سرش به گوشه تخت خیره شد. شاید یک توهم باشد اما آن زیبا ترین توهمی است که یک انسان میتواند ببیند.
+ بازم خواب بد دیدی؟
صدایش آنقدر شیرین بود که نمیدانست شیرین تر از آن در این دنیای بزرگ وجود دارد یا نه؟ چشمانش پر از اشک هایی شد که آرام آرام همانند شبنم صورت رنگ پریده اش را نوازش میکرد.
دختر کنارش آمد و صورت خیسش را با دست هایش نوازش کرد و با نگرانی به عشقش نگاه کرد.
+چرا انقدر خودت رو اذیت میکنی؟
پسر بالاخره با صدای لرزانش گفت:
-چرا ما؟ چرا ما باید تاوان عاشق شدن رو بپردازیم؟ به خاطر عشق تورو از دست دادم. اگه میدونستم چنین اتفاقی برات میوفته احساسم رو داخل قلبم قفل میکردم.
دختر انگشت اشاره اش را بر روی لب های خشک پسر گذاشت و با چشمانی بسته گفت: +مو شکلاتی من، حتی اگه دوباره و دوباره به گذشته برگردیم من باز هم عاشق تو میشدم و....
چشم هایش را باز کرد و با نگاهی عاشقانه نگاهش کرد.
+جونم رو برای تو میدادم.
بوسه ای بر گونه پسر زد و بعد....بیداری.
دوباره دازای در دنیایی چشم باز کرد که تنها عشقش را از او گرفته بود. دیگر طاقت نداشت. بلند شد و از داخل حمام تیغی برداشت و دوباره به اتاق برگشت. به قاب عکس کنار تخت نگاه کرد. چویا خندان و شاد بود و در دستش گل هایی بود که در گلدان شیشه ای روی میز بود. همان رز های سفید که به رز های سرخ تبدیل شده بود، به رنگ خون. تنها چیز هایی که از چویا مانده بود. تیغ روی مچ دستش بود، دیگر طاقتی برایش نماده بود و بام، آن گل ها باری دیگر به رنگ قرمز در آمدند. بعد از چند دقیقه دازای در یک جهانی دیگر چشم باز کرد. خوشحال بود، چون بالای سرش فرشته ای با چشم های آسمانی و موهایی به رنگ برگ درخت های پاییز بود. شاید در آنجا، شاید در آنجا بتواند با عشقش خوشحال زندگی کند و دیگر کسی نتواند آن دو را از هم جدا کند.
آن گل های رز شدند سند عشق آنها. آنها رز های عادی ای نبودند، مدرک عشق آنها بودند. آنها گل های خونین بودند.
- ۲۵۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط