فنجان خالی را کناری گذاشتم .

فنجان خالی را کناری گذاشتم .
به سیمای روبه رویم نگاهی انداختم، به زخم جدید خود نگاهی میکرد و اشک میریخت.
گفتم :«زخم جدید؟»
اوهوم آرومی کرد.
روبه کتابم کردم. از داخلش خودکاری برداشتم و دستانش را گرفتم.
گفت: « دوباره میخواهی دور زخم هایم ستاره بکشی؟؟ »
به پاها، گردن و بازوهای خود که پر از ستاره های آبی بود، نگاهی انداخت.
لبخندی زدم. « نه! این دفعه قصد دارم روی زخم هایت پروانه بکشم »و مشغول کشیدن شدم.
کاش میتوانستم علاوه بر زخم های جسمی، روی زخم های روحی اش هم نقاشی کنم...
دیدگاه ها (۰)

چیزی نیس! یه کتابخونه رندوم داخل کره جنوبیه چیزی نیس 😅

قراره نشر جذاب مجازی مجموعه کاراوال رو چاپ کنه. از ته دلم ام...

ص ۶۴‌من خاطر خواه زیاد داشتم ولی عاشق واقعی ندیدم اکثریتشون ...

چپتر چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط