US,because of them...
US,because of them...
Part¹³
یهو صدای داد جیمین اومد:
+یسسسسس
از روی مبل بلند شد و شروع کرد به گرفتن فیگور..یونگی هم با تاسف سرش رو تکون میداد..
-باختی؟
یونگی:بله..
ارا کمرش رو اروم ماساژ داد:
ارا:ولی هنوز عشق منی
-ایش ایش..جمع کنید این عشقولانه بازیاتونو..همون بهتر که بهمون نمیگفتید
ارا قیافه ی پوکر به خودش گرفت
مشتم رو جلو اوردم..و جیمین مشتش رو به مشتم زد
ارا:داداشم انقدر خوبه که حتی تو هم عاشقش شدی
-تو هم انقدر متوهمی که این فکرو کردی!
یهو یکی از خدمتکارا اومد جلو:
:خیلی اوسکلی که عاشق ارباب نیستی
+بیرون
:چی ارباب؟
+از امروز به بعد پات رو اینجا نمیزاری..وسایلتو جمع کن
خواست حرفی بزنه..ولی سکوت کرد
یه چشمک تحقیرآمیز بهش زدم..اونم با حرص رفت
ناخن انگشت اشارهام رو بردم بین دندونام و لبخند شیطونی زدم(فهمیدین دیگه؟😂)
-چه شوهر خوبی قراره داشته باشم من
+معلومه فسقلی
لحنم به عصبی تغییر کرد:
-هوووی بهت رو دادم قرار نشد بهم بگی فسقلی
+باشه فسقلی
رفتم توی اشپزخونه..یه ملاقه برداشتم و کل خونه رو دنبالش دویدم
اشپزخونه..اتاق ها..هال..حتی حمام
اخرش هم زدم توی کلش!
ارا و یونگی از خنده قرمز شده بودن..خدمتکارا سرشون رو پایین اندختن تا نخندن..
تقریبا ساعت ۵ بود که از جیمین و ارا خداحافظی کردیم..و راهی خونه ی خودمون شدیم
توی ماشین،گوشی یونگی مدام زنگ میخورد و یونگی،با عصبانیت گوشی رو کنار میزاشت
-داداشی؟چی شده؟
یونگی:هیچی..
-ولی من میدونم داداشم الان عصبانیه..ولی نمیدونم دلیلش چیه!
یونگی:یادته یه دختره بود که از من خوشش میومد؟اسمش السانا بود..الان زنگ میزنه و پیامم میده
-فقط ولش کن..من یه کاریش میکنم
یونگی:چطور؟
-بعدا میفهمی
السانا یه دختر پیکمیعه..تقریبا با همه ی پسرا بوده..و از ارا و من متنفره!
رسیدیم به خونه..یونگی در رو باز کرد و وارد شدیم
خونه کاملا خاموش و ساکت بود..حتی صدای نفس کشیدن هم نمیومد
-مامان و بابا کجان؟
یونگی:رفتن کارهای عروسی رو انجام بدن
سرم رو تکون دادم..
رفتم توی اتاقم و خودمو روی تخت ولو کردم
الان که کاری ندارم..با ارا هم که حرف زدم..چیکار کنم.حوصلم سر رفته!
تصمیم گرفتم برم حمام..حداقل اونجا میتونم یکم ارامش داشته باشم
وان رو پر کردم..لباسم رو در اوردم و وارد حمام شدم
حدودا یک ساعت داشتم وقتم رو توی حمام میگذروندم..
اخرش هم با غرهای یونگی اومدم بیرون
با موهای حولهپیچ شده و خیس،پشت میز آرایشم نشستم
لوازم میکاپم رو اوردم و شروع کردم
پرایمر..کانسیلر..رژگونه..ریمل..رژلب
موهام رو باز گذاشتم و فقط کمی بهشون حالت دادم
یه لباس به رنگ سفید پوشیدم..کفش های پاشنه بلندم رو پا کردم و کیفم رو برداشتم
با عطر وانیلم،یه بار دیگه دوش گرفتم و از پله ها رفتم پایین
یونگی با یه استایل لانگ،دم در وایساده بود
-بریم؟
یونگی:بریم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..
-چرا ارا گفت بریم کارائوکه؟من چرا قبول کردم؟واییی اصلا من نمیخونم
یونگی:زیاد سخت نگیر...
یونگی جلوی کارائوکه پارک کرد..جیمین و ارا هم همزمان رسیدن
وارد شدیم..یونگی و جیمین جلوتر رفتن تا یه اتاق بگیرن
من و ارا هم روی یکی از مبلاشون نشستیم
داشتیم باهم صحبت میکردیم،که یه پسر اومد پیشمون نشست..جکسون بود!
جکسون:سلام خانوم مین
-امیدوارم دوباره برای مزاحمت نیومده باشی
جکسون:من مزاحم نیستم
ارا:چرا هستی
از جام بلند شدم..داشتم میرفتم پیش جیمین ولی اومد جلوم
جکسون:پنج دقیقه!
دیگه صبرم داشت تموم میشد..مشتم اروماروم بسته شد
یه قدم اومد نردیک تر..
و...
*ادامه دارد...
Part¹³
یهو صدای داد جیمین اومد:
+یسسسسس
از روی مبل بلند شد و شروع کرد به گرفتن فیگور..یونگی هم با تاسف سرش رو تکون میداد..
-باختی؟
یونگی:بله..
ارا کمرش رو اروم ماساژ داد:
ارا:ولی هنوز عشق منی
-ایش ایش..جمع کنید این عشقولانه بازیاتونو..همون بهتر که بهمون نمیگفتید
ارا قیافه ی پوکر به خودش گرفت
مشتم رو جلو اوردم..و جیمین مشتش رو به مشتم زد
ارا:داداشم انقدر خوبه که حتی تو هم عاشقش شدی
-تو هم انقدر متوهمی که این فکرو کردی!
یهو یکی از خدمتکارا اومد جلو:
:خیلی اوسکلی که عاشق ارباب نیستی
+بیرون
:چی ارباب؟
+از امروز به بعد پات رو اینجا نمیزاری..وسایلتو جمع کن
خواست حرفی بزنه..ولی سکوت کرد
یه چشمک تحقیرآمیز بهش زدم..اونم با حرص رفت
ناخن انگشت اشارهام رو بردم بین دندونام و لبخند شیطونی زدم(فهمیدین دیگه؟😂)
-چه شوهر خوبی قراره داشته باشم من
+معلومه فسقلی
لحنم به عصبی تغییر کرد:
-هوووی بهت رو دادم قرار نشد بهم بگی فسقلی
+باشه فسقلی
رفتم توی اشپزخونه..یه ملاقه برداشتم و کل خونه رو دنبالش دویدم
اشپزخونه..اتاق ها..هال..حتی حمام
اخرش هم زدم توی کلش!
ارا و یونگی از خنده قرمز شده بودن..خدمتکارا سرشون رو پایین اندختن تا نخندن..
تقریبا ساعت ۵ بود که از جیمین و ارا خداحافظی کردیم..و راهی خونه ی خودمون شدیم
توی ماشین،گوشی یونگی مدام زنگ میخورد و یونگی،با عصبانیت گوشی رو کنار میزاشت
-داداشی؟چی شده؟
یونگی:هیچی..
-ولی من میدونم داداشم الان عصبانیه..ولی نمیدونم دلیلش چیه!
یونگی:یادته یه دختره بود که از من خوشش میومد؟اسمش السانا بود..الان زنگ میزنه و پیامم میده
-فقط ولش کن..من یه کاریش میکنم
یونگی:چطور؟
-بعدا میفهمی
السانا یه دختر پیکمیعه..تقریبا با همه ی پسرا بوده..و از ارا و من متنفره!
رسیدیم به خونه..یونگی در رو باز کرد و وارد شدیم
خونه کاملا خاموش و ساکت بود..حتی صدای نفس کشیدن هم نمیومد
-مامان و بابا کجان؟
یونگی:رفتن کارهای عروسی رو انجام بدن
سرم رو تکون دادم..
رفتم توی اتاقم و خودمو روی تخت ولو کردم
الان که کاری ندارم..با ارا هم که حرف زدم..چیکار کنم.حوصلم سر رفته!
تصمیم گرفتم برم حمام..حداقل اونجا میتونم یکم ارامش داشته باشم
وان رو پر کردم..لباسم رو در اوردم و وارد حمام شدم
حدودا یک ساعت داشتم وقتم رو توی حمام میگذروندم..
اخرش هم با غرهای یونگی اومدم بیرون
با موهای حولهپیچ شده و خیس،پشت میز آرایشم نشستم
لوازم میکاپم رو اوردم و شروع کردم
پرایمر..کانسیلر..رژگونه..ریمل..رژلب
موهام رو باز گذاشتم و فقط کمی بهشون حالت دادم
یه لباس به رنگ سفید پوشیدم..کفش های پاشنه بلندم رو پا کردم و کیفم رو برداشتم
با عطر وانیلم،یه بار دیگه دوش گرفتم و از پله ها رفتم پایین
یونگی با یه استایل لانگ،دم در وایساده بود
-بریم؟
یونگی:بریم
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..
-چرا ارا گفت بریم کارائوکه؟من چرا قبول کردم؟واییی اصلا من نمیخونم
یونگی:زیاد سخت نگیر...
یونگی جلوی کارائوکه پارک کرد..جیمین و ارا هم همزمان رسیدن
وارد شدیم..یونگی و جیمین جلوتر رفتن تا یه اتاق بگیرن
من و ارا هم روی یکی از مبلاشون نشستیم
داشتیم باهم صحبت میکردیم،که یه پسر اومد پیشمون نشست..جکسون بود!
جکسون:سلام خانوم مین
-امیدوارم دوباره برای مزاحمت نیومده باشی
جکسون:من مزاحم نیستم
ارا:چرا هستی
از جام بلند شدم..داشتم میرفتم پیش جیمین ولی اومد جلوم
جکسون:پنج دقیقه!
دیگه صبرم داشت تموم میشد..مشتم اروماروم بسته شد
یه قدم اومد نردیک تر..
و...
*ادامه دارد...
- ۶۱۲
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط