Between anger and love.
در میان خشم و عشق[ part ¹⁷]
تهیونگ دستش را در هوا خشک کرد. او عقب
کشید. او میخواست نزدیک شود، اما از
“دوباره تنها ماندن” میترسید. او با نگاهی پر
از حسرت، فقط در فاصله دو متری دخترک
ایستاد؛ مثل یک نگهبان محاصرهشده که
اجازه ندارد به قلب قلعه وارد شود.
دخترک که متوجه عقبنشینی ناگهانی او
شد، نیمنگاهی به او انداخت. او از این فاصله، از این (محافظت از دور) بیشتر از هر چیز
دیگری احساس تنهایی میکرد…
ناگهان، دنیا برایش شروع به چرخیدن کرد.
صدای ضربان قلبش را در گوشهایش
میشنید. دیوارها انگار داشتند به سمتش
متمایل میشدند. ا/ت دستش را روی
پیشانیاش گذاشت و سعی کرد به مبل
نزدیک شود، اما پاهایش قدرت تحمل
نداشتند. او با لرزشی شدید، به سمت در رفت،
اما قبل از اینکه بتواند صدایی بلند کند، دید
جلوی چشمانش سیاه شد…
تهیونگ که در آن فاصله ایستاده بود و با
وحشت به عقبنشینی ناگهانی ا/ت نگاه
میکرد، تمام آن خاطرهی بارانی را در یک ثانیه
فراموش کرد. ترس از “دوباره تنها ماندن” در
برابر دیدن سقوط او، دود شد و رفت. او دیگر
به یاد آن روز زیر باران نبود؛ او فقط یک چیز را
میدید: ا/ت در حال از دست رفتن است.
او با فریادی که از ته گلویش بیرون میآمد، به سمت او دوید.
€« ا/ت...! نه نهه!»
تهیونگ پیش از آنکه بدن ضعیف دخترک به
زمین برخورد کند، او را در آغوش گرفت. ا/ت
به آرامی در میان بازوان او فرو رفت؛ مثل برگ
پاییزی که در میان طوفان رها شده باشد.
تهیونگ او را به زمین خواباند و با دستان
لرزان، صورت رنگپریدهی او را میان دستانش گرفت.
€«ا/ت! چشماتو باز کن! خواهش میکنم…
من نمیزارم تنها بمونی….. لطفا!»
او با درماندگی، دخترک را به آغوش کشید و
به سینهاش فشرد. در آن لحظه، تهیونگ
فهمید که اگر اتفاقی برای دخترک بیفتد، او
خودش را هرگز نخواهد بخشید. او دیگر از
باران نمیترسید، او از( نبودن )میترسید…
تهیونگ با تمام توان، ماشین را در خیابانهای
شهر میراند. ا/ت در صندلی کنار او، دیگر حرفی نمیزد، او فقط به آرامی، چشمانش را
بسته بود و رنگ پوستش به سفیدی برف
رسیده بود. تهیونگ با هر ضربهی ترمز، قلبش
را در مشتش حس میکرد. او میخواست ا/ت
را بغل کند، اما میترسید که اگر او را لمس
کند، مثلِ شیشهای که در هم میشکند، از دستش برود.
وقتی به بیمارستان رسیدند، شایدم تنها
کسی بود که با فریاد، پرستارها را صدا میزد.
دخترک را به بخش اورژانس بردند و در اتاق را بستند!
ویو راوی=
در میانهی آن جادهی مهآلود و ویران،
جونگکوک با بیپناهی تمام، به سمت بنای
متروکه خیره شده بود. جایی که در نقشهها
به عنوان یک مقصد مشخص شده بود، حالا
چیزی جز یک خانهی قدیمی و پوسیده نبود؛
خانهای که انگار دههها بود تا آخرین نفسش
را کشیده بود.
او با قدمهایی سنگین به سمت همسایهی
نزدیک آن خانهی متروکه رفت که با نگاهی
بدبینانه به او خیره شده بود.
¤ « تو کی هستی؟ دنبال چی میگردی پسرجون؟ اینجا سالهاست که کسی زندگی نمیکنه. این جاده فقط برای گم شدن ساخته شده…»
کلمات پیرمرد مثل تبر به سر جونگکوک
کوبیده شد. او در جای خود خشکش زد. تمام
آن مسیر پرخطر، تمام آن سرعت جنونآمیز،
تمام آن ترس… همهاش پوچ بود. او به سمت
موتور و سپس به سمت گوشیاش دوید.
درست در همان لحظه، صفحه روشن شد:
“تهیونگ”
ویو راوی=
تهیونگ با دستان لرزان، تماس را وصل کرد.
صدای لرزان تهیونگ که فریاد میزد: €«جونگکوک! کجایی؟ زود باش! ا/ت حالش بد شده، اوردمش بیمارستان!)
جونگکوک در حالی که از شدت خشم و
بیچارگی، دندانهایش را به هم میفشرد،
سوار ماشین شد. او با تمام سرعت رانندگی می کرد
اما این بار نه برای کشف حقیقت، بلکه برای
جبران یک اشتباه مرگبار. در میانهی مسیر،
فریاد خود را در دل تاریکی رها کرد:
☆ «لعنتیی! همهاش تله بود… همهاش یک
بازی کثیف بود تا من رو از ا/ت جدا کنن! من
احمق بودم که دنبال یک سرنخ خیالی رفتم…
وقتی باید کنارش میبودم!»
__________________________________________________________
برای پارت بعدی؟
۱۵ لایک🎀
۱۵ کامنت✨️
۳ بازنشر🦋
تهیونگ دستش را در هوا خشک کرد. او عقب
کشید. او میخواست نزدیک شود، اما از
“دوباره تنها ماندن” میترسید. او با نگاهی پر
از حسرت، فقط در فاصله دو متری دخترک
ایستاد؛ مثل یک نگهبان محاصرهشده که
اجازه ندارد به قلب قلعه وارد شود.
دخترک که متوجه عقبنشینی ناگهانی او
شد، نیمنگاهی به او انداخت. او از این فاصله، از این (محافظت از دور) بیشتر از هر چیز
دیگری احساس تنهایی میکرد…
ناگهان، دنیا برایش شروع به چرخیدن کرد.
صدای ضربان قلبش را در گوشهایش
میشنید. دیوارها انگار داشتند به سمتش
متمایل میشدند. ا/ت دستش را روی
پیشانیاش گذاشت و سعی کرد به مبل
نزدیک شود، اما پاهایش قدرت تحمل
نداشتند. او با لرزشی شدید، به سمت در رفت،
اما قبل از اینکه بتواند صدایی بلند کند، دید
جلوی چشمانش سیاه شد…
تهیونگ که در آن فاصله ایستاده بود و با
وحشت به عقبنشینی ناگهانی ا/ت نگاه
میکرد، تمام آن خاطرهی بارانی را در یک ثانیه
فراموش کرد. ترس از “دوباره تنها ماندن” در
برابر دیدن سقوط او، دود شد و رفت. او دیگر
به یاد آن روز زیر باران نبود؛ او فقط یک چیز را
میدید: ا/ت در حال از دست رفتن است.
او با فریادی که از ته گلویش بیرون میآمد، به سمت او دوید.
€« ا/ت...! نه نهه!»
تهیونگ پیش از آنکه بدن ضعیف دخترک به
زمین برخورد کند، او را در آغوش گرفت. ا/ت
به آرامی در میان بازوان او فرو رفت؛ مثل برگ
پاییزی که در میان طوفان رها شده باشد.
تهیونگ او را به زمین خواباند و با دستان
لرزان، صورت رنگپریدهی او را میان دستانش گرفت.
€«ا/ت! چشماتو باز کن! خواهش میکنم…
من نمیزارم تنها بمونی….. لطفا!»
او با درماندگی، دخترک را به آغوش کشید و
به سینهاش فشرد. در آن لحظه، تهیونگ
فهمید که اگر اتفاقی برای دخترک بیفتد، او
خودش را هرگز نخواهد بخشید. او دیگر از
باران نمیترسید، او از( نبودن )میترسید…
تهیونگ با تمام توان، ماشین را در خیابانهای
شهر میراند. ا/ت در صندلی کنار او، دیگر حرفی نمیزد، او فقط به آرامی، چشمانش را
بسته بود و رنگ پوستش به سفیدی برف
رسیده بود. تهیونگ با هر ضربهی ترمز، قلبش
را در مشتش حس میکرد. او میخواست ا/ت
را بغل کند، اما میترسید که اگر او را لمس
کند، مثلِ شیشهای که در هم میشکند، از دستش برود.
وقتی به بیمارستان رسیدند، شایدم تنها
کسی بود که با فریاد، پرستارها را صدا میزد.
دخترک را به بخش اورژانس بردند و در اتاق را بستند!
ویو راوی=
در میانهی آن جادهی مهآلود و ویران،
جونگکوک با بیپناهی تمام، به سمت بنای
متروکه خیره شده بود. جایی که در نقشهها
به عنوان یک مقصد مشخص شده بود، حالا
چیزی جز یک خانهی قدیمی و پوسیده نبود؛
خانهای که انگار دههها بود تا آخرین نفسش
را کشیده بود.
او با قدمهایی سنگین به سمت همسایهی
نزدیک آن خانهی متروکه رفت که با نگاهی
بدبینانه به او خیره شده بود.
¤ « تو کی هستی؟ دنبال چی میگردی پسرجون؟ اینجا سالهاست که کسی زندگی نمیکنه. این جاده فقط برای گم شدن ساخته شده…»
کلمات پیرمرد مثل تبر به سر جونگکوک
کوبیده شد. او در جای خود خشکش زد. تمام
آن مسیر پرخطر، تمام آن سرعت جنونآمیز،
تمام آن ترس… همهاش پوچ بود. او به سمت
موتور و سپس به سمت گوشیاش دوید.
درست در همان لحظه، صفحه روشن شد:
“تهیونگ”
ویو راوی=
تهیونگ با دستان لرزان، تماس را وصل کرد.
صدای لرزان تهیونگ که فریاد میزد: €«جونگکوک! کجایی؟ زود باش! ا/ت حالش بد شده، اوردمش بیمارستان!)
جونگکوک در حالی که از شدت خشم و
بیچارگی، دندانهایش را به هم میفشرد،
سوار ماشین شد. او با تمام سرعت رانندگی می کرد
اما این بار نه برای کشف حقیقت، بلکه برای
جبران یک اشتباه مرگبار. در میانهی مسیر،
فریاد خود را در دل تاریکی رها کرد:
☆ «لعنتیی! همهاش تله بود… همهاش یک
بازی کثیف بود تا من رو از ا/ت جدا کنن! من
احمق بودم که دنبال یک سرنخ خیالی رفتم…
وقتی باید کنارش میبودم!»
__________________________________________________________
برای پارت بعدی؟
۱۵ لایک🎀
۱۵ کامنت✨️
۳ بازنشر🦋
- ۲.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط