او از تاریکی میترسید اما در تاریکی قدم برمیداشت.. زیرا به

او از تاریکی میترسید اما در تاریکی قدم برمیداشت.. زیرا به این باور داشت که هنوز هم میتواند نوری پیدا کند تا بتواند حداقل کمی گرمای شیرین خوشحالی را احساس کند اما افسوس که آن نور افسانه ای بیش نبود...
دیدگاه ها (۰)

کار دیگه ای از دستم بر نمیاد فقط همین گریه خوبه :))

«درخواستی 🦦🥀»گاهی وقتا هیچی حال آدم رو خوب نمیکنه فقط دلش می...

هروقت نیاز داشتید گریه کنید ولی دلیلی براش نداشتید این انیمه...

I'm scared... and it feels like you don't care...(。•́︿•̀。)

این وحی، چون نوری تابناک،  در تاریکی‌های هستی، راه را روشن م...

لطفا ما رو حمایت کنید

سلام قشنگا بقیه رمان رو نوشتم فصل دوم سکوت پیش از طوفان🍓✨فال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط