او از تاریکی میترسید اما در تاریکی قدم برمیداشت.. زیرا به

او از تاریکی میترسید اما در تاریکی قدم برمیداشت.. زیرا به این باور داشت که هنوز هم میتواند نوری پیدا کند تا بتواند حداقل کمی گرمای شیرین خوشحالی را احساس کند اما افسوس که آن نور افسانه ای بیش نبود...
دیدگاه ها (۰)

کار دیگه ای از دستم بر نمیاد فقط همین گریه خوبه :))

«درخواستی 🦦🥀»گاهی وقتا هیچی حال آدم رو خوب نمیکنه فقط دلش می...

هروقت نیاز داشتید گریه کنید ولی دلیلی براش نداشتید این انیمه...

I'm scared... and it feels like you don't care...(。•́︿•̀。)

چه درخشش عجیبی در تو نهفته است ای عشق…تو فقط یک احساس زودگذر...

میگن قلب که استخوان نداره پس چی شکسته میشه؟؟ مگه یک گوشت هم ...

واقعیت های دروغین پارت ۵ املیا از تالار بیرون آمد و قدم‌هایش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط