~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"15"
ویو نویسنده
سکوت تمام عمارت رو گرفته بود..
انگار همه از چیزی می ترسیدن، که قرار بود بشنوند..
همون حرفی که می ترسیدند حتی باورش کنند..
همون حرفی که حتی یک شاهد داشته..
ولی بازم همه از باور کردنش حس غریبی داشتن..
انگار هیچ چیز حتی اتفاق هم نیوفتاده است..
و انگار که حتی کسی که گلوله رو توی بدن اون خالی کرده بود وجودی نداشت..
درکش هم همون قدر اندازه وجود نداشتنش دشوار بود..
.
.
.
.
.
قدم های دکتر روی سرامیک و اون سکوت خیلی بلند بود..
قدم هاشو به سمت آن دوتا برداشت..
دکتر:خب..اول از همه..من تیر رو کامل در اوردم..و احتمال اوفنتش کمه..ولی..زندگی کوک..به خودش مربوطه..
سکوت عمارت دیگه از ترس نبود..
سکوت مرگ بار بود..
سکوتی که احساس پوچی میداد..
&ی..یعنی..چی؟
دکتر: زنده بودن کوک..به خودش مربوطه...الان زنده بودنش پنجاه پنجاه هستش...ولی اگر بدنش از پسش بر بیاد...احتمال زیادی برای زنده بودنش هست..
همین جمله کافی بود که جیمین با زانو هاش روی کفپوش فرود بیاد..
عزاب وجدان..
خستگی..
تعجب..
افکار پیچیده..
زخم های قدیمی..
همه اون ها روی دوش جیمین سنگینی می کردن..
شوگا روی زانوهاش نشست و جسم جیمین رو توی اغوشش کشید..
همون اغوش باعث شد قطرات اشک از روی گونه های جیمین قلط بخوره و هق هقش سکوت عمارت رو بشکنه..
درسته کاری که شوگا کرد فقط یه بغل بوده باشه..
ولی برای جیمین...
چیزی بیشتر از بغل بود..
چیزی که حتی خودش هم اسمش رو نمی دونست..
ولی...برای لحظه ی کوتاهی تمامی بار ها روی دوش جیمین نبود..
یه همدم داشت که کنازش بود..
چیزی که هیچ وقت نداشت..
.
.
.
.
.
(۲۴سال پیش)
کودک کوچولویی که فقط نه سالش بود..
توی اتاقش نشسته بود و با عروسک مورد علاقش بازی می کرد..
توی افکار کودکانه خودش بود که با صدای شکستن چیز که صدای تیزی داشت ترسید..
قدم های کوچیکش رو به سمت در برد و لای اون رو باز کرد..
هیچکس توی راهرو نبود..
در بیشتر باز شد و توی راهرو با قدم های کوچکش شروع به راه رفتن کرد..
به سمت اتاق مادر پدرش رفت..
صداهایی که میشنید حالا واضح تر شده بودند..
لای در رو جوری که فقط خودش صداش رو بشنوه باز کرد..
یک طرف صورتش رو به ستون تکیه داد و با یک چشم شروع کرد به خیره شدن توی اتاق..
فقط مادر و پدرش بودن..
مادرش روی زمین بود و به پدرش با نفرت خیره شده بود..
پدرش هم وایساده بود و به زن رو به روش نگاه می کرد که از ته گلوش جمله ای بیرون اومد..
پدر:همین الان وسایلت رو جمع کن یجوری برو که دیگه هیچ کس پیدات نکنه..(یکم داد)
زن با ناباوری به فرد رو به روش خیره شده بود و پوسخندی روی لب هاش نشوند..
مادر: میرم...ولی..اینو بدون..حالم از تو و پسرت به هم می خور...
حرف زن تموم نشده بود که با دستی روی گونش مواجه شد و با ناباوری به شوهرش خیره شد..
پدر: بار اخرت باشه در رابطه با پسر من اینجوری حرف می زنی..(با داد)
و قدم هاشو رو به سمت در اتاق برد همون جایی که جیمین نه ساله شاهد همه چیز بود..
پسر کوچولو با سرعت از در فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت..
صدای قدم های سنگین و بلند پدرش رو می تونست بشنوه که بیرون از عمارت می رفت..
اون شب پسر کوچولو کل روزش رو توی اتاق گذروند..
فکر می کرد..
به این که چقدر می تونه بی ارزش باشه..
به این که چرا مادر خودش دوستش نداره..
که با صدای باز شدن در اتاقش سرش رو از روی زانو هام کوچیکش بر داشت..
مادرش بود..
مادر:جیمین..باید بریم..
پسر کوچولو فقط با تعجب به روبه روی خودش خیره شده بود..
نمی دونست چی درست..
و چه چیزی نادرسته...
ولی این رو می دونست که مادرش ازش متنفره اجباری که از خودش به وجود اومده بود..
مادرش دستش رو توی دستش گرفت و می خواست به سمت در ببرد که پسرک دستش رو کشید.
&م..من..جایی نمی یام..
مادر خیره به پسرکش بود که به او دست رد به سینه زده بود و چند لحظه بعد لب هاش رو از هم فاصله داد و نجوا کرد..
مادر: فکر کردی دوست دارم با خودم جایی ببرمت..؟هان؟ جواب منو بده؟(با داد)..فقط الان دارم می برمت که یک وقت بی سرپناه نباشی..بابات مرده..سکته کرده..می فهمی؟(با داد)
.
.
.
.
.
٪جیمین..(یکم داد)
از خاطرات گذشتش بیرون اومد و به مرد رو به روش خیره شد..
و بقض راه گلوش رو گرفت..
٪خ..خوبی؟
&...ن..نه..
و همین کلمه اشک های چشمان جیمین رو با خودش به بیرون اورد..
٪هیس..هیچی نیست..باشه.؟ من اینجام هیچ جا نمی رم..
جیمین همیشه اون خاطره رو توی ذهنش مرور میکنه..
نمی دونه چرا..
ولی انگار خودش داره خودش رو نگاه میکنه..
انگار اون لحظه خودش نبود که توی اون جسم بود.
ویو ات
دو روز از اون اتفاق ناگوار که نامجون اومده بود خونه میگذره..
هنوز حقیقت برملا نشده بود..
.
.
.
.
.
خبب😀
حمایت؟💃🏻
شرطا:
۷۵لایک
۲۵بازنشر
کامنت:لطفا زیاد باشه 🥺💗
مسی بابای💫
~فصل دوم~
Part:"15"
ویو نویسنده
سکوت تمام عمارت رو گرفته بود..
انگار همه از چیزی می ترسیدن، که قرار بود بشنوند..
همون حرفی که می ترسیدند حتی باورش کنند..
همون حرفی که حتی یک شاهد داشته..
ولی بازم همه از باور کردنش حس غریبی داشتن..
انگار هیچ چیز حتی اتفاق هم نیوفتاده است..
و انگار که حتی کسی که گلوله رو توی بدن اون خالی کرده بود وجودی نداشت..
درکش هم همون قدر اندازه وجود نداشتنش دشوار بود..
.
.
.
.
.
قدم های دکتر روی سرامیک و اون سکوت خیلی بلند بود..
قدم هاشو به سمت آن دوتا برداشت..
دکتر:خب..اول از همه..من تیر رو کامل در اوردم..و احتمال اوفنتش کمه..ولی..زندگی کوک..به خودش مربوطه..
سکوت عمارت دیگه از ترس نبود..
سکوت مرگ بار بود..
سکوتی که احساس پوچی میداد..
&ی..یعنی..چی؟
دکتر: زنده بودن کوک..به خودش مربوطه...الان زنده بودنش پنجاه پنجاه هستش...ولی اگر بدنش از پسش بر بیاد...احتمال زیادی برای زنده بودنش هست..
همین جمله کافی بود که جیمین با زانو هاش روی کفپوش فرود بیاد..
عزاب وجدان..
خستگی..
تعجب..
افکار پیچیده..
زخم های قدیمی..
همه اون ها روی دوش جیمین سنگینی می کردن..
شوگا روی زانوهاش نشست و جسم جیمین رو توی اغوشش کشید..
همون اغوش باعث شد قطرات اشک از روی گونه های جیمین قلط بخوره و هق هقش سکوت عمارت رو بشکنه..
درسته کاری که شوگا کرد فقط یه بغل بوده باشه..
ولی برای جیمین...
چیزی بیشتر از بغل بود..
چیزی که حتی خودش هم اسمش رو نمی دونست..
ولی...برای لحظه ی کوتاهی تمامی بار ها روی دوش جیمین نبود..
یه همدم داشت که کنازش بود..
چیزی که هیچ وقت نداشت..
.
.
.
.
.
(۲۴سال پیش)
کودک کوچولویی که فقط نه سالش بود..
توی اتاقش نشسته بود و با عروسک مورد علاقش بازی می کرد..
توی افکار کودکانه خودش بود که با صدای شکستن چیز که صدای تیزی داشت ترسید..
قدم های کوچیکش رو به سمت در برد و لای اون رو باز کرد..
هیچکس توی راهرو نبود..
در بیشتر باز شد و توی راهرو با قدم های کوچکش شروع به راه رفتن کرد..
به سمت اتاق مادر پدرش رفت..
صداهایی که میشنید حالا واضح تر شده بودند..
لای در رو جوری که فقط خودش صداش رو بشنوه باز کرد..
یک طرف صورتش رو به ستون تکیه داد و با یک چشم شروع کرد به خیره شدن توی اتاق..
فقط مادر و پدرش بودن..
مادرش روی زمین بود و به پدرش با نفرت خیره شده بود..
پدرش هم وایساده بود و به زن رو به روش نگاه می کرد که از ته گلوش جمله ای بیرون اومد..
پدر:همین الان وسایلت رو جمع کن یجوری برو که دیگه هیچ کس پیدات نکنه..(یکم داد)
زن با ناباوری به فرد رو به روش خیره شده بود و پوسخندی روی لب هاش نشوند..
مادر: میرم...ولی..اینو بدون..حالم از تو و پسرت به هم می خور...
حرف زن تموم نشده بود که با دستی روی گونش مواجه شد و با ناباوری به شوهرش خیره شد..
پدر: بار اخرت باشه در رابطه با پسر من اینجوری حرف می زنی..(با داد)
و قدم هاشو رو به سمت در اتاق برد همون جایی که جیمین نه ساله شاهد همه چیز بود..
پسر کوچولو با سرعت از در فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت..
صدای قدم های سنگین و بلند پدرش رو می تونست بشنوه که بیرون از عمارت می رفت..
اون شب پسر کوچولو کل روزش رو توی اتاق گذروند..
فکر می کرد..
به این که چقدر می تونه بی ارزش باشه..
به این که چرا مادر خودش دوستش نداره..
که با صدای باز شدن در اتاقش سرش رو از روی زانو هام کوچیکش بر داشت..
مادرش بود..
مادر:جیمین..باید بریم..
پسر کوچولو فقط با تعجب به روبه روی خودش خیره شده بود..
نمی دونست چی درست..
و چه چیزی نادرسته...
ولی این رو می دونست که مادرش ازش متنفره اجباری که از خودش به وجود اومده بود..
مادرش دستش رو توی دستش گرفت و می خواست به سمت در ببرد که پسرک دستش رو کشید.
&م..من..جایی نمی یام..
مادر خیره به پسرکش بود که به او دست رد به سینه زده بود و چند لحظه بعد لب هاش رو از هم فاصله داد و نجوا کرد..
مادر: فکر کردی دوست دارم با خودم جایی ببرمت..؟هان؟ جواب منو بده؟(با داد)..فقط الان دارم می برمت که یک وقت بی سرپناه نباشی..بابات مرده..سکته کرده..می فهمی؟(با داد)
.
.
.
.
.
٪جیمین..(یکم داد)
از خاطرات گذشتش بیرون اومد و به مرد رو به روش خیره شد..
و بقض راه گلوش رو گرفت..
٪خ..خوبی؟
&...ن..نه..
و همین کلمه اشک های چشمان جیمین رو با خودش به بیرون اورد..
٪هیس..هیچی نیست..باشه.؟ من اینجام هیچ جا نمی رم..
جیمین همیشه اون خاطره رو توی ذهنش مرور میکنه..
نمی دونه چرا..
ولی انگار خودش داره خودش رو نگاه میکنه..
انگار اون لحظه خودش نبود که توی اون جسم بود.
ویو ات
دو روز از اون اتفاق ناگوار که نامجون اومده بود خونه میگذره..
هنوز حقیقت برملا نشده بود..
.
.
.
.
.
خبب😀
حمایت؟💃🏻
شرطا:
۷۵لایک
۲۵بازنشر
کامنت:لطفا زیاد باشه 🥺💗
مسی بابای💫
- ۱.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط