یه قسمتی رو نوشتم

خود مخاطب می‌دونه
ولی شما به عنوان
بندی از کتاب بخونیدش(:

.........................................................

زمانی که بی صدا می‌گریست بودم...
در آغوشش گرفتم
عین ابر بهار می‌بارید
از شدت غم بدنش می‌لرزید
او می‌ترسید...
معلوم نبود از چه یا از که !؟ گویی تمام بارها را بر روی دوش کوچکش خالی کردند .
نایی برای تحملش نداشت
خسته شده بود.

گذشت شب شد
خوابید، نگاهش کردم
هر پنج ثانیه یکبار ، می‌لرزید
در آغوش گرفتمش
آرام آرام نوازش کردمش
آرام شد.....
حتی در خواب هم راحت نبود.

درست است او هیچ گاه نخواهد فهمید که در زمان خوابش چه چیزهایی دم گوش های کوچکش زمزمه کردم ،چقدر نوازشش کردم و چند بار دستش را
ناز کردم.....
هیچ گاه...
دیدگاه ها (۲)

چشماش حرف میزد....

وای چقدر به من میادددد😭یکی از اینا میخوامممم😭😭😭

خواب نعمت بزرگیه

بغل من، بغلو هستی؟ اره!؟- شایع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط