شیطون کوچولوی من

« شیطون کوچولوی من »
۱۲
ویو هیون جین:
واقعا حوصله چرت و پرت های این وزرا رو ندارم یکسره تو مخ من وز وز میکنن
من اگه میدونستم پادشاهی آنقدر سخته که بدنیا نمیومدم( بچه روانی شده شما به روی خودتون نیارید)
از نه سالگی به من گفتن تو پادشاه آینده ای ..از خیلی کار ها منع شدم
به معنای واقعی نه بچگی کردم نه جوونی نه هیچی ..فقط یاد گرفتم چه جور پادشاهی باشم که بتونم کشورم رو سرپا نگه دارم همه از همون
نه سالگی به پدرم میگفتن ، ولیعهد خیلی نابغست ! واقعا انگار برای پادشاهی زاده شده! ولی نمی‌دونستن من تمام زندگیم رو گذاشتم سر این مزخرفات ، هیچوقت آرزوی پادشاهی نداشتم، هرگز! همیشه بیزار بودم همیشه به بچه های رعیت غبطه میخوردم! شاید بنظر مسخره بیاد ولی وقتی می‌دیدم که اونا بازی میکنن و من تو اتاقم زندانیم ، فکر کنید برای یه بچه کوچیک چه حسی می‌تونه داشته باشه؟ مادر من زن خیلی خوبیه برعکس همه ملکه ها ، اما برای من یه مادر معمولی بود، بیشتر برای بقیه مادری میکرد تا من ،هیچوقت واقعاً ازم دفاع نکرد، هیچکس ازم دفاع نکرد،
حتی به فکر این افتادم که از سلطنت کناره گیری کنم ولی میدونستم بعدش خیلی زود میمیرم، میکشتنم، معلومه دیگه براشون کارایی نداشتم
خسته بودم ، واقعاً خسته ، من کلا ۲۳ سالمه ، خستم از اینکه هیچکس رو ندارم ، ثروت؟ قدرت؟ من نیازی به این ها ندارم ، حالم ازشون بهم میخوره از درباری های خودشیرین و وزیر های احمق خستم، هیچکس من رو برای خودم نمیخواد.. هیچکس اصلا نمیدونه خود واقعیم چه شکلیه.. من هیچوقت خودم نبودم ....
همون‌طور که حرف های وزیر سوم رو به چپ ترین نقطه کتفم می‌گرفتم به سمت پنجره رفتم و کامل بازش کردم به طوری که بارون و باد محکم حجوم آوردن داخل
وزیر: بله سرورم داشتم میگفتم اگه صلحمون با ایتالیا بهم بخوره.... سرورم؟ سرما می‌خورید علیاحضرت!
زود برای پادشاه پالتو بیارید!

هیون جین: نمی‌خوام ! نیازی به پالتو ندارم ، و دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم ، بهتره برید بیرون!

واقعا به این هوا نیاز داشتم ، احساس خفگی میکردم و شاید بارون می‌تونست التیامم بده..
همینطور به باغ نگاه کردم، به حیاط بزرگ قصر.. انگار من تنها کسی نبودم که دلش میخواست از این کاخ سنگی زیر بارون فرار کنه، آنا.. بلند می‌خندید و زیر بارون راه می‌رفت
پس حالش خوب بود.. اما.. این حس مبهم لعنتی چی بود دیگه؟
این نگرانی مسخره ؟ نگران بودم مریض بشه؟
محکم پنجره رو بهم کوبیدم و بستم و به سمت تالار اصلی روانه شدم..

(می‌دونم دیر شد به بزرگی خودتون ببخشید)

#هیونجین #فیک
دیدگاه ها (۱۴)

«شیطون کوچولوی من »۱۳ویو آنا: من زندگیم رو به چند قسمت تقسیم...

« شیطون کوچولوی من »۱۴هیون جین: بهت گفتم چه غلطی داری میکنی؟...

..... میتونی باور نکنی ولی حقیقته#کیدراما #کیپاپ #مود

.....والا#کیدراما #کیپاپ #مود

تو اون دنیا می بینمت:) p6

« شیطون کوچولوی من »فصل دو۶ویو هیون جین ::میدونستم حرف هام ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط