my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 19
فردا:
ویو ات:
از صبح حس عجیب توی کلبه بیشتر شده بود.کوک کمتر حرف میزد.ولی بیشتر از حد معمول نگاهم میکرد.هر کاری میکردم، حس میکردم یه جفت چشم داره دنبالمه.
= کوک، چای میخوای؟
سرش رو تکون داد.
_آره.
رفتم سمت آشپزخونه.همون لحظه صدای قدمش اومد پشت سرم.برگشتم.
= چی شده؟
ایستاد.
_هیچی.
= پس چرا اومدی اینجا؟
سکوت.بعد خیلی خونسرد گفت:
_اونجا شلوغ بود.
خندیدم.
= اونجا فقط یوکی خوابیده بود.مثل جوجه اردک از صبح دنبالمی
چشمهاش برای یه لحظه رفت سمت یوکی.بعد سریع برگشت سمت من و اخم کمرنگی کرد.
_بهم نگو جوجه اردک، سنجاب.
ویو کوک:
رفت آشپزخونه.فقط چند متر فاصله.ولی…انگار کلبه خالی شد.اخم کردم.دوست داشتم الان که بهم پشت کرده دستامو از پشت دور کمرش حلقه کنم... ولی ما کاپل نیستیم... مزخرف، چی دارم فکر میکنم؟
ویو ات:
وقتی برگشتم، کوک هنوز همونجا بود.ولی این بار نزدیکتر به من ایستاده بود و چشماش تمرکز نداشت و مدام بخ ایمور و اونور نگاه میکرد.
= چای.
لیوان رو دادم دستش.انگشتهامون یه لحظه تماس پیدا کرد.خیلی کوتاه.ولی…کوک انگار همون لحظه خشکش زد.
= کوک؟
یوکی از خواب بیدار شد و پرید وسط اتاق.
= وایسا یوکی! نه!
یوکی مستقیم دوید سمت کوک و مثل همیشه خودش رو کوبید به پاش، کوک اخم کرد. بعد یوکی خودشو دور پاهای من پیچید طبق معمول درخواست نوازش کرد.
_این گرگه یا توپ؟
خندیدم.
= حسادت نکن.
_من؟
= آره تو.
کوک سریع نگاهش رو دزدید.
_خفه شو.
ولی حتی اخماش هم جدی نبود.
ویو کوک:
نشستم.ولی ذهنم…آروم نبود.ات با یوکی بازی میکرد.میخندید.و هر بار که میخندید…یه چیزی توی سینهم تنگتر میشد.بلند شدم.
_بس کنید.
ات برگشت.
= چی؟
_سر و صدا زیاده.
= حسودیت شد؟
سریع گفتم:
_نه.
خیلی سریع.حتی از خودم سریعتر.سکوت کرد.بعد لبخند زد.
= اوکی آقای “نه”
ویو ات:
رفتم سمتش.
= کوک…
برگشت.چشمهاش برای یه لحظه ثابت موند.
= امروز خیلی عجیبی.
سکوت کرد و بعد خیلی آروم گفت:
_…تو زیادی دور میشی.
چشمهام گرد شد.
= ها؟
ویو کوک:
چیزی گفتم ولی نباید میگفتم.چرا گفتم؟چرا مهمه؟
چرا وقتی ازم دور میشه…انگار هوا کم میاد؟دستم رو روی لیوان سفت تر کردم. نفس عمیق.
_…لعنت بهت.
این بار نه به خودم.این بار به اون حس.
_باید باهات حرف بزنم...
ات نشست پیشم
=گوش میکنم.
خیلی سخته که به زبون بیارم ولی چاره ای ندارم.
_ات من یک یا دو روز دیگه برای همیشه میرم...
=اوه پس برای همینه چند روزه عجیبی... باید به زندگی مافیاییت برسی...
_خب... اره نصفش همینه... من با اینکه لجبازی کردم ازت ممنونم که نجاتم دادی ولی وقتی برم... میدونی خب...وقتی برم، بعد از اون هم برای امنیت تو و من باید... طوری رفتار کنیم که همو نمیشناسیم.
=اممم...تو این مدت بهت عادت کردم رفیق...
رفیق؟ ترجیح میدم یه چیز دیگه صدام کنه.
_البته فکر نکن ناراحتم وقتی برم از شر تو و اون گرگت و این برفا راحت میشم.
ات خندید ولی من از درون داشتم به خاطر دروغ خودم میسوختم.دلم برات بیش از حد تنگ میشه ات ،نمیدونم بعد از تو چطوری زندگی کنم... امشب اخرین شبیه که باهاتم... فردا بعد ناهار میرم.
موقع خواب کار های لازمو کردیمو رفتیم توی تخت:
_ات...
=هوم؟
_میشه بغلم کنی؟
خندید و باشه کوچیکی گفت.
دستاشو دورم حلقه کرد ایندفعه فقط به بدنم اجازه دادم ارامشو حس کنه سرمو تو گردنش فرو بردم، بدنم از حس بدنش لرزید، فاک.
میدونی گاهی دلتنگی برای کسی نیست که از دست میدیم، یه نوع دلتنگی مزخرفیم داریم که برای کسیه که هیچوقت نداشتیم و مال ما نیست و نمیدونم دوباره میبینمش یا نه و مهم تر از اون... اگه ببینمش فرد جدیدیم توی زندگیش هست؟ اگه باشه من چطوری میتونم باهاش کنار بیام وقتی این فقط یه علاقه یک طرفه مزخرفه که داره ذهنمو درگیر میکنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید دیر شد نینیاممم🎀💋
شرایطو ببرم بالا کامنتارو تسخیر میکنین؟
هویجای جدید سیلامممم😇
شرایط: 🦭
لایک: ۱٠
کامنت: ۶٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#my_snow
PT 19
فردا:
ویو ات:
از صبح حس عجیب توی کلبه بیشتر شده بود.کوک کمتر حرف میزد.ولی بیشتر از حد معمول نگاهم میکرد.هر کاری میکردم، حس میکردم یه جفت چشم داره دنبالمه.
= کوک، چای میخوای؟
سرش رو تکون داد.
_آره.
رفتم سمت آشپزخونه.همون لحظه صدای قدمش اومد پشت سرم.برگشتم.
= چی شده؟
ایستاد.
_هیچی.
= پس چرا اومدی اینجا؟
سکوت.بعد خیلی خونسرد گفت:
_اونجا شلوغ بود.
خندیدم.
= اونجا فقط یوکی خوابیده بود.مثل جوجه اردک از صبح دنبالمی
چشمهاش برای یه لحظه رفت سمت یوکی.بعد سریع برگشت سمت من و اخم کمرنگی کرد.
_بهم نگو جوجه اردک، سنجاب.
ویو کوک:
رفت آشپزخونه.فقط چند متر فاصله.ولی…انگار کلبه خالی شد.اخم کردم.دوست داشتم الان که بهم پشت کرده دستامو از پشت دور کمرش حلقه کنم... ولی ما کاپل نیستیم... مزخرف، چی دارم فکر میکنم؟
ویو ات:
وقتی برگشتم، کوک هنوز همونجا بود.ولی این بار نزدیکتر به من ایستاده بود و چشماش تمرکز نداشت و مدام بخ ایمور و اونور نگاه میکرد.
= چای.
لیوان رو دادم دستش.انگشتهامون یه لحظه تماس پیدا کرد.خیلی کوتاه.ولی…کوک انگار همون لحظه خشکش زد.
= کوک؟
یوکی از خواب بیدار شد و پرید وسط اتاق.
= وایسا یوکی! نه!
یوکی مستقیم دوید سمت کوک و مثل همیشه خودش رو کوبید به پاش، کوک اخم کرد. بعد یوکی خودشو دور پاهای من پیچید طبق معمول درخواست نوازش کرد.
_این گرگه یا توپ؟
خندیدم.
= حسادت نکن.
_من؟
= آره تو.
کوک سریع نگاهش رو دزدید.
_خفه شو.
ولی حتی اخماش هم جدی نبود.
ویو کوک:
نشستم.ولی ذهنم…آروم نبود.ات با یوکی بازی میکرد.میخندید.و هر بار که میخندید…یه چیزی توی سینهم تنگتر میشد.بلند شدم.
_بس کنید.
ات برگشت.
= چی؟
_سر و صدا زیاده.
= حسودیت شد؟
سریع گفتم:
_نه.
خیلی سریع.حتی از خودم سریعتر.سکوت کرد.بعد لبخند زد.
= اوکی آقای “نه”
ویو ات:
رفتم سمتش.
= کوک…
برگشت.چشمهاش برای یه لحظه ثابت موند.
= امروز خیلی عجیبی.
سکوت کرد و بعد خیلی آروم گفت:
_…تو زیادی دور میشی.
چشمهام گرد شد.
= ها؟
ویو کوک:
چیزی گفتم ولی نباید میگفتم.چرا گفتم؟چرا مهمه؟
چرا وقتی ازم دور میشه…انگار هوا کم میاد؟دستم رو روی لیوان سفت تر کردم. نفس عمیق.
_…لعنت بهت.
این بار نه به خودم.این بار به اون حس.
_باید باهات حرف بزنم...
ات نشست پیشم
=گوش میکنم.
خیلی سخته که به زبون بیارم ولی چاره ای ندارم.
_ات من یک یا دو روز دیگه برای همیشه میرم...
=اوه پس برای همینه چند روزه عجیبی... باید به زندگی مافیاییت برسی...
_خب... اره نصفش همینه... من با اینکه لجبازی کردم ازت ممنونم که نجاتم دادی ولی وقتی برم... میدونی خب...وقتی برم، بعد از اون هم برای امنیت تو و من باید... طوری رفتار کنیم که همو نمیشناسیم.
=اممم...تو این مدت بهت عادت کردم رفیق...
رفیق؟ ترجیح میدم یه چیز دیگه صدام کنه.
_البته فکر نکن ناراحتم وقتی برم از شر تو و اون گرگت و این برفا راحت میشم.
ات خندید ولی من از درون داشتم به خاطر دروغ خودم میسوختم.دلم برات بیش از حد تنگ میشه ات ،نمیدونم بعد از تو چطوری زندگی کنم... امشب اخرین شبیه که باهاتم... فردا بعد ناهار میرم.
موقع خواب کار های لازمو کردیمو رفتیم توی تخت:
_ات...
=هوم؟
_میشه بغلم کنی؟
خندید و باشه کوچیکی گفت.
دستاشو دورم حلقه کرد ایندفعه فقط به بدنم اجازه دادم ارامشو حس کنه سرمو تو گردنش فرو بردم، بدنم از حس بدنش لرزید، فاک.
میدونی گاهی دلتنگی برای کسی نیست که از دست میدیم، یه نوع دلتنگی مزخرفیم داریم که برای کسیه که هیچوقت نداشتیم و مال ما نیست و نمیدونم دوباره میبینمش یا نه و مهم تر از اون... اگه ببینمش فرد جدیدیم توی زندگیش هست؟ اگه باشه من چطوری میتونم باهاش کنار بیام وقتی این فقط یه علاقه یک طرفه مزخرفه که داره ذهنمو درگیر میکنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید دیر شد نینیاممم🎀💋
شرایطو ببرم بالا کامنتارو تسخیر میکنین؟
هویجای جدید سیلامممم😇
شرایط: 🦭
لایک: ۱٠
کامنت: ۶٠
بازنشر: ۵
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
- ۲.۷k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط