با دستان زخمی تار های گیتار را لمس میکرد

با دستان زخمی تار های گیتار را لمس میکرد
چشمانش را بسته بود تا مانع سرازیر شدن اشک هایش شود
بغضش را سرکوب کرد
بر لرزش چانه‌اش چیره شد
لبخند تصنعی را روی لب هایش نشاند و با صدایی که بغض در آن می جوشید ،
قهوه تلخ حرفش را به دلم سرازیر کرد:
« حتما شوخی کرد ،وقتی گفت دوستم نداره...»
دیدگاه ها (۱۱)

من بابت کوچکترین حرفم ازت عذرخواهی میکردم و تو بابت بزرگترین...

شما امکان‌نداره یه آدمِ #دروغگو پیداکنی که به‌کسی اعتماد کنه...

نه که دلتنگت شده باشم‌ها نه !فقط می‌خواهم بگویمبه پاهایتآمدن...

‏+ شرح حال ؟!- احتمال یه حادثه‌ی تلخم که معجزه‌ی هیچ لبخندی ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

*****پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**تالار سلطنتی دیگر ی...

تکاپو پارت 49=بازی قدرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط