تو را که دیدم

تو را که دیدم،
جهان به شکل عجیبی آرام شد؛💫
انگار کسی نسیمی از مهربانی
در ریه‌های خسته‌ام دمید
و گفت: «بمان…
هنوز امیدی هست برای عاشق شدن.»
تو را که دیدم،
دست‌هایم یادشان آمد
که برای گرفتن دست تو آفریده شده‌اند،
و چشم‌هایم فهمیدند
چرا باید هر صبح دوباره باز شوند.
تو آمدی
و من فهمیدم عشق
چیزی شبیه باران است؛
اول نمی‌فهمی چطور شروع شد،
بعد می‌بینی تمام تنت خیس شده
و دیگر نمی‌توانی بدون آن
نفس بکشی.
در لحظه‌هایی که نیستی
خانه ساکت می‌شود،
دیوارها تنگ‌تر،
و ساعت‌ها عجیب کند می‌گذرند؛
انگار زمان هم
به نبودنت اعتراض می‌کند.
اما همین که صدای قدم‌هایت می‌آید،
تمام تاریکی‌ها
خودشان را جمع می‌کنند
می‌روند.
نور،
با تو وارد می‌شود.
تو می‌خندی
و من شبیه ذره‌ای کوچک
در آفتابِ عصرگاهی
می‌درخشم.
تو نگاه می‌کنی
و جهان قانع می‌شود
که زیباست.
عشق من،
اگر هزار بار دیگر
به دنیا بیایم
باز هم مسیرم را طوری انتخاب می‌کنم
که به تو برسد؛
باز هم دلم را جایی جا می‌گذارم
که تو از آن رد شوی.
تو
تمام شعرهایی هستی
که هنوز نوشته نشده‌اند،
تمام موسیقی‌هایی
که هنوز ساخته نشده‌اند،
تمام احساس‌هایی
که قلبم
جرأت گفتنشان را
تا لحظه‌ی پیدا کردنت نداشت.
بمان…
نه برای همیشه،
که واژه‌ای کوچک برای عشق است؛
بمان
برای تمام زمان‌هایی
که هنوز اسم نگرفته‌اند،
برای تمام فصل‌هایی
که می‌توانیم کنار هم
اختراع کنیم.
تو بمان،
و من قول می‌دهم
تمام عمرم را
شبیه شعری طولانی
برای دوست داشتنت
صرف کنم.💫
دیدگاه ها (۸)

جیمینجیمین، ای نامی که در قلبم طنینی داشت،چه شد که این‌گونه،...

به نام جیمین، الهام‌بخشِ زندگانی(غزل)زِ نامِ جیمین، جانم گشت...

به زیباترینِ زندگی‌امای آغازِ تمامِ روشنی‌ها،وقتی تو می‌خندی...

وقتی چشم‌ها برق زد، از شوقِ پیدا،وقتی گونه‌ها گل انداخت، از ...

هرگز دلم نمی خواست تغییر کنم، می خواستم خودم را کودک نگه دار...

#عاشقانه_های_من#دکلمه #دکلمه_های_غمگین #احساسی #دکلمه_احساسی...

نقص هایت را می پرستم پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط