"زندگی من یه مردگی عجیب رو شروع کرده و تو فکر میکردی، میت

"زندگی من یه مردگی عجیب رو شروع کرده و تو فکر میکردی، میتونی این مردگی رو شکست بدی... من اون شب فهمیدم دستهای تو لازمه ی زندگی منن اما یا اون دستها برای پوشوندن غم من زیادی کوچیکن یا غم من بزرگتر از قلب پاک توئه "
دیدگاه ها (۵)

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتادامه ی پارت قبلی.... اون سرش...

✲ رستگاری همیشه به معنای جبران گذشته نیست...✍️ : گاهی فقط به...

morning bitter 🌅ادامه یport 14! سریو :اون الان چهارم وبه ان...

#چندپارتیموضوع:(وقتی ازش فرار میکنی)تا ابد و یک، دوست دارم!ج...

#تکپارتیاین قطار هیچ وقت نمی‌خوابه!چان/ا.تزمانی که به محل قر...

My lovely neighbor part : 74

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

وقتی داداش ناتنیت بود...¹در اتاقت با شتاب باز شد..مثل همیشه،...

#دوپارتیموضوع:(وقتی اون یه خوناشامه)بنگچان/ا.تشب بارونی بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط