ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی
شد آه منت بدرقه راه و خطا شد
کز بعد مسافر نفرستند سیاهی
آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز
سازم به قطار از عقب قافله راهی
آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و برهانیم از چشم به راهی
دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی
تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی
تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
افسانه این بی سر و ته قصه واهی...🦋🦋

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۱)

"ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغ شب از ناله من خفت ...

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغ شب از ناله من خفت و...

بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغ شب از ناله من خفت و...

ماها تو سفر ڪردے و شب ماند و سیاهینه مـرغ شب از ناله من خفت ...

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به ...

ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهینه مرغ شب از ناله ی من خفت...

یارب دل پاکو جان آگاهم دهاه شب و گریه سحر گااهم دهدر راه خود...

مناجات بسیار زیبا از داریوش اقبالےیا رب دل پاک و جان آگاهم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط