از بس که خدا عاشق نقاشی بود

از بس که خدا عاشق نقاشی بود
هر لحظه به روی بوم یک چیز کشید
یکبار ولی گمان کنم شاعر شد
یک گوشه دنج رفت و پاییز کشید 🍁🍁🍁

پاییز داره تموم میشه ها
عاشقی کردین ؟
رو‌ی برگها قدم زدین ؟
رفتین از بلندترین نقطه ، شهرتون رو تماشا کنین ؟
دوتایی دستتون رو تو یک جیب کردین ؟
توی هوای سرد پاییزی با هم چایی خوردین ؟
و ….
حالا از من گفتن بود 😉
دیدگاه ها (۱۳)

میدانی رفیق جان؟....♥♥

اُمیدوار باشاول هیچ راهی آسون نیست.بادبادکو تا هواکنی زمان م...

شما افسرده ای یا عاقل؟به نظر من گاهی وقت ها آدم به یه سن و د...

من از شب حرف می زنممن از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می ز...

اخرین سختی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط