𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱³¹/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
__
سرش به طرف مخالف پرتاب شد
اما اینبار غرورش کاملا فرو ریخت
سوزونهوا:«ببین خودتو..برای من هیچوقت اینطور نایستادی»
-:«بیرون»
سوزونهوا:«جونگکوک—»
-:«همین حالا...گمشو بیرون»
سوزونهوا نگاه دو دو زنش را بین ان دو چرخاند
اینبار تصمیمش را گرفت
باید غرور ان دختر هم مثل غرور او له میشد
سمت میز نزدیک رفت و جام گیلاسی را از روی ان برداشت
تمام سالن نفسش حبس شد
جام شیشهای روی زمین افتاد و به هزاران تیکه تبدیل شد
و اینبار صدای صوت ممتمد در گوش آیلین پیچید
-:«آیلین!»
چشمهای دختر کاملا تاریک شد
اما اینبار دقیق روی زمین افتاد
جونگکوک سمتش دوید
از ارنجش گرفت و اورا بالا کشید
لبخند نصفه نیمه و تلخ روی لب های دختر نشان از حال به شدت بدش میداد
اخم های جونگکوک اینبار بیش از حد معمول توی هم کشیده شد
اشارهای کوتاه دست به دو نگهبان دم کافه زد
ان دو با قدم هایی پر عجله جلو امدند
یکی بازو راست زن و دومی بازو دیگر زن را گرفت و ان را به سمت درب خروجی کشاندند
اما قبل از رفتن سوزونهوا اخرین تیر خلاصش را مستقیم به قلب آیلین زد
سوزونهوا:«ازش بپرس...ازش بپرس برای چند نفر قبل از تو نقش منجی و بازی کرده»
و سپس در کافه با صدای بلندی بسته شد
نگاه ایلین به چشم های خیره جونگکوک که در حال کنکاش بود گره خورد
ارام و خیلی عادی از او فاصله گرفت
-:«خوبی؟ ...حالت خوبه؟»
«عادت داری بعد هر فاجعه این و میپرسی؟»
-:«جواب بده!»
«هوف...خوبم»
«ولی یه سوال؟»
-:«دو دقیقه توی لحظات مهم سوال نکنی نمیمیری»
«اون زن کی بود؟»
ابرو پسر به حالت سوالی بالا رفت
«نامزدت؟»
«زنت؟»
«عاشقت بود؟»
-:«ایلین!»
«پس یعنی اره»
پسر نفسش را از بینی بیرون فرستاد
دقیقا مثل یک خنده نمیه کاره و نصفه
-:«تو اصلا وقت شناس نیستی»
«توهم اصلا دوست نداری حرف بزنی»
اینبار جونگکوک جمله دختر را بی جواب گذاشت و روبه پسرک لاغر باریستا گفت :
-:«این تیکه های شیشه رو جمع کنید»
و دوباره به سمت دختر بازگشت
-:«و تو...قرار بود با من بیای»
«این چه عادت زشتیه که هی برای بقیه تصمیم میگیری؟»
-:«تو بقیه نیستی»
اینبار ایلین ساکت شد و حرفی برای گفتن نداشت
درب اتاق توسط جونگکوک باز شد و نگه داشته شد تا آیلین وارد اتاق شود
اما همان لحضه صدای نگهبان ان هارا متوقف کرد
نگهبان:«قربان..اون خانوم که جنجال به پا کرد..گفت برمیگرده»
-:«اگه برگشت...نزارید داخل بیاد..و اگر اصرار کرد..پلیس آگاهی خبر کنید»
«اوه..نمیدونستم اقای عزرائیلهم قانون مند هم تشریف دارن»
-:«من حاضرم برای ارامشم هر کاری بکنم»
ایلین وارد اتاق مدیرت کافه شد و درب پشت سرش بسته شد...
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
𝔓𝔞𝔯𝔱³¹/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
__
سرش به طرف مخالف پرتاب شد
اما اینبار غرورش کاملا فرو ریخت
سوزونهوا:«ببین خودتو..برای من هیچوقت اینطور نایستادی»
-:«بیرون»
سوزونهوا:«جونگکوک—»
-:«همین حالا...گمشو بیرون»
سوزونهوا نگاه دو دو زنش را بین ان دو چرخاند
اینبار تصمیمش را گرفت
باید غرور ان دختر هم مثل غرور او له میشد
سمت میز نزدیک رفت و جام گیلاسی را از روی ان برداشت
تمام سالن نفسش حبس شد
جام شیشهای روی زمین افتاد و به هزاران تیکه تبدیل شد
و اینبار صدای صوت ممتمد در گوش آیلین پیچید
-:«آیلین!»
چشمهای دختر کاملا تاریک شد
اما اینبار دقیق روی زمین افتاد
جونگکوک سمتش دوید
از ارنجش گرفت و اورا بالا کشید
لبخند نصفه نیمه و تلخ روی لب های دختر نشان از حال به شدت بدش میداد
اخم های جونگکوک اینبار بیش از حد معمول توی هم کشیده شد
اشارهای کوتاه دست به دو نگهبان دم کافه زد
ان دو با قدم هایی پر عجله جلو امدند
یکی بازو راست زن و دومی بازو دیگر زن را گرفت و ان را به سمت درب خروجی کشاندند
اما قبل از رفتن سوزونهوا اخرین تیر خلاصش را مستقیم به قلب آیلین زد
سوزونهوا:«ازش بپرس...ازش بپرس برای چند نفر قبل از تو نقش منجی و بازی کرده»
و سپس در کافه با صدای بلندی بسته شد
نگاه ایلین به چشم های خیره جونگکوک که در حال کنکاش بود گره خورد
ارام و خیلی عادی از او فاصله گرفت
-:«خوبی؟ ...حالت خوبه؟»
«عادت داری بعد هر فاجعه این و میپرسی؟»
-:«جواب بده!»
«هوف...خوبم»
«ولی یه سوال؟»
-:«دو دقیقه توی لحظات مهم سوال نکنی نمیمیری»
«اون زن کی بود؟»
ابرو پسر به حالت سوالی بالا رفت
«نامزدت؟»
«زنت؟»
«عاشقت بود؟»
-:«ایلین!»
«پس یعنی اره»
پسر نفسش را از بینی بیرون فرستاد
دقیقا مثل یک خنده نمیه کاره و نصفه
-:«تو اصلا وقت شناس نیستی»
«توهم اصلا دوست نداری حرف بزنی»
اینبار جونگکوک جمله دختر را بی جواب گذاشت و روبه پسرک لاغر باریستا گفت :
-:«این تیکه های شیشه رو جمع کنید»
و دوباره به سمت دختر بازگشت
-:«و تو...قرار بود با من بیای»
«این چه عادت زشتیه که هی برای بقیه تصمیم میگیری؟»
-:«تو بقیه نیستی»
اینبار ایلین ساکت شد و حرفی برای گفتن نداشت
درب اتاق توسط جونگکوک باز شد و نگه داشته شد تا آیلین وارد اتاق شود
اما همان لحضه صدای نگهبان ان هارا متوقف کرد
نگهبان:«قربان..اون خانوم که جنجال به پا کرد..گفت برمیگرده»
-:«اگه برگشت...نزارید داخل بیاد..و اگر اصرار کرد..پلیس آگاهی خبر کنید»
«اوه..نمیدونستم اقای عزرائیلهم قانون مند هم تشریف دارن»
-:«من حاضرم برای ارامشم هر کاری بکنم»
ایلین وارد اتاق مدیرت کافه شد و درب پشت سرش بسته شد...
ادامه دارد...
#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #bts #RM #JIN #SUGA #J_hop #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BANGTAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
- ۸۰۸
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط