سناریو اسلیترین

چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
! میتونید اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!

Part 4
چند روز بعد...
کلاس دوئل.
استاد اعلام کرد:
«امروز مبارزه‌ی آزاد داریم.»
دانش‌آموزها دوتا دوتا روبه‌روی هم ایستادن.
تام از اون سر سالن، با بی‌حوصلگی داشت مبارزه‌ی بقیه رو نگاه می‌کرد.
نوبت تو رسید.
حریفت یکی از سال‌بالایی‌های اسلایترین بود.
دوئل شروع شد.
چند طلسم رو به‌خوبی دفع کردی.
بارتی زیر لب گفت:
«بد نیست...»
تام بدون اینکه نگاهش رو از مبارزه برداره، خیلی آروم گفت:
«از اول هم بد نبود.»
بارتی با تعجب نگاهش کرد.
دوئل داشت تموم می‌شد...
که حریفت، برخلاف قوانین، یه طلسم قوی‌تر از چیزی که مجاز بود فرستاد.
همه فقط یه نور سفید دیدن.
تو فرصت دفاع پیدا نکردی.
طلسم به شونه‌ات خورد.
تعادلت رو از دست دادی و محکم روی زمین افتادی.
عصات چند متر اون‌طرف‌تر افتاد.
کل سالن ساکت شد.
قبل از اینکه حتی استاد حرکتی کنه...
یه نفر از بین جمعیت رد شد.
تام.
با قدم‌های سریع خودش رو بهت رسوند.
کنار زانو زد.
«...هی.»
اولین بار بود که صداش این‌قدر آروم بود.
«می‌تونی بلند شی؟»
خواستی چیزی بگی...
اما از درد فقط اخم کردی.
چشم‌های تام برای یه لحظه روی زخمت موند.
بعد خیلی آروم، اما با لحنی که همه شنیدن، گفت:
«کی بهش اجازه داد از اون طلسم استفاده کنه؟»
کسی جواب نداد.
حریف با تردید گفت:
«من... فقط...»
تام بلند شد.
آروم.
اما صورتش کاملاً جدی بود.
«"فقط" چی؟»
استاد بینشون ایستاد.
«آقای ریدل، عقب برید.»
تام حتی نگاهش هم نکرد.
فقط به پسر خیره بود.
«قوانین دوئل رو می‌دونستی.»
پسر یه قدم عقب رفت.
برای اولین بار انگار از تام ترسیده بود.
تو دستت رو روی آستین تام گذاشتی.
«تام...»
همون یه کلمه کافی بود.
سرش رو برگردوند.
به محض اینکه دید بیداری، اخمش کمی باز شد.
مادام پامفری رسید و گفت:
«بذارید ببرمش درمانگاه.»
وقتی خواستن کمکت کنن بلند شی، تام قبل از همه دستش رو جلو آورد.
چند لحظه مکث کردی...
بعد دستش رو گرفتی.
اون خیلی آروم کمکت کرد بایستی.
همه‌ی سالن این صحنه رو دیده بودن.
سکوت عجیبی برقرار بود.
وقتی از سالن بیرون رفتین، بارتی اولین کسی بود که حرف زد.
«...یه سؤال.»
بلیز بدون اینکه چشم از در خروجی برداره، گفت:
«منم همون سؤال رو دارم.»
درمانگاه هاگوارتز:
مادام پامفری رفت تا دارو بیاره.
برای اولین بار...
تو و تام تنها شدین.
سکوت.
بعد آروم گفتی:
«زیادی تابلو شد...»
تام به پنجره خیره شد.
«مهم نیست.»
لبخند کم‌رنگی زدی.
«نه، مهمه. همه شک کردن.»
این بار نگاهش رو آورد سمتت.
«وقتی یه نفر بهت میزنه زد برام مهم نیست که بقیه چه فکری میکنن.»
قلبت یه لحظه از تپش ایستاد.
تو آروم لبخند زدی.
«ممنون که اومدی.»
تام چند ثانیه نگاهت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
«دفعه‌ی بعد... قبل از اینکه آسیب ببینی، خودم جلوی طلسم می‌ایستم.»

پایان پارت ۴🪱
دیدگاه ها (۱)

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط