خواستم تا ابد از آنِ تو باشم که نشد

خواستم تا ابد از آنِ تو باشم که نشد
تو شوی جانم و من جان تو باشم که نشد

پر زدم در شب بی حوصلگی، از قفسم
تا سحر گوشه‌ی ایوان تو باشم که نشد

تکیه بر تخت ستم دادی و من با دل وجان
آمدم ساکنِ زندان تو باشم که نشد

من‌که راضی شده بودم به همان فرصت کم
بلکه یک ثانیه مهمان تو باشم که نشد

گفته‌بودم که در این ظلمت بی‌حد وحساب
می شود شمع فروزان تو باشم که نشد!

به امیدی که شَوی شاعر شوریده‌ی شهر
و خودم سوژه ی دیوان تو باشم که نشد

نه سرودی و نه دیدی غم دنیای مرا
خواستم لایق چشمان تو باشم که نشد

شیوا_صالحی

رویا_نعیم_نژاد
دیدگاه ها (۰)

🌱«من پرندگان غمگین زیادی را دیدم که هنوز پرواز میکنند.!»‏ ام...

بهترین تعریف عشق اینه :و آن کسی را که دوست دارینصف دیگر تو ن...

قطره های ڪوچڪ آباقیانوسِ بزرگ را می سازند !دانه های ڪوچڪ شن ...

از اینکه زنی با تو دیوانه‌وار بحث می‌کند خوشحال باش ؛ دنیای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط