#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۶: سؤالی که آرامش را گرفت
در اتاق دوباره زده شد.
جین و جونگ‌کوک هر دو سرشان را به سمت در برگرداندند.
قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، در باز شد.
سوهیون داخل آمد.
چند لحظه همان‌جا ایستاد و به فضای سنگین اتاق نگاه کرد.
جونگ‌کوک روی تخت نشسته بود، موهایش به‌هم ریخته، چشم‌هایش قرمز.
جین هم کنار پنجره ایستاده بود.
سوهیون آهسته گفت:
— «خب… ظاهراً زمان خوبی برای مزاحمت انتخاب نکردم.»
جونگ‌کوک با خستگی گفت:
— «اگه اومدی نصیحت کنی، الان حوصله ندارم.»
سوهیون در را بست و داخل‌تر آمد.
— «نه.»
نگاهش را مستقیم به او دوخت.
— «اومدم ببینم واقعاً قراره همین‌طوری تمومش کنی یا نه.»
جین ابرو بالا انداخت.
— «منظورت چیه؟»
سوهیون بدون اینکه نگاهش را از جونگ‌کوک بردارد گفت:
— «واقعاً باور کردی سوآ ازت استفاده کرده؟»
جونگ‌کوک فکش را سفت کرد.
— «خودش گفت.»
— «با همین دهنش گفت.»
صدایش کمی بالا رفت.
— «گفت من فقط یه پله بودم.»
اتاق برای چند ثانیه ساکت شد.
سوهیون چند قدم جلو آمد.
— «من یه سؤال دارم.»
جونگ‌کوک با بی‌حوصلگی گفت:
— «بپرس.»
سوهیون گفت:
— «همون دختری که برای تو ربوده شد…»
— «همون دختری که وقتی زخمی شده بود هنوز نگران تو بود…»
— «همون دختری که حاضر بود با کل قصر بجنگه…»
نگاهش تیز شد.
— «اون آدم به نظرت کسیه که از یه نفر استفاده کنه؟»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
جین آرام گفت:
— «منم همینو میگم.»
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
— «پس چی؟!»
از جا بلند شد.
— «بگین چرا باید اون حرفارو بزنه؟!»
صدایش کمی لرزید.
— «من هنوزم نمی‌فهمم…»
سوهیون آرام گفت:
— «شاید مجبور بوده.»
جونگ‌کوک مکث کرد.
— «مجبور؟»
سوهیون سرش را کمی کج کرد.
— «تو واقعاً فکر می‌کنی توی این قصر کسی جرئت داره دل ولیعهد رو بشکنه و بعد سالم از در قصر بیرون بره؟»
این جمله سنگین توی هوا ماند.
جین آرام گفت:
— «حرفش بی‌راه نیست.»
جونگ‌کوک با تردید گفت:
— «منظورتون چیه؟»
سوهیون چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
— «من کسی رو متهم نمی‌کنم.»
— «ولی زمان‌بندی این اتفاق خیلی عجیب بود.»
جونگ‌کوک ابروهایش درهم رفت.
سوهیون ادامه داد:
— «درست وقتی که همه فشارها روی ملکه بود.»
— «درست قبل از مراسم خیریه ملی.»
— «و درست وقتی که حضور سوآ کنار تو می‌تونست خیلی چیزا را تغییر بده.»
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
چشم‌هایش آرام‌آرام جدی‌تر شد.
— «داری میگی کسی پشت این قضیه‌ست؟»
سوهیون شانه بالا انداخت.
— «من فقط میگم… سوآ اون‌قدر احمق نیست که همچین کاری بدون دلیل بکنه.»
سوهیون مستقیم جلوی جونگ‌کوک ایستاد.
— «سؤال اصلی اینه.»
نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد.
— «تو واقعاً می‌خوای حقیقتو بفهمی؟»
— «یا ترجیح میدی باور کنی سوآ آدم بدی بوده تا کمتر درد بکشی؟»
جونگ‌کوک چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد آرام گفت:
— «اگه حقیقت چیز دیگه‌ای باشه…»
چشم‌هایش تیره شد.
— «هرکسی که پشتش باشه رو پیدا می‌کنم.»
جین لبخند محوی زد.
— «بالاخره داری مثل یه ولیعهد فکر می‌کنی.»
سوهیون سر تکان داد.
— «پس از همین امشب شروع کن.»
بعد به سمت در رفت.
قبل از خروج گفت:
— «و یه چیز دیگه.»
هر دو نگاهش کردند.
سوهیون آرام گفت:
— «من به سوآ اعتماد دارم.»
— «بهتره تو هم حداقل یه بار دیگه بهش فکر کنی.»
در بسته شد.
اتاق دوباره ساکت شد.
اما این بار…
سکوتش پر از سؤال بود.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۵: شبی که خواب به چشم ولیعهد نمی‌آمداتاق ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۴: آغوش مادراتاق سوآ تاریک بود.فقط نور کم...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳: سمتی که نباید می‌ایستاد(بخش دوم)سوآ سری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط