پارت دوازدهم
پارت دوازدهم
مجددا محکم پلک زدم.
واقعا خودش بود!
نباید فرصت رو دست بدم.
من.. من باید هر طور که شده توجهش رو به خودم جلب کنم.
من، باید یه بار دیگه ملاقاتش کنم.
_ «اوه! تویی میسو!»
خجالتی تکه ای از موهای جلوی صورتش رو به پشت گوشش فرستاد.
_ «بله.. خودمم.»
لبخندی زدم.
لبخندی که در پشتش اضطراب پنهان بود.
امیدوارم لرزش صدام به گوش نرسیده باشد.
_ «یعنی... این کار سرنوشته؟ ...»
زود باش.
به من فکر کن.
تحت تاثیر من قرار بگیر.
_ «آممم. خب، احتملا نه! میدونی، من اومده بودم یکم، یکم خلوت کنم.»
_ «که اینطور...»
_ «اوهوم. فعلا خدانگهدار.»
نه.
نباید بره.
نمیذارم بره.
نه اینطور!..
این فکر که دیگه نتونم دوباره ببینمش ترس رو به دلم انداخته بود.
نمیدونستم چیکار کنم و متوجه حرف های ناگهانیم نمیشدم.
حس میکنم خیلی ضعیف به نظر میام.
_ «میسو!»
هل کرده و با کمی تعجب به سمت من برگشت.
_ «بله؟!»
_ «نرو..»
خنده ی شیرینی کرد.
_ «اونوقت چرا؟»
_ «چون... چون من دوستت دارم!..»
مجددا محکم پلک زدم.
واقعا خودش بود!
نباید فرصت رو دست بدم.
من.. من باید هر طور که شده توجهش رو به خودم جلب کنم.
من، باید یه بار دیگه ملاقاتش کنم.
_ «اوه! تویی میسو!»
خجالتی تکه ای از موهای جلوی صورتش رو به پشت گوشش فرستاد.
_ «بله.. خودمم.»
لبخندی زدم.
لبخندی که در پشتش اضطراب پنهان بود.
امیدوارم لرزش صدام به گوش نرسیده باشد.
_ «یعنی... این کار سرنوشته؟ ...»
زود باش.
به من فکر کن.
تحت تاثیر من قرار بگیر.
_ «آممم. خب، احتملا نه! میدونی، من اومده بودم یکم، یکم خلوت کنم.»
_ «که اینطور...»
_ «اوهوم. فعلا خدانگهدار.»
نه.
نباید بره.
نمیذارم بره.
نه اینطور!..
این فکر که دیگه نتونم دوباره ببینمش ترس رو به دلم انداخته بود.
نمیدونستم چیکار کنم و متوجه حرف های ناگهانیم نمیشدم.
حس میکنم خیلی ضعیف به نظر میام.
_ «میسو!»
هل کرده و با کمی تعجب به سمت من برگشت.
_ «بله؟!»
_ «نرو..»
خنده ی شیرینی کرد.
_ «اونوقت چرا؟»
_ «چون... چون من دوستت دارم!..»
- ۹۱۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط